دوست پسر قاتل من
#چندپارتی_تهیونگ
#چندپارتی_درخواستی
#چندپارتی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part_1
یه روز جدید توی دانشگاه جدید...
همه سرشون توی کار خودشون بودن، یکی قلدری میکرد، یکی با دوستاش سیگار میکشید، یکی حرف میزد و میخندید، یکی تنها بود..
ولی دو نفر بودن که دانش اموز جدید بودن. سلین و تهیونگ. از یک طرف، سلین، دختری ساده، مهربون، زیبا، دختری خاص، شبیه پرنسس ها.
و از طرفی دیگه، تهیونک، پسری جذاب، خوشتیپ، کسی که تنها با نگاهش مردم رو جذب میکرد ولی با رازی پنهان... اون یه قاتل زنجیره ای بود که پشت نقاب یه پسر دانشجو مخفی شده بود...
.
.
.
---
تهیونگ وارد کلاس شد، یک نگاه به سر تا پای استاد و یک نگاه به کلاس، با لبخندی "معصومانه" و فریبنده جلوی کلاس رفت و خودش رو معرفی کرد. بعد معرفی خودش با نگاه پر از تحسین همکلاسی های دخترش مواجه شد، با گام های سبک رفت و روی تک صندلی کنار پنجره نشست، استاد همین که اومد شروع کنه دوتا تقه به در زده شد، استاد با کلافگی داد زد
«بیا تو»
در باز و یه دختر خیلی زیبا با موهای بلوند، صورتی شبیه عروسک، چشمایی رنگی و لب هایی مثل بالشت و در کل... اندام و چهره ای پرسدیدنی وارد کلاس شد، عملا همه پسر ها روش اب دهن میریختن. چشمای استاد گشاد شد و اب دهان خودرا با سختی قورت داد، یه لبخند زورکی زد... با لرزش ارومی حرف زد
«خانوم جوان... تو باید دانشجو جدید باشی، خودتو معرفی کن»
دختر با لبخندی درخشان و زیبا رفت جلو و خودش رو معرفی کرد
«سلام به همگی، من سلین جو هستم... از اشنایی با همتون خوشبختم»
استاد به تک صندلی جلوی تهیونگ اشاره کرد و به سلین گفت که اونجا بشینه، سلین رفت و نشست... استاد درس رو شروع کرد ولی توجه ها بیشتر روی سلین و تهیونگ بود. سلین موقع جزوه نویسی احساس کرد نگاه های گیرایی از پشت داره موهاش رو عملا سوراخ میکنه. روش رو برگردوند و متوجه نگاه های گیرا و چشم های نافذ تهیونگ شد. لحضه ای خشکش زد، پسری به این بی نقصی ندیده بود... چیزی توی نگاه تهیونگ احساس کرد، کششی عجیب... اصن متوجه نشد چند دقیقه ای از چشم تو چشم شدن با تعیونک میگذره، با صدای صاف کردن گلوی استاد به خودش اومد و روش رو به سمت تخته برگردوند... تهیونک پوزخند محوی زد و نگاهش رو از سلین برداشت
.
.
.
---
زنگ ناهار به صدا در اومد. سلین بلند شد، کیفش رو جمع کرد، از کلاس رفت بیرون و سمت کافه تریای دانشگاه قدم برداشت. پشتش صدای تق تق کفش های چرم رو احساس کرد، بوی عطر مردانه تهیونگ توی بینی اش پیچید، انگار عطر مثل پیله گرم دور بدنش بود، زانو هاش سست شد ولی به راه رفتن ادامه داد... چند دقیقه بعد صدای بم تهیونگ رو بالاخره شنید، انگار ضربان قلبش رفت بالا...
تهیونگ: اسمت سلین بود، درسته؟! من تهیونگم، کیم تهیونگ
سلین ایستاد، سمت تهیونگ چرخید، لبخندی خجالتی زد و حرف زد
سلین: از اشنایی باهات خوشبختم، اقای کیم
تهیونگ: راحت باش، نیاز نیست رسمی باشی همون تهیونگ کافیه،
حرفشون با صدای بلندگوی مدرسه قطع شد. مدیر پشت بلند گو گفت....
شرط ها برای پارت بعد:
20 تا لایک
14 تا کامنت
فالوور بیاری یا اگه از اکسپلور میای، فالو کنی قبل رسیدن شرط ها میزارم🌚
#چندپارتی_درخواستی
#چندپارتی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part_1
یه روز جدید توی دانشگاه جدید...
همه سرشون توی کار خودشون بودن، یکی قلدری میکرد، یکی با دوستاش سیگار میکشید، یکی حرف میزد و میخندید، یکی تنها بود..
ولی دو نفر بودن که دانش اموز جدید بودن. سلین و تهیونگ. از یک طرف، سلین، دختری ساده، مهربون، زیبا، دختری خاص، شبیه پرنسس ها.
و از طرفی دیگه، تهیونک، پسری جذاب، خوشتیپ، کسی که تنها با نگاهش مردم رو جذب میکرد ولی با رازی پنهان... اون یه قاتل زنجیره ای بود که پشت نقاب یه پسر دانشجو مخفی شده بود...
.
.
.
---
تهیونگ وارد کلاس شد، یک نگاه به سر تا پای استاد و یک نگاه به کلاس، با لبخندی "معصومانه" و فریبنده جلوی کلاس رفت و خودش رو معرفی کرد. بعد معرفی خودش با نگاه پر از تحسین همکلاسی های دخترش مواجه شد، با گام های سبک رفت و روی تک صندلی کنار پنجره نشست، استاد همین که اومد شروع کنه دوتا تقه به در زده شد، استاد با کلافگی داد زد
«بیا تو»
در باز و یه دختر خیلی زیبا با موهای بلوند، صورتی شبیه عروسک، چشمایی رنگی و لب هایی مثل بالشت و در کل... اندام و چهره ای پرسدیدنی وارد کلاس شد، عملا همه پسر ها روش اب دهن میریختن. چشمای استاد گشاد شد و اب دهان خودرا با سختی قورت داد، یه لبخند زورکی زد... با لرزش ارومی حرف زد
«خانوم جوان... تو باید دانشجو جدید باشی، خودتو معرفی کن»
دختر با لبخندی درخشان و زیبا رفت جلو و خودش رو معرفی کرد
«سلام به همگی، من سلین جو هستم... از اشنایی با همتون خوشبختم»
استاد به تک صندلی جلوی تهیونگ اشاره کرد و به سلین گفت که اونجا بشینه، سلین رفت و نشست... استاد درس رو شروع کرد ولی توجه ها بیشتر روی سلین و تهیونگ بود. سلین موقع جزوه نویسی احساس کرد نگاه های گیرایی از پشت داره موهاش رو عملا سوراخ میکنه. روش رو برگردوند و متوجه نگاه های گیرا و چشم های نافذ تهیونگ شد. لحضه ای خشکش زد، پسری به این بی نقصی ندیده بود... چیزی توی نگاه تهیونگ احساس کرد، کششی عجیب... اصن متوجه نشد چند دقیقه ای از چشم تو چشم شدن با تعیونک میگذره، با صدای صاف کردن گلوی استاد به خودش اومد و روش رو به سمت تخته برگردوند... تهیونک پوزخند محوی زد و نگاهش رو از سلین برداشت
.
.
.
---
زنگ ناهار به صدا در اومد. سلین بلند شد، کیفش رو جمع کرد، از کلاس رفت بیرون و سمت کافه تریای دانشگاه قدم برداشت. پشتش صدای تق تق کفش های چرم رو احساس کرد، بوی عطر مردانه تهیونگ توی بینی اش پیچید، انگار عطر مثل پیله گرم دور بدنش بود، زانو هاش سست شد ولی به راه رفتن ادامه داد... چند دقیقه بعد صدای بم تهیونگ رو بالاخره شنید، انگار ضربان قلبش رفت بالا...
تهیونگ: اسمت سلین بود، درسته؟! من تهیونگم، کیم تهیونگ
سلین ایستاد، سمت تهیونگ چرخید، لبخندی خجالتی زد و حرف زد
سلین: از اشنایی باهات خوشبختم، اقای کیم
تهیونگ: راحت باش، نیاز نیست رسمی باشی همون تهیونگ کافیه،
حرفشون با صدای بلندگوی مدرسه قطع شد. مدیر پشت بلند گو گفت....
شرط ها برای پارت بعد:
20 تا لایک
14 تا کامنت
فالوور بیاری یا اگه از اکسپلور میای، فالو کنی قبل رسیدن شرط ها میزارم🌚
- ۷۷.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط