( گناهکار ) ۱۷ part
( گناهکار ) ۱۷ part
یون بیول که به مادرش دروغ گفته بود حال جلوی خونه همسایه قدیمی اش جونگ جا ایستاده بود خیلی زود آن زن پیر آمد بیرون با تعجب به پسر
سرکش ات خیره شد جونگ جا : پسرک سرکش تو این موقع اینجا چیکار میکنی نباید توی رستوران باشی
یون بیول: خاله باید یه چیزی ازتون بپرسم بهم قول بده که راستشو بهم میگی
جونگ جا با اخمی بیان کرد جونگ جا : الان داری میگی من بقیه وقت دوران میگفتم
یون بیول: نهههه خاله جون خاله خوشگلم گوش بده
کلافه بیان کرد اوفی کشید و مصمم تر و این دفعه جدی لب زد نگاه مانند نگاه جدی پدرش شده بود یون بیول: شما از خیلی وقت پیش مادرم رو میشناسید پس حتما میدونید پدرم کیه لطفاً بهم بگید کیه
جونگ جا نگاهی چرخوند باید میگفت این بچه هم حق داشت بدونه پدرش کیه همهی چیزهای را که میدونست باید میگفت
جونگ جا : منم خیلی چیزا رو نمیدم ات با مادر و پدرش توی همین خونه زندگی میکرد پدرش آدمه بدی بود حتا یه دفعه سعی کرد اونو به گانگستر بفروشه همون شب که قرار بود اون گانگستر ها بیان ات به مهمونی رفت ولی نمیدونم چی شد که روزه بعد هیچ خبری از اون مرد های کله گنده نشد آن قبل از اون مهمونی موقع دبیرستانش چند تا دوست داشت سه تا پسر دوتا دختر توی اون یه پسر یکی دوست پسرش بود بعد از اون شب
دیگه ات به مدرسه هم نرفت همه چی عوض شد فکر کنم دیگه از دوست پسرش هم جدا شد چون هیچ خبری از هیچکدومشون نبود
یون بیول با شنیدن قصه مادرش چشم های گردش پر از اشک شدن جلوی بغضش رو گرفت هر دفعه متنفر تر از پدرش میشد این حرف های که به زبان می آورد سخت بود برایش،
یون بیول : یعنی پدر من یکی از اون سه نفره همون .. عشق مادرم ...
سر پایین انداخت و نگاه پر از غمش رو به زمین دوخت ولی زن پیر دستشو گذاشت روی موهاش مانند پسر بچه پنج ساله ای نگاهش کرد
جونگ جا : مطمئنم عکسی پیشه مادرت هست برو پیداش کن
یون بیول: ممنونم خاله این لطفت رو جبران میکنم در مورد این موضوع هم چیزی به مادرم نگید
بعد از گذاشتن ادای احترام به طرفه خونه اش قدم برداشت به امید پیدا کردن عکس یا مدرکی،
خوب خوب بگید ببینم چند درصد این رمان رو دوست دارید از یک تا صد یه عدد رو کامنت کنید زود باشید منتظرم 😎😎😎😎😎😎😉😉
یون بیول که به مادرش دروغ گفته بود حال جلوی خونه همسایه قدیمی اش جونگ جا ایستاده بود خیلی زود آن زن پیر آمد بیرون با تعجب به پسر
سرکش ات خیره شد جونگ جا : پسرک سرکش تو این موقع اینجا چیکار میکنی نباید توی رستوران باشی
یون بیول: خاله باید یه چیزی ازتون بپرسم بهم قول بده که راستشو بهم میگی
جونگ جا با اخمی بیان کرد جونگ جا : الان داری میگی من بقیه وقت دوران میگفتم
یون بیول: نهههه خاله جون خاله خوشگلم گوش بده
کلافه بیان کرد اوفی کشید و مصمم تر و این دفعه جدی لب زد نگاه مانند نگاه جدی پدرش شده بود یون بیول: شما از خیلی وقت پیش مادرم رو میشناسید پس حتما میدونید پدرم کیه لطفاً بهم بگید کیه
جونگ جا نگاهی چرخوند باید میگفت این بچه هم حق داشت بدونه پدرش کیه همهی چیزهای را که میدونست باید میگفت
جونگ جا : منم خیلی چیزا رو نمیدم ات با مادر و پدرش توی همین خونه زندگی میکرد پدرش آدمه بدی بود حتا یه دفعه سعی کرد اونو به گانگستر بفروشه همون شب که قرار بود اون گانگستر ها بیان ات به مهمونی رفت ولی نمیدونم چی شد که روزه بعد هیچ خبری از اون مرد های کله گنده نشد آن قبل از اون مهمونی موقع دبیرستانش چند تا دوست داشت سه تا پسر دوتا دختر توی اون یه پسر یکی دوست پسرش بود بعد از اون شب
دیگه ات به مدرسه هم نرفت همه چی عوض شد فکر کنم دیگه از دوست پسرش هم جدا شد چون هیچ خبری از هیچکدومشون نبود
یون بیول با شنیدن قصه مادرش چشم های گردش پر از اشک شدن جلوی بغضش رو گرفت هر دفعه متنفر تر از پدرش میشد این حرف های که به زبان می آورد سخت بود برایش،
یون بیول : یعنی پدر من یکی از اون سه نفره همون .. عشق مادرم ...
سر پایین انداخت و نگاه پر از غمش رو به زمین دوخت ولی زن پیر دستشو گذاشت روی موهاش مانند پسر بچه پنج ساله ای نگاهش کرد
جونگ جا : مطمئنم عکسی پیشه مادرت هست برو پیداش کن
یون بیول: ممنونم خاله این لطفت رو جبران میکنم در مورد این موضوع هم چیزی به مادرم نگید
بعد از گذاشتن ادای احترام به طرفه خونه اش قدم برداشت به امید پیدا کردن عکس یا مدرکی،
خوب خوب بگید ببینم چند درصد این رمان رو دوست دارید از یک تا صد یه عدد رو کامنت کنید زود باشید منتظرم 😎😎😎😎😎😎😉😉
- ۲۳.۶k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط