{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا جواب نگیرم نمیرم، اگھ نمیگی منو بکش

تا جواب نگیرم نمیرم، اگھ نمیگی منو بکش
نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم منو نمیشکھ
جلو تر اومد و سرم رو با دست خم کرد و دندون ھای نیشش رو روی شاھرگم
گذاشت
و فشار کوچکی داد
آه کوچکی کشیدم ولی تکون نخوردم و چیزی نگفت
وقتی دید من ترسی ندارم مثل برق ازم فاصلھ گرفت و داد زد: لعنتی توام مثل
اونی
با تعجب گفتم کی؟
دوباره سریع نزدیکم شد و گفت: مثل اون دختر، با انگشت بھ چشم ھام اشاره کرد
و گفت: اونم صد سال پیش با ھمین چشم ھا منو فریب داد و رام کرد
و بعد گفت: میخوای بدونی؟
داد زد: ھا؟ میخوای بدونی؟
دستم رو گرفت و دنبال خودش از پلھ ھا پایین کشید و بدون توجھ بھ بقیھ منو بھ
زیر زمین قصر برو و در اتاقی رو باز کرد و وارد شد
دیوار اتاق پر از عکس از اجداد و برادراش بود
کنار عکس یھ دختر ایستاد و بھش اشاره کرد و گفت: این دختر
جلو رفتم و با دقت بھ عکس نگاه کردم
شباھت عجیبی بھ من داشت نا خود آگاه گفتم: اجدادمھ
بی توجھ بھ حرفم گفت: سال ھا پیش من برای اولین بار عاشق شدم بھ قدری کھ
حاضر بودم جونم رو براش بدم با ھمین چشمھا فریبم داد و اونم ادعای عشق کرد
ولی عشق دروغی
خون آشام ھا اگھ با کسی ارتباط جنسی برقرار کنن اون فرد ھم خون آشام میشھمنو فریب داد کھ بھ قدرت و نامیرا بودن خون آشامی برسھ و بعد از اون بھ من
پشت کرد ، بھ قدری بی رحم شد کھ دیگھ نمیشناختمش انقدر بدی کرد و خون
ریخت کھ من مجبور شدم بکشمش و بعد داد زد میفھمی؟ کسی کھ عاشقش بودم
رو با دست ھای خودم کشتم
اونشب کھ خیره شدی بھم چشمای اون توی ذھنم اومد و نخواستم کاری کھ با اون
کردم با توام بکنم
اشکم ازین ھمھ بدی کھ در حقش شده بود در اومد و تازه فھمیدم چرا بی رحم
شده و چرا دخترایی کھ باھاشون رابطھ داشتھ رو میکشھ و فھمیدم کھ چقدر
تنھاست
دوباره بھ چشم ھاش خیره شدم و نا خودآگاه پریدم بغلش
آره ، من ھمون شب و در ھمون لحظھ عاشقش شدم
مگھ میشد اون چشم ھارو دید و عاشق نشد
یھ ھفتھ از اون ماجرا گذشت و من ندیدمش
ازم دوری میکرد و بھ مادر گفتھ بود من رو آزاد کنھ
ولی من نمیرفتم
تا اینکھ یک شب توی باغ در حال قدم زدن دیدمش و نزدیک شدم و سرش داد
کشیدم
بھ اندازه ی تمام دل تنگیم سرش داد کشیدم:
چتھ؟ ازم بدت میاد؟ این عشق رو نمیخوای؟ حالا کھ عاشقت شدم منو نمیخوای؟
میخوای بخاطر این کینھ باز دختر ھای بیگناه رو بکشی
من مثل اون نیستم ، من بی رحم نیستم لعنتی باورم کن
جلو اومد و منو در آغوش کشید
-نمیخوام بخاطر من تا آخر عمرت خون آشام باشی و اینجا زندانی بشی میفھمی
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:20(ویو لارا)وقتی که جونگکوک ...

پارت ششم ویو آت .+۰ بعد از اینکه با جعون شام خوردم به ساعت ن...

رومان روز برفی (پارت6)از زبان ات الان یہ حس عجیب داشتم نمیدو...

فیک شوگا پارت نهم مافیای بیرحم دختر لجباز

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_12_آشنا میشی باهاش!خمیازه ای...

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط