جادویی به نام عشق

پرش زمانی به بعد این که تهیونگ و ات برگشتن خونه
سارا:خب بالاخره گفتش یا نه؟؟ از وقتی آومدی خونه مثل چی سرخ شدی
ات:سارا آخه تو چرا انقدر فوضولی فقط.....فقط یکم حرف زدیم
سارا:حرف زدین ؟یا لبات حرف زدن؟
ات دستش رو میزاره رو لباش و میگه
ات:سارا.....خفه شو....من نمیخواستم ..یعنی اون ...فقط یه لحضه و نمیدونم چطور دنیا برعکس شد
سارا:یعنی شاهزاده بالاخره بوسیدت
ات:اروم کسی میشنوه
سارا:جواب منو بده
ات:خبببب ..اره
سارا:اره میدونستم
ات:بسه دیگه بیا بخابم
سارا :اره بخاب
توی قصر اتاق تهیونگ
ملکه:پسرم انکار یه اتفاق هایی افتاده
تهیونگ: چه اتفاقی......خودش رو میزنه به نفهمیدن....
ملکه:همون اتفاق که باعث شده گونه هات قرمز بشه و لبات رژی
تهیونگ: مامان!!
ملکه:من که میدونم چیکار کردی شیطون
تهیونگ: مامان ولم کن
ملکه: باشه فقط من با پدر ات حرف زدم و قرار شد که دو روز دیگه عروسي شما دوتا باشه
تهیونگ: چی ....واقعا
ملکه: اره فردا هم میریم دنبالش میرید وسیله می‌خرید و بعدشم بایی بری به همون قصری که خودت اماده کردی برای ات
تهیونگ: راس میگی اما اون قصر هنوز کارش تموم نشده
ملکه:باید تمومش کنی دیگه فقط حواست هس که ات اومد ما رو فراموش نکنی دیگه
تهیونگ: اره مامان مگه میشه من تو رو فراموش کنم
ملکه: خب برو بخاب
تهیونگ:چشم
ملکه: قبلش اینو بگم که امشب برای شام ات رو بیار خانوادش هم میان
تهیونگ: چشم
ملکه میره
پرش زمانی به فردا صبح خونه ات
دایه:دخترا بیدار شید
سارا:اجوما یکم دیگه
دایه: سریع باشید نمیشه ات باید با شاهزاده بره
ات :چیی.. کجا... کی ...چی شده
دایه:خب دیروز پدرت و ملکه حرف زدن و قراره که دو روز دیگه ازدواج کنی یک ساعت دیگه هم شاهزاده میاد دنبالت که برید خرید و شب هم باید با خاندان سلطنتی شام بخوری
ات:چیییییییییییی
دایه:همین که گفتم سریع پاشو اماده شو
ات و سارا از خاب پامیشن و سارا شروع به اماده کردن ات میکنه .....عکس لباس ات رو میزارم ......
سارا: خب هنوز شاهزاده نیومده زود باش بریم صبحونه بخوریم
ات:باشه
ویو ات ....
ذهنم خیلی درگیره آخه یعنی چی که دوروز دیگه خیلی زوده
ویو تهیونگ....
رفتم در خونه و در رو زدم که اجوما بازش کرد
اجوما: شاهزاده الان میگم که بانو بیان
اجوما: دخترم بدو بروم
ات یه نون توی دهنش بود و دوید به سمت در و قتی تهیونگ رو دید تازه یادش به نون افتاد
تهیونگ: خیلی بامزه شدی .....خنده...
ات نون رو برمیداره و میگه
ات:ایش تو هم که همیشه به من بخند
تهیونگ: باشه بانو بفرماید سوار کالسکه بشید
ات:بله چشم 😅
رفتن سمت بازار
تهیونگ: خب اول میریم حلقه میخریم
ات :اهم
در یه مغازه حلقه فروشی ایستادن خیلی مغازه مجللی بود رفتن تو
تهیونگ: اقا همونی که سه روز پیش سفارش دادم رو بیارید ...جوری که ات نشنوه ...
تهیونگ: کودوم رو دوست داری پرنسس
ات:اوم نمیدونم چیز خاص تری ندارید ....روبه فروشنده...
فروشنده: چرا یک دقیقه
فروشنده همان حلقه‌ای که تهیونگ سفارش داده بود را آورد
روی حلقه یک نوشته به زبان لاتین حکاکی شده بود به معنیه حتی
اگر بمیرم هم با تو خواهم بود و روی حلقه یه یاقوت که به شکل گل لیلیوم در اومده بود قرار داشت
ات:وای این خیلی خشگله ته ته همین رو برمیدارم
تهیونگ: هرچی پرنسس بگه
ات:تو کودوم رو برمیداری
تهیونگ: من این حلقه رپ برمیدارم
یه حلقه ساله بود اما خاص چون روش حکاکی شده بود اگر تو درد باشی من عاشق دردم
بعدی اون رفتن و کلی لباس خریدن و خندیدن
ساعتای 6 بود
تهیونگ: هنوز دو ساعت دیگه تا شام مونده پس بیا بریم
ات:کجا
تهیونگ: میفهمی
تهیونگ دست ات رو میگیره و میکشدش سمت شرقی قصر سمت اتاق خودش
ویو ات.....
وارد یه اتاق شدیم خیلی قشنگ بود
معلوم بود که اتاق خود تهیونگ
تهیونگ:بیا
تهیونگ رفت کنار کتاب خونه‌ی که اونجا بود و یه کتاب رو جابجا کرد و یه در باز شد
تهیونگ: بیا دنبالم
ات:دنبال تهیونگ رفتم به یه کتاب خونه بزرگ رسيديم
ات:اااا اینجا چه بزرگه
تهیونگ: اینجا بزرگ ترین کتابخونه قصر که مخفی شده چون اسناد مخفی توش هست اما من 7 سال اینجا مطالعه کردم و هیچی نفهمیدم گفتم شاید برات جالب باشه کتابای اینجا روبخونی
ات:واقعا میتونم بخونم
تهیونگ: اره دو ساعت وقت داریم
ات بدو بدو رفت سمت کتابا تهیونگ همینطوری ات رو تماشا میکرد اون دختر شیطونی که عاشق کتاب بود رو

کامت فراموش نشه🤗
خماری...
دیدگاه ها (۹)

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

جادویی به نام عشق

تهیونگ گفت:تهیونگ: خب، صبر کن... من میرم یه بطری آب و چندتا ...

پارت۴

مربی موتور سوار

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

فقط یک دوست معمولی پارت 6کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:«منشی‌...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

THE FIRST KISSPART: 3ات: الو سلام &: خب میای یا بیام ببرمش ا...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط