قلمرو نقره و ابریشم(۱)
ساعت از دوازده شب گذشته بود. استودیوی رقص تهیونگ در سکوتی مطلق فرو رفته بود، سکوتی که به شدت با هیاهوی چند ساعت پیش تضاد داشت. تهیونگ چراغهای اصلی سالن را خاموش کرده بود و تنها یک ردیف نور مهتابیِ ضعیف از پنجرههای سرتاسری به داخل میتابید و کفپوش چوبیِ صیقلی را شبیه به دریاچهای نقرهای جلوه میداد.
ند.
صدای سنگین و خفه باز شدن در شیشهای ورودی، ریتم ذهنیاش را شکست.
تهیونگ از توی انعکاس آینه نگاه کرد. قامتِ درشت جونگکوک چهارچوب در را پر کرده بود. او یک هودی گشاد مشکی پوشیده بود که کلاهش را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود. دستهایش در جیبش بود و با گامهایی آهسته، اما سنگین و مطمئن روی چوبهای سالن قداو لباس همیشگیاش را عوض کرده بود؛ یک پیرهن سفید گشاد با پارچهای لَخت و شلواری مشکی که خطوط پاهایش را به زیبایی نشان میداد. تهیونگ وسط سالن، روبروی آینههای بزرگ قدی ایستاده بود. نیازی به موسیقی نداشت. او داشت ریتم درونی خودش را تمرین میکرد—حرکاتی نرم، منعطف و در عین حال پر از ایستهای ناگهانی و قدرت
مم میگذاشت. بوی هوای بارانی بیرون و تنباکوی تلخی که همراهش بود، فوراً اتمسفر استریل و معطر استودیو را تغییر داد.
جونگکوک چند قدمی تهیونگ ایستاد، به آینه تکیه داد و با نگاهی خمار اما تیز، از بالا تا پایینِ مربی رقص را برانداز کرد. «فکر نمیکردم واقعاً منتظرم باشی، مربی.»
تهیونگ به آرامی چرخید و دستهایش را پشت بدنش قفل کرد. نگاهش را به چشمهای تاریک جونگکوک دوخت؛ چشمهایی که هیچ شباهتی به شاگردهای لوس و ثروتمند روزانهاش نداشت. «من هیچوقت حرفی رو بیدلیل نمیزنم، بوکسور. گفتی میخوای بدونی کنترل یعنی چی؟»
جونگکوک پوزخند کجی زد. کلاه هودیاش را عقب انداخت و موهای مشکی و کمی شلختهاش نمایان شد. «توی دنیای من، کنترل یه شوخیه. اگر وسط رینگ بخوای به این فکر کنی که دستت رو کدوم زاویه بگیری، فکت پیاده شده. اونجا فقط غریزه حکم میکنه. وحشی بودن زنده نگهت میداره، نه ظرافت.»
تهیونگ یک قدم به سمت او برداشت. فاصلهشان هنوز محترمانه بود، اما تنشِ موجود در هوا سنگینی میکرد. «اشتباهت همینجاست. تو فکر میکنی ظرافت یعنی ضعف. اما رقص، وحشیگریِ مهارشدهست. این یعنی بدنت اونقدر قدرت داره که میتونه یک طوفان رو در صدم ثانیه متوقف کنه.»
این پارت جدید باز دو بخشیه جا نمیشه همش
#فیک#تهکوک#کوکته
ند.
صدای سنگین و خفه باز شدن در شیشهای ورودی، ریتم ذهنیاش را شکست.
تهیونگ از توی انعکاس آینه نگاه کرد. قامتِ درشت جونگکوک چهارچوب در را پر کرده بود. او یک هودی گشاد مشکی پوشیده بود که کلاهش را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود. دستهایش در جیبش بود و با گامهایی آهسته، اما سنگین و مطمئن روی چوبهای سالن قداو لباس همیشگیاش را عوض کرده بود؛ یک پیرهن سفید گشاد با پارچهای لَخت و شلواری مشکی که خطوط پاهایش را به زیبایی نشان میداد. تهیونگ وسط سالن، روبروی آینههای بزرگ قدی ایستاده بود. نیازی به موسیقی نداشت. او داشت ریتم درونی خودش را تمرین میکرد—حرکاتی نرم، منعطف و در عین حال پر از ایستهای ناگهانی و قدرت
مم میگذاشت. بوی هوای بارانی بیرون و تنباکوی تلخی که همراهش بود، فوراً اتمسفر استریل و معطر استودیو را تغییر داد.
جونگکوک چند قدمی تهیونگ ایستاد، به آینه تکیه داد و با نگاهی خمار اما تیز، از بالا تا پایینِ مربی رقص را برانداز کرد. «فکر نمیکردم واقعاً منتظرم باشی، مربی.»
تهیونگ به آرامی چرخید و دستهایش را پشت بدنش قفل کرد. نگاهش را به چشمهای تاریک جونگکوک دوخت؛ چشمهایی که هیچ شباهتی به شاگردهای لوس و ثروتمند روزانهاش نداشت. «من هیچوقت حرفی رو بیدلیل نمیزنم، بوکسور. گفتی میخوای بدونی کنترل یعنی چی؟»
جونگکوک پوزخند کجی زد. کلاه هودیاش را عقب انداخت و موهای مشکی و کمی شلختهاش نمایان شد. «توی دنیای من، کنترل یه شوخیه. اگر وسط رینگ بخوای به این فکر کنی که دستت رو کدوم زاویه بگیری، فکت پیاده شده. اونجا فقط غریزه حکم میکنه. وحشی بودن زنده نگهت میداره، نه ظرافت.»
تهیونگ یک قدم به سمت او برداشت. فاصلهشان هنوز محترمانه بود، اما تنشِ موجود در هوا سنگینی میکرد. «اشتباهت همینجاست. تو فکر میکنی ظرافت یعنی ضعف. اما رقص، وحشیگریِ مهارشدهست. این یعنی بدنت اونقدر قدرت داره که میتونه یک طوفان رو در صدم ثانیه متوقف کنه.»
این پارت جدید باز دو بخشیه جا نمیشه همش
#فیک#تهکوک#کوکته
- ۵.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط