{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول

فصل اول
 
توی جنگل میدوویدم و جیغ میزدم ماه کامل تو اسمون میدرخشید و جنگل رو روشن میکرد ..
یا ابرفررض الان بهم  میرسه منو میخوره تیکه تیکه ام میکنه ..
ماماننننننننن .. ای جد بزرگ تو یه چیزی به این قول نره خر بگوووو چنگیزززززززز ااا هنوز داره میاد چه خریه هااااا  .. به یه غار رسیدم .. انقدر دوییده بودم که دل و روده ام داشت میومد تو دهنم .. همچین قبلشم کلی چیپس و پفک
خورده بودم دیگه هیچی ..
یهو دیدم دارم خیس میشم به شلوارم نگاه کردم ببینم یه وقت اهم اهم .. ولی نه انگار دارم از بالا خیس میشم  .. سرمو بردم بالا دیدم داره عین خر بارون میاد..
باز شروع کردم به دوویدن رفتم تو یه غار اما یه عالمه خفاش از تو غار یهو رم کردن ریختن بیرون هی هم میخوردن به صورت نازنین من .. غار خیلی تاریک بود اما من اصلا نمیترسیدم فقط شکه شده بودم ..
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم جلو ..
غار خیلی قشنگی بود البته تا قبل از اینکه یکی دستشو بزنه پشت سرم ..
با دستی که به پشتم خورد جیغی کشیدم و با لرز برگشتم سمته دسته که یه مومیایی جلوم دیدم ..
جاااااان مومیایی؟؟ 0.0 مومیاییا مگه تو مصر نبودن؟؟ یهو تو کره مومیایی از کجا اومد؟؟
هیچی دیگه از شر اون گرگه که تو جنگل دنبالم کرده بود فرار کردم گیر یه مومیایی افتادم که باند پیچیش کرده بودن چقدرم هم زشتتتت بود ایییی .. حداقل بانداتو کج و کوله نمیبستی خخخ ..
مومیاییه افتاد دنبالم منم الفراررررر .. چهار تا پا داشتم دو تا دیگه هم قرض گرفتم و د بدو  ببخشید اشتباه شد من چهارتا پا نداشتم من دو تا داشتم دو تا دیگه هم قرض گرفتم و د بدو .. ریاضیت که خراب باشه همین میشه دیگه ..
مومیایه افتاده بود دنبالم ولمم نمیکرد .. عرررر جون مامانت دنبالم نیااا به خدا من جوونم کلی ارزو دارم ..
هیچی داشتم میدوییدم که جلومو ندیدم افتادم تو طابوتی که جلوم بود ..
مومیاییه هم افتاد رومو .. تو روحش یااااااااااااه مومیایی ها هم مگه تجاوز میکنن؟؟ 0.0
هیچی دیگه مومیاییه از پشت سرش یه تبر برداشت و زارت کوفوند تو مغز سر من منم جوون مرگ شدم ..
فکر کردم یه جون دیگه هم دارم .. میخواستم دوباره بلند بشم که دیدم گیم آور شدم .. دسته ی گیمو پرت کردم اون طرف .. اه مرحله اخر بودا ..
مامانمم طبقه پایین حنجره اشو پاره کرد بسکه صدام کرد منم خجسته جواب ندادم :دی
رفتم طبقه پایین که مامانم جیغ زد "یااااا ژی لوهان یک ساعته دارم صدات میکنم مگه کری خرس خونسار؟؟"
لبخند کیوتی زدم و لپ مامانمو کشیدم " آیگووو مامانی خوجگلم با من بودی؟ داشتم گرگم به جنگل بازی میکردم.."
مامانم اخم کرد اوخ اوخ الان میر کلت 720 میاره با دو تا گوله خلاصم میکنه .. " لوهااااان"
چشمای مامانم عینهو این گاوای وحشی هستن که پارچه قرمز جلوشون میگیری حمله میکنن .. عین همونا شده بود .. جون میده واسه گاو بازی خخخ
اب دهنمو با ترس قورت دادم و با یه لبخند قیافمو شبیه خر شرک کردم و گفتم " جونم مامان؟"
مامانم با دستش به کریس که داشت توی حیاط بسکتبال بازی میکرد اشاره کرد و گفت " یه ذره از اون داداشت یاد بگیر .. هم به حرفای من گوش میده هم به سلامتیش اهمیت میده و پشت گیم خودشو حروم نمیکنه"
آخییییییییییی من حروم شدم یعنی؟ حیف خیلی جوون بودمااا .. یه نگاه به اون نردبون که تو حیاط جلوییه خونمون داشت دریپ میزد کردم .. هییی روزگار اینم از داداش ما یه تخته اش کمه هی با دست میزنه تو سر توپ بدبخت..
شونه هامو بالا انداختم و گفتم "خب بابا منم از فردا میرم فوتبال بازی میکنم اما مامان چیکارم داشتی هی صدام میزدی؟ "
مامانم که تازه یادش افتاد کارم داشته یه چشم غره ی اساسی رفت و گفت " اهم چیزه لوهان وخی برو بیست تا نون از نونوایی بگیر .. فردا شب مهمون داریم"
میمون؟؟ با تعجب رو به مامانم گفتم " مامان میمون داریم؟؟ کیه میمونمون .. اهم ببخشید مهمونمون"
مامانم اخم کرد ولی به روی مبارک خودمو خودش  نیوورد و گفت "خالت اینا دارن از چین میان.."
دهنم قد یه غار باز موند  چ خاله اینا؟؟ یا ابرفرررض حتما اون تائوی لوس و ترسو رو هم با خودشون میارن هوووق .. ای خدااا چی میشد مامان من خواهر نداشت منم پسر خاله نداشتم ها ؟ چی میشد ؟؟ نه بگو چی میشد؟؟
جواب نمیدی؟؟
خو نده به درک .. ای بابا ای بابا لوهان حساس نشو حساس نشو .. لبخند مصنوعی ای زدم و رفتم سمته در ..
از انبار اسکیتمو برداشتممو رفتم بیرون تا نون بخرم .. اخ اصن چرا به اون نردبون نگفت بره نون بخره؟ اون که جلو چشش بود .. همینه دیگه چاپلوسی مامانو که میکنه مامان از گل نازکتر بهش نمیگه ..
دراز بی قد و قواره .. بووووووووق و بوووووووووق
حالا ساعت 9 شب من نون از کجام بیارم؟ اه اصن فردا نون میخریدم .. این مامان منم انگار شیش ماهه زاییدن ..
ساعت 9 شب ادم پسربه این خوشگلی رو میفرسته دنبال نون؟؟ نمیگه یه بلایی س
دیدگاه ها (۳۰)

خب من گفتم تا قسمت دهم این رمانو میذارم استقبال خوب باشه ادا...

جییییغ خیلی بدهههه برین به اکسو رای بدین تا کتلتتون نکردمااا...

بچهها این رمان ماه نوتاحالا خنده دار ترین رمانیه که توعمرا خ...

همه دوستای خل من کپی کنن

درحال اسکول کردن بازیبرای خرید لباس و وسایل پول میخواد یه لب...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

ملکه آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط