I will love you forever🙃
چندپارتی از هان(p1/پارت اول)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
_میشه... یکم بیشتر پیشم بمونی...؟
سرت رو به سمتش برگردوندی و نگاهش کردی.
چشماش نیمه باز بود و صداش خشدار و بیجون.
با حالتِ نگرانی قدم جلو گذاشتی و گفتی:" هان... به هوش اومدی؟!"
بعد از اینهمه سالی که باهاش کار میکردی، این اولین بار بود که دیده بودی حملهی عصبی بهش دست میده.
تاحالا بهت نگفته بود!
توی استودیو، بعداز تنظیم پارتهای آهنگ جدیدی که قرار بود بخونی، سرگیجه گرفت و از علائمش معلوم بود که دچار حملهی عصبی شده و چندثانیه بعد بیهوش شد.
سعی کردی به اعضای گروهشون زنگ بزنی؛ اونایی که شمارهشون رو توی گوشیت سیو داشتی.
به بنگچان زنگ زدی؛ انگاری وقتی روی ساختِ موزیک کار میکرد، گوشیش رو خاموش میکرد تا به تماسی جواب نده.
به همین روال، هیونجین و لینو هم یا گوشیشون خاموش بود و یا جواب نمیدادن.
این شد که با هر زحمتی که بود، به همراهِ بادیگارد اونو به خونهی خودت بردی و گذاشتی که یکمی توی تختت بخوابه تا به هوش بیاد...
.
.
.
.
_میشه... یکم بیشتر پیشم بمونی...؟
○هان... به هوش اومدی؟!
دوبار، منظم، و پشت سر هم پلکهاشو روی هم گذاشت و گفت:" پیشم بمون ا/ت... خواهش میکنم..."
هنوز کامل هوشیار نبود.
کلماتش... حرفاش و کارایی که میکنه... غیرِ ارادی بودن.
دستت رو روی پیشونیش گذاشتی و بعداز ثانیهای مکث گفتی:" تب کردی؛ باید داروهات رو با خودت میاوردی. هنوز بیدار نشدی. یکم بخواب؛ مزاحمت نمیشم."
به سمتِ مخالف برگشتی که از اتاق خارج بشی؛ اما با گرفته شدنِ ناگهانیِ دستت توسط فردی، متوقف شدی.
برای فهمیدنِ دلیل اینکار، دوباره سرت رو به سمتش برگردوندی.
چشمای هان... هنوز خمار بودن اما حالا دیگه قطره اشکی که روی گونهش لیز میخورد، به خوبی معلوم بود.
_نرو ا/ت... تنهام نزار...
دستت رو به صورتش رسوندی و اون قطره اشک رو پاک کردی؛ همزمان باهاش لب زدی:" چیشده هان؟ حالت خوب نیست؟!"
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
_میشه... یکم بیشتر پیشم بمونی...؟
سرت رو به سمتش برگردوندی و نگاهش کردی.
چشماش نیمه باز بود و صداش خشدار و بیجون.
با حالتِ نگرانی قدم جلو گذاشتی و گفتی:" هان... به هوش اومدی؟!"
بعد از اینهمه سالی که باهاش کار میکردی، این اولین بار بود که دیده بودی حملهی عصبی بهش دست میده.
تاحالا بهت نگفته بود!
توی استودیو، بعداز تنظیم پارتهای آهنگ جدیدی که قرار بود بخونی، سرگیجه گرفت و از علائمش معلوم بود که دچار حملهی عصبی شده و چندثانیه بعد بیهوش شد.
سعی کردی به اعضای گروهشون زنگ بزنی؛ اونایی که شمارهشون رو توی گوشیت سیو داشتی.
به بنگچان زنگ زدی؛ انگاری وقتی روی ساختِ موزیک کار میکرد، گوشیش رو خاموش میکرد تا به تماسی جواب نده.
به همین روال، هیونجین و لینو هم یا گوشیشون خاموش بود و یا جواب نمیدادن.
این شد که با هر زحمتی که بود، به همراهِ بادیگارد اونو به خونهی خودت بردی و گذاشتی که یکمی توی تختت بخوابه تا به هوش بیاد...
.
.
.
.
_میشه... یکم بیشتر پیشم بمونی...؟
○هان... به هوش اومدی؟!
دوبار، منظم، و پشت سر هم پلکهاشو روی هم گذاشت و گفت:" پیشم بمون ا/ت... خواهش میکنم..."
هنوز کامل هوشیار نبود.
کلماتش... حرفاش و کارایی که میکنه... غیرِ ارادی بودن.
دستت رو روی پیشونیش گذاشتی و بعداز ثانیهای مکث گفتی:" تب کردی؛ باید داروهات رو با خودت میاوردی. هنوز بیدار نشدی. یکم بخواب؛ مزاحمت نمیشم."
به سمتِ مخالف برگشتی که از اتاق خارج بشی؛ اما با گرفته شدنِ ناگهانیِ دستت توسط فردی، متوقف شدی.
برای فهمیدنِ دلیل اینکار، دوباره سرت رو به سمتش برگردوندی.
چشمای هان... هنوز خمار بودن اما حالا دیگه قطره اشکی که روی گونهش لیز میخورد، به خوبی معلوم بود.
_نرو ا/ت... تنهام نزار...
دستت رو به صورتش رسوندی و اون قطره اشک رو پاک کردی؛ همزمان باهاش لب زدی:" چیشده هان؟ حالت خوب نیست؟!"
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
- ۱۴.۷k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط