چقدر گفتم شبیه رفتنی . اصلا ماندن به تو نمی آید. چقدر گفت
چقدر گفتم شبیه رفتنی . اصلا ماندن به تو نمی آید. چقدر گفتم همیشه دو دوی غم میزند آخر چشمهایت. هر چقدر هم تلاش می کنی که باور کنم این گونه نیست فایده ای ندارد. . عکس راه که در چشمهای خیست منعکس میشود تصویر رفتنت را در آبهای ریخته بر زمین و کاسه های خالی می بینم. چه در بیداری و چه در خوابهایم تو همیشه در حال رفتنی . من که قاضی نیستم شاید اعتراض تو هم وارد باشد که من حق ندارم برای ماندن و رفتن تو خوابهای کابوس وار ببینم. اما چه کنم شاید این خوابها خفاش های ترس من از تنها ماندن باشد و یا کلاغ های بد خبر از آینده. نمیدانم پشت سر هم فنجان های قهوه را پر و خالی میکنم که باز خوابم نبرد و ته این فنجان ها دنبال سرنوشتی متفاوت می گردم. اسم فالم را تقدیر میگذاری یا شانس؟ راستش فرقی نمیکند. مهم اتفاقی ست که من باور کرده ام روزی می افتد. سفر را در پیشای آدم ها می نویسند ،در چشمهایشان. حالا می خواهد جای قدمهایت ته فنجانم باشد و یا میان دیوان حافظت :
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
- ۳.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط