{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتادم : با مرخصی من موافقت شد...

قسمت هفتادم : با مرخصی من موافقت شد...

چند لحظه مکث کرد.. . - چون حاضر شدم به خاطر شما هر کاری بکنم ... حالا دیگه... من و احساسم رو تحقیر می کنید؟ ... اگر این حرف ها حقیقت داره ... به خدا بگید پدرتون رو دوباره زنده کنه... . با قاطعیت بهش نگاه کردم... . . - این من نبودم که تحقیرتون کردم ... شما بودید ... شما بهم یاد دادید که نباید چیزی رو قبول کرد که قابل دیدن نیست.. . عصبانیت توی صورتش موج می زد ... می تونستم به وضوح آثار خشم روی توی چهره اش ببینم و اینکه به سختی خودش رو کنترل می کرد ... اما باید حرفم رو تموم می کردم... . . - شما الان یه حس جدید دارید ... حس شخصی رو که با وجود تمام لطف ها و توجهش ... احدی اون رو نمی بینه ... بهش پشت می کنن ... بهش توجه نمی کنن ... رهاش می کنن ... و براش اهمیت قائل نمیشن ... تاریخ پر از آدم هاییه که ... خدا و نشانه های محبت و توجهش رو حس کردن ... اما نخواستن ببینن و باور کنن ... شما وجود خدا رو انکار می کنید ... اما خدا هرگز شما رو رها نکرده ... سرتون داد نزده ... با شما تندی نکرده ... من منکر لطف و توجه شما نیستم ... شما گفتید من رو دوست دارید ... اما وقتی ... فقط و فقط یک بار بهتون گفتم... احساس شما رو نمی بینم ... آشفته شدید و سرم داد زدید ... خدا هزاران برابر شما بهم لطف کرده ... چرا من باید محبت چنین خدایی رو رها کنم و شما رو بپذیرم؟... .. اگر چه اون روز، صحبت ما تموم شد ... اما این، تازه آغاز ماجرا بود ... اسم من از توی تمام عمل های جراحی های دکتر دایسون خط خورد ... چنان برنامه هر دوی ما تنظیم شده بود ... که به ندرت با هم مواجه می شدیم... . تنها اتفاق خوب اون ایام ... این بود که بعد از 4 سال با مرخصی من موافقت شد ... می تونستم به ایران برگردم و خانواده ام رو ببینم ... فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده بود.. .
دیدگاه ها (۲)

قسمت هفتاد و یکم : چهره ها برام غریب بود...بعد از چند سال به...

قسمت هفتاد و دوم : شبیه پدر... دستش بین موهام حرکت می کرد .....

قسمت شصت و نهم : زندشون کن...پشت سر هم و با ناراحتی، این سوا...

قسمت شصت و هشتم : احساست را نشان بده...برگشتم بیمارستان ... ...

-آیه ۴۵ سوره فاطر خیلی قابل تامله! 🫠میگه خدا اگه می‌خواست به...

پارت ۴۵

#pain#P¹⁰⁶#Season²دستش رو به سمت کیسه ی قرص ها برد و یک آرام...

پارت ۳۴: تله‌ی نامرئیوقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ ...

هوانگگگگگگگ داریییییی چیکار می کنییییی با ماااااا.اسلاید ۱دک...

پارت ۲۹

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط