پارت سی و یکم

تابع قوانین جمهوری اسلامی


یه بار دیگه اینکارو انجام دادی قسم میخورم گردنتو میشکنم...اخخخخ

_چیشد؟

گازم گرفت

هیون خنده ای کرد و پیشم نشست و هیونینو از بغلم دراورد و به آغوش کشید و سرشو بوسید

_ پسرم چرا اینکارو کردی ؟ مگه نمیدونی به جز من هیچکس حق نداره سی*نه ی مامانتو گاز بزنه حتی تو

هوانگ هیونجین بس کن چرا اینقدر بی حیا شدی ؟

_ صداتو جلو بچه بلند نکن میرم بیرون صحبت میکنیم

هیونین رو خوابوند و دستمو گرفت و کشوندم به اتاقش . در اتاقو قفل کردو میخواستم حرفی بزنم که سیلی محکمی توی گوشم زد ، یجی گفته بود اینکارو میکنه پس شکه نشدم ولی سوزش خیلی بدی داشت ، دستم رو روی جای دستش رو صورتم گذاشتم و بهش خیره شدم که یدفعه مچمو گرفت و به دیوار چسبوندم

معلوم هست چه غلطی میکنی ؟

_ اره معلومه ، تو این دوسال کدوم گوری بودی ها ؟

به تو هیچ ربطی نداره

_ نداره که ها؟ همین امروز میریم عقدت میکنم

عمرا اینکارو نمیکنم من اومدم ازت انتقام بگیرم بعد تو میگی عقدم کنی ؟

_ میخوای پسرمو ازت بگیرم؟

با دست آزادم سیلی بهش زدم و با بغض گفتم

تو چطوری دلت میاد یه بچه رو از مادرش جدا کنی ؟ نه ماه تو شکم تو بوده ؟ تو زجرشو کشیدی ؟ تو تنها تو اون کشور غریب محافظش بودی ؟ جز دور کردنش ازم چیز دیگه ام بلدی ؟

_ یونا همین امروز میای میریم عقدت میکنم فهمیدی ؟ تازه اگه عقدت کنم زنم میشی و بهتر میتونی انتقامتو ازم بگیری ، بخاطر پسرمونم که شده باید باهام ازدواج کنی وگرنه..

باشه باشه باهات ازدواج میکنم اما به یه شرط

_ چیه شرطط؟

پیش تو نمیمونیم خودم از قبل تو یه برج یه واحد گرفتم اونجا زندگی میکنیم ، توام میتونی بیای پسرتو ببینی و بری

اولش اخماش توهم رفت ولی بعد با لبخند شیطانی قبول کرد

_ خیلی خوب باشه پس بیا بریم

دستمو گرفت و به سمت محضر رفتیم.عاقد خطبه ی عقدمونو خوند و بله رو دادم و از محضر خارج شدیم . توی ماشین نشسته بودیم که دست هیون روی رون هام رفت

_ دیدی بلاخره زنم شدی ؟

اگر بخاطر آینده ی پسرم نبود هیچوقت دوباره به اینجا نمیومدم تا مجبور باشم باهات ازدواج کنم

_ حالا که ازدواج کردی ، بعدشم من عاشقتم فقط اون موقع خانوم بزرگ راجب رابطمون فهمیده بود و بهم گفت اگه بهت نگم دوست ندارم تورو ازم میگیره ، من مجبور شدم یونا

واقعاً ؟ هیون چرا اینطوری میکنی؟ تو کسی نبودی که از خانوم بزرگ بترسه پس فکر نکن این چرندیاتتو باور میکنم

_ چرندیات نیست یونا راست میگم میخواست بکشتت

هیون میشه تمومش کنی ؟ چرا اینقدر دروغ میبافی

_ اصلا یه بارم برات سوال نشد چرا اون چند سال که باهم بودیم میزدمت ؟

چرا ؟

_ خانوم بزرگ پرم میکرد...

شوکه رومو بهش دادم

چ..چی؟
دیدگاه ها (۳)

کپشننن برای خوندن رمان جذابمون😈🎀عروسک من😈🔞پارت چهل و هفت پله...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

پارت ۳۳ یونا:آخ سرم لعنتی اینجا کجاست ؟تانر :بالاخره بیدار ش...

Iove and the moonPart30ویو فردا صبح کوک: سلام یونا: سلام چه ...

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

" ویو لیا "به کوک نگاه کروم اونم داشت نگام میکرد باورم نمیشه...

عشق منp۵۶کوک:میخواستی اون جونگهیون عوضی براش پدری کنه بگو ا‌...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط