{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 36

پارت 36

𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋 ویو آت 🦋𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعد از چند دقیقه، هیون‌وو بالاخره از جاش بلند شد.

هیون‌وو:
من میرم یه چیزی از اتاقم بیارم.

آت:
چی می‌خوای؟

هیون‌وو:
یه چیزی که به تو مربوط نیست.

آت:
خیلی خب، برو!

هیون‌وو:
چشم خانم فضول. 😂

آت:
دایییی! 😭

هیون‌وو خندید و از پله‌ها بالا رفت.

همین که رفت، خونه یه‌دفعه ساکت شد.

من روی مبل نشسته بودم و با گوشی‌ام ور می‌رفتم. 📱

ته روبه‌رویم نشسته بود.

چند ثانیه گذشت.

بعد گوشی‌ام زنگ خورد. 📞

به صفحه نگاه کردم.

یک تماس از «لیام».

آت:
اوه…

ته:
کیه؟

آت:
یکی از دوستامه.

ته:
لیام؟

سرم رو بلند کردم.

آت:
آره.

ته:
جواب بده.

آت:
چرا؟

ته:
شاید کار مهمی داشته باشه.

آت:
باشه.

تماس رو جواب دادم.

آت:
الو؟

لیام:
آت؟ کجایی؟

آت:
خونه‌ام.

لیام:
فردا میای بیرون؟

آت:
نمی‌دونم، چرا؟

لیام:
یه کاری داشتم باهات.

آت:
چه کاری؟

لیام:
فردا بهت میگم.

آت:
خب الان بگو.

لیام خندید.

لیام:
نه، حضوری.

آت:
باشه، خبرم کن.

لیام:
حتماً.

تماس قطع شد.

گوشی رو روی میز گذاشتم.

وقتی سرم رو بالا آوردم، دیدم ته عجیب ساکته.

آت:
چی شده؟

ته:
هیچی.

آت:
چرا اخم کردی؟

ته:
اخم نکردم.

آت:
کردی.

ته:
نه.

آت:
ته…

ته:
گفتم نه.

چند ثانیه بهش نگاه کردم.

آت:
نکنه از لیام خوشت نمیاد؟

ته با تعجب نگاهم کرد.

ته:
چی؟

آت:
خب یه جوری شدی.

ته:
من هیچ مشکلی با لیام ندارم.

آت:
پس چرا قیافت این شکلیه؟

ته:
کدوم شکلی؟

آت:
همین شکلی.

ته:
چه شکلی؟

آت:
عصبانی.

ته:
نیستم.

آت:
هستی.

ته:
نیستم.

آت:
هستی!

ته:
آت!

آت:
چیه؟

ته نفس عمیقی کشید و نگاهش رو برگردوند.

ته:
هیچی.

لبخندم گرفت.

آت:
تو خیلی عجیبی.

ته:
خودت عجیب‌تری.

آت:
من؟!

ته:
آره.

آت:
چرا؟

ته:
چون هر چیزی رو که می‌بینی، باید درباره‌ش سؤال کنی.

آت:
خب کنجکاوم. 🥺

ته:
می‌دونم.

آت:
پس چرا جواب نمی‌دی؟

ته:
چون بعضی چیزا رو خودت باید بفهمی.

آت:
من که ذهن‌خوان نیستم! 😂

ته خندید.

ته:
کاش بودی.

آت:
چی؟

ته:
هیچی.

𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚

نمی‌خواستم اعتراف کنم، ولی وقتی اسم لیام روی گوشی آت افتاد، حس خوبی نداشتم.

حتی وقتی خندید…

وقتی باهاش حرف زد…

یه چیزی ته قلبم سنگین شد.

و بدتر از همه این بود که خودم دلیلش رو می‌دونستم.

حسادت.

من واقعاً حسادت کرده بودم.

همون لحظه آت از جاش بلند شد.

آت:
من میرم آب بخورم.

ته:
باشه.

چند قدم رفت، اما ناگهان برگشت.

آت:
ته؟

ته:
هوم؟

آت:
تو واقعاً چیزی نشده؟

ته:
نه.

آت:
قول؟

ته:
قول.

آت لبخند کوچیکی زد و رفت.

چشمم دنبالش رفت.

آروم زیر لب گفتم:

ته:
دروغ گفتم…

آت از آشپزخونه صدا زد:

آت:
چی گفتی؟

ته سریع بلندتر گفت:

ته:
گفتم آب سرد نیست!

آت:
آها!

سرمو بین دستام گرفتم.

ته:
من دارم دیوونه میشم… 😭

چند لحظه بعد آت برگشت و دوباره نشست.

آت:
ته.

ته:
هوم؟

آت:
یه چیزی بپرسم؟

ته:
باز؟

آت:
آره.

ته:
بپرس.

آت:
اگه کسی حسودیش بشه وقتی یه نفر دیگه با کسی که دوستش داره حرف می‌زنه…

ته مکث کرد.

آت:
یعنی عاشقشه؟

ته به چشم‌های آت نگاه کرد.

این بار جوابش رو بدون شوخی داد.

ته:
احتمالاً.

آت:
احتمالاً؟

ته:
آره.

آت:
پس چرا «احتمالاً»؟

ته:
چون شاید خودش هنوز قبول نکرده باشه.

آت:
چقدر پیچیده!

ته:
عشق پیچیده‌ست.

آت:
تو که می‌گفتی تجربه نداری.

ته لبخند زد.

ته:
شاید دارم تازه تجربه‌ش می‌کنم.

آت چند لحظه ساکت موند.

قلبش بی‌دلیل تندتر شده بود. 🫣💗

آت:
یعنی…

ته:
یعنی چی؟

آت:
هیچی.

همون لحظه صدای قدم‌های هیون‌وو از پله‌ها اومد.

هیون‌وو:
من برگشتم! 😂

آت سریع صاف نشست.

هیون‌وو به هر دوتامون نگاه کرد.

هیون‌وو:
چرا هر دوتاتون این‌قدر ساکتین؟

آت:
هیچی نشده.

هیون‌وو:
باز «هیچی»؟ 😂

ته خندید.

هیون‌وو:
ته، تو چرا می‌خندی؟

ته:
هیچی.

هیون‌وو:
شما دو تا یه چیزی رو از من قایم می‌کنین. 👀

آت:
دایی برو بشین!

هیون‌وو:
باشه، ولی من می‌فهمم. 😏

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚

همون شب وقتی رفتم اتاقم، روی تخت دراز کشیدم.

چراغ رو خاموش کردم.

ولی خوابم نمی‌برد.

حرف‌های ته مدام توی ذهنم تکرار می‌شد.

«شاید دارم تازه تجربه‌ش می‌کنم.»

چشم‌هام رو بستم.

آت زیر لب:
یعنی منظورش من بودم؟ 🫣

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد سریع صورتم رو با بالش پوشوندم

آت:
نههه… آت، زیادی داری فکر می‌کنی! 😭

اما ته قلبم…

یه حس کوچیک می‌گفت شاید این بار واقعاً اشتباه نمی‌کنم.

شاید ته…

واقعاً داشت عاشق می‌شد. 🦋💗

𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋💭🦋𓂃 ࣪˖ ִֶָ

خب حالااا… 👀🫣🦋

به نظرتون حدس آت درسته؟ 😭💭
ته واقعاً عاشقش شده یا هنوز خودش نمی‌دونه؟ 👀💗

و مهم‌تر از همه…

لیام قراره فردا چه کاری با آت داشته باشه؟ 🫣

حدساتونو بگیددد 📖✨
پارت بعدی رو از دست ندیددد
دیدگاه ها (۱۶)

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

پارت ۳۳ته:دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋هیون‌وو با لبخ...

پارت 35𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚این حس عجیب…فقط یک علاقه ساده نبود.هرچی ب...

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

پارت ۳۹تهیونگ برای اولین بار کمی نرم‌تر جواب داد:ته: گفتم خ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️با چشم‌های پر از اشک از مدرسه بیرون اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط