تک پارتی جین
سه سال باران
باران بیرحمانه میبارید، درست مثل اشکهایی که روی گونههای ا/ت جاری بودند. جین، با موهای خیس و نگاهی مات، در فاصلهی چند قدمی او ایستاده بود، چترش را به طور نامحسوس به سمت ا/ت کج کرده بود تا حداقل قسمتی از باران را از او دور نگه دارد. هوای سرد پاییزی، هوای سردی که به هوای سردتر قلب ا/ت شبیه بود، به استخوانهایش نفوذ میکرد.
سه سال پیش، در همین خیابان، زیر همین باران پاییزی، جین به ا/ت قول داده بود که همیشه کنارش باشد. سه سال پیش، جین با چشمان درخشانش و لبخندی که بهار را به یاد میآورد، دست ا/ت را گرفته بود و قول داده بود تا ابد، با هم باشند. اما قولها، چقدر شکنندهاند!
سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود، سکوت دردناکی که با هر قطره باران عمیقتر میشد. ا/ت با صدای لرزانی گفت: “جین، تو… تو به یاد میاری؟”
جین نگاهی به او انداخت، نگاهی که پر از درد و پشیمانی بود. “یادمه، ا/ت. هر لحظه ازش رو یادم میمونه. یادمه چقدر میخندیدی، چقدر مهربون بودی، چقدر…” صدایش شکست. دستانش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت. “ببخشید، ا/ت. ببخشید که نتونستم قولمو نگه دارم.”
ا/ت آرام اشکهایش را پاک کرد و گفت: “چرا جین؟ چرا بعد از اون همه سال؟ چرا بعد از همه این خاطرات زیبا؟”
جین با صدایی که بغض گلویش را میفشرد گفت: “بیماریام… داره بدتر میشه، ا/ت. دکترا گفتن… گفتن دیگه خیلی وقت ندارم. نمیخواستم… نمیخواستم با این خاطرهی دردناک رهات کنم.”
ا/ت سعی کرد لبخند بزند، لبخندی که تلختر از هر گریه بود. “پس چرا اینقدر دیر گفتی؟ چرا اینقدر صبر کردی؟”
جین به چشمان ا/ت نگاه کرد، چشمانی که مثل دو قطره باران درخشان و دردناک بودند. “نمیتونستم، ا/ت. نمیتونستم رهات کنم. حتی اگه… حتی اگه میدونستم قراره بمیرم.”
باران شدت گرفت، مثل شدت درد و عذاب در قلب ا/ت. او دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت، فقط میتوانست به جین نگاه کند، به مردی که عشق زندگیاش بود، مردی که به زودی از او گرفته میشد.
آن شب، زیر باران بیامان پاییزی، جین و ا/ت برای آخرین بار همدیگر را در آغوش گرفتند. آغوشی که پر از عشق بود، اما پر از درد و پشیمانی هم بود. آغوشی که برای همیشه، خاطرهی تلخ و شیرین یک عشق غمانگیز بود. و ا/ت، با هر قطره باران، عشق و درد و پشیمانی را با هم گریه کرد.
پایان.......
باران بیرحمانه میبارید، درست مثل اشکهایی که روی گونههای ا/ت جاری بودند. جین، با موهای خیس و نگاهی مات، در فاصلهی چند قدمی او ایستاده بود، چترش را به طور نامحسوس به سمت ا/ت کج کرده بود تا حداقل قسمتی از باران را از او دور نگه دارد. هوای سرد پاییزی، هوای سردی که به هوای سردتر قلب ا/ت شبیه بود، به استخوانهایش نفوذ میکرد.
سه سال پیش، در همین خیابان، زیر همین باران پاییزی، جین به ا/ت قول داده بود که همیشه کنارش باشد. سه سال پیش، جین با چشمان درخشانش و لبخندی که بهار را به یاد میآورد، دست ا/ت را گرفته بود و قول داده بود تا ابد، با هم باشند. اما قولها، چقدر شکنندهاند!
سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود، سکوت دردناکی که با هر قطره باران عمیقتر میشد. ا/ت با صدای لرزانی گفت: “جین، تو… تو به یاد میاری؟”
جین نگاهی به او انداخت، نگاهی که پر از درد و پشیمانی بود. “یادمه، ا/ت. هر لحظه ازش رو یادم میمونه. یادمه چقدر میخندیدی، چقدر مهربون بودی، چقدر…” صدایش شکست. دستانش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت. “ببخشید، ا/ت. ببخشید که نتونستم قولمو نگه دارم.”
ا/ت آرام اشکهایش را پاک کرد و گفت: “چرا جین؟ چرا بعد از اون همه سال؟ چرا بعد از همه این خاطرات زیبا؟”
جین با صدایی که بغض گلویش را میفشرد گفت: “بیماریام… داره بدتر میشه، ا/ت. دکترا گفتن… گفتن دیگه خیلی وقت ندارم. نمیخواستم… نمیخواستم با این خاطرهی دردناک رهات کنم.”
ا/ت سعی کرد لبخند بزند، لبخندی که تلختر از هر گریه بود. “پس چرا اینقدر دیر گفتی؟ چرا اینقدر صبر کردی؟”
جین به چشمان ا/ت نگاه کرد، چشمانی که مثل دو قطره باران درخشان و دردناک بودند. “نمیتونستم، ا/ت. نمیتونستم رهات کنم. حتی اگه… حتی اگه میدونستم قراره بمیرم.”
باران شدت گرفت، مثل شدت درد و عذاب در قلب ا/ت. او دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت، فقط میتوانست به جین نگاه کند، به مردی که عشق زندگیاش بود، مردی که به زودی از او گرفته میشد.
آن شب، زیر باران بیامان پاییزی، جین و ا/ت برای آخرین بار همدیگر را در آغوش گرفتند. آغوشی که پر از عشق بود، اما پر از درد و پشیمانی هم بود. آغوشی که برای همیشه، خاطرهی تلخ و شیرین یک عشق غمانگیز بود. و ا/ت، با هر قطره باران، عشق و درد و پشیمانی را با هم گریه کرد.
پایان.......
- ۷.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط