اینم قسمت جدید حتما نظرتون رو بگید ممنون
قسمت ۲۴ – بیداری گوی سهچشم
جین و زهل، بعد از فرار از قصر یخی خاندان گویشا، بیسروصدا برگشتن به هتل هازبین. هوا تاریک بود و سکوت عجیبی کل ساختمان رو گرفته بود. توی یکی از اتاقهای خالی طبقه بالا، جین نشست و دست رو رو به تخت کرد و گوی سه چشم بیرون اومد از داخل تاریکی . جسمی گرد، سیاه و درخشان، که سه چشم بسته روی سطحش دیده میشد.
زهل با کنجکاوی خاصی خم شد و گفت: «خب، ببینیم این چیه...»
تاریکی که مثل دود نازک دور سر جین میچرخید، گفت: «همهاش یه گوی براقه. ولی چرا حس عجیبی ازش میگیرم؟»
جین با نگاهی جدی گفت: «این یه گوی معمولی نیست. موجودیه زنده. ساختهشده از تکههایی از درخت زندگی... اونه که حافظهی قدرتهای همه نژادهای جهنم و خاندانهای سلطنتی رو داره. یه جور راهنمای زندهست.»
تاریکی با تعجب گفت: «خب آخه این که... یه گویه. اسمش روشه دیگه. چطوری زندهست؟!»
جین لبخند محوی زد. دستش رو جلو برد و کمی از مانای تاریکی خودش رو به گوی وارد کرد.
لحظهای بعد...
چشمان گوی ناگهان باز شدن، نور بنفشفام از داخلش سوسو زد… و بعد، گوی به یک پرندهی کوچولو، گرد و بامزه تبدیل شد! پرهایی تیره با لکههای درخشان، و سه چشم که یکی وسط پیشونی بود، ظاهر شد.
پرنده با صدایی کلفت ولی لحن کاملاً گیج گفت: «استلاس؟! چرا اینقدر دیر بیدارم کردی بچه؟!»
جین خندید: «چی؟ من استلاس نیستم.»
گوی سهچشم، مثل یه دختر نوجوان جیغ کشید و عقب پرید: «شما کی هستین؟! چرا منو دزدیدین؟!»
جین آروم گفت: «ما دزد نیستیم. البته… یه جورایی هستیم، ولی از نوع خوبش!»
گوی با حالتی لرزان پرسید: «میخواین به من آسیب برسونید؟»
جین سری به نشونهی "نه" تکون داد: «نه، قول میدم.»
گوی سهچشم آروم بالش رو تکون داد و گفت: «الان تو چه سالی هستیم؟»
جین یه لحظه فکر کرد: «اگه درست حساب کرده باشم، ۲۰۲۵.»
گوی با حالتی قم انگیز برگاش ریخت : «چیـــــیییی؟! دیروز به استلاس یاد دادم چطور خودش رو با جادوی خاندانش ترکیب کنه… حالا میگی بیست و بیست و پنج؟!»
تاریکی زیر لب خندید: «چون واقعاً دیشب بوده؟!»
جین که حالا شوکه نشده بود، بیشتر شفاف فکر کرد. با خودش زمزمه کرد: «پس… تو احتمالاً زمانی ساخته شدی که استلاس هنوز قدرت زیادی داشت البته الان دیگه سقوط کرده …»
بعد، جدی شد. خم شد جلو و گفت: «الان یه سؤال مهم دارم. باید بهم بگی یولی قویترین قاتل جهنم کجاست.»
گوی سهچشم یک لحظه ساکت موند. چشم وسطش برق زد… انگار شروع به جستوجوی چیزی در حافظهاش کرده بود… و کمی ناراحت از اینکه شنید استلاس سقوط کرده بود
(ادامه دارد…)
(نوکرم 👍)
جین و زهل، بعد از فرار از قصر یخی خاندان گویشا، بیسروصدا برگشتن به هتل هازبین. هوا تاریک بود و سکوت عجیبی کل ساختمان رو گرفته بود. توی یکی از اتاقهای خالی طبقه بالا، جین نشست و دست رو رو به تخت کرد و گوی سه چشم بیرون اومد از داخل تاریکی . جسمی گرد، سیاه و درخشان، که سه چشم بسته روی سطحش دیده میشد.
زهل با کنجکاوی خاصی خم شد و گفت: «خب، ببینیم این چیه...»
تاریکی که مثل دود نازک دور سر جین میچرخید، گفت: «همهاش یه گوی براقه. ولی چرا حس عجیبی ازش میگیرم؟»
جین با نگاهی جدی گفت: «این یه گوی معمولی نیست. موجودیه زنده. ساختهشده از تکههایی از درخت زندگی... اونه که حافظهی قدرتهای همه نژادهای جهنم و خاندانهای سلطنتی رو داره. یه جور راهنمای زندهست.»
تاریکی با تعجب گفت: «خب آخه این که... یه گویه. اسمش روشه دیگه. چطوری زندهست؟!»
جین لبخند محوی زد. دستش رو جلو برد و کمی از مانای تاریکی خودش رو به گوی وارد کرد.
لحظهای بعد...
چشمان گوی ناگهان باز شدن، نور بنفشفام از داخلش سوسو زد… و بعد، گوی به یک پرندهی کوچولو، گرد و بامزه تبدیل شد! پرهایی تیره با لکههای درخشان، و سه چشم که یکی وسط پیشونی بود، ظاهر شد.
پرنده با صدایی کلفت ولی لحن کاملاً گیج گفت: «استلاس؟! چرا اینقدر دیر بیدارم کردی بچه؟!»
جین خندید: «چی؟ من استلاس نیستم.»
گوی سهچشم، مثل یه دختر نوجوان جیغ کشید و عقب پرید: «شما کی هستین؟! چرا منو دزدیدین؟!»
جین آروم گفت: «ما دزد نیستیم. البته… یه جورایی هستیم، ولی از نوع خوبش!»
گوی با حالتی لرزان پرسید: «میخواین به من آسیب برسونید؟»
جین سری به نشونهی "نه" تکون داد: «نه، قول میدم.»
گوی سهچشم آروم بالش رو تکون داد و گفت: «الان تو چه سالی هستیم؟»
جین یه لحظه فکر کرد: «اگه درست حساب کرده باشم، ۲۰۲۵.»
گوی با حالتی قم انگیز برگاش ریخت : «چیـــــیییی؟! دیروز به استلاس یاد دادم چطور خودش رو با جادوی خاندانش ترکیب کنه… حالا میگی بیست و بیست و پنج؟!»
تاریکی زیر لب خندید: «چون واقعاً دیشب بوده؟!»
جین که حالا شوکه نشده بود، بیشتر شفاف فکر کرد. با خودش زمزمه کرد: «پس… تو احتمالاً زمانی ساخته شدی که استلاس هنوز قدرت زیادی داشت البته الان دیگه سقوط کرده …»
بعد، جدی شد. خم شد جلو و گفت: «الان یه سؤال مهم دارم. باید بهم بگی یولی قویترین قاتل جهنم کجاست.»
گوی سهچشم یک لحظه ساکت موند. چشم وسطش برق زد… انگار شروع به جستوجوی چیزی در حافظهاش کرده بود… و کمی ناراحت از اینکه شنید استلاس سقوط کرده بود
(ادامه دارد…)
(نوکرم 👍)
- ۱۲.۷k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط