روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوس

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد. همان طور
که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود.
دوستم گفت: او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا
به او احترام می گذاری؟
دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!

مهربان باشیم و صبور حتما احوالمان تغییر خواهد کرد

تمرین کنیم بخشنده باشیم
کمی اهسته تر از کنار هم عبور کنیم

من_از_خودم_شروع_میکنم
دیدگاه ها (۵)

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ از ۱۰: «کسی که نباید دوستش می‌داشتم».ت...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11#لینو #فیکشنلونا هنوز منتظر جواب ...

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت چهاردهم سبز یشمی زیر بارانباران هنوز بند نیامده بود.تهی...

فاصله یک لبخند تا جنون

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

*استریمر برزیلی بازی‌های ویدیویی، Curinga، در لایو خود تعریف...

Enemys Embrsce [ part ۳۴ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط