ادامه پارت 2
ادامه پارت 2
---
پارت ۲ – فصل دوم
(ژانر: عاشقانه، مافیایی، درام، اسمات کم)
[چند ساعت بعد – داخل عمارت، دفتر اصلی جونگکوک]
نور گرم چراغ روی میز، سایههایی تیز روی صورت جونگکوک انداخته بود. نگاهش دوخته شده بود به یه صفحهی خالی روی لپتاپ، اما ذهنش... اونجا نبود. انگار یه جایی بین خاطرهی بوسهی آخر توی راهپلهها و صدای جیغخفهی ات توی ذهنش گیر کرده بود.
صدای در باعث شد سرش رو بالا بیاره. یونهو داخل شد، آروم و جدی. مثل همیشه.
– «اطلاعات جدیدی ازش نداریم. انگار که توی هوا محو شده.»
جونگکوک نگاه از صفحه برداشت و با اخم گفت:
– «هیچ سرنخی؟ هیچ ردی؟»
یونهو با مکث سری تکون داد:
– «نه. دوربینها کور شدن. سیمکارتش خاموشه. هیچکس ندیده کی خارج شده. بیشتر شبیه یه ربایشهست. حرفهای، بیسر و صدا، بیاثر.»
جونگکوک لب پایینش رو جوید. نمیتونست باور کنه ات، با اون نگاهی که همیشه انگار تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد، حالا واقعاً گم شده باشه.
– «اون فرار نکرده، یونهو.»
– «میدونم رئیس... دقیقاً به همین خاطر نگرانم.»
جونگکوک بلند شد، دستهاش رو توی جیب شلوار مشکیش فرو برد. قدم زد، فکر کرد.
کسی جرئت کرده بود به جای خاص قلبش دست بزنه.
ات، بازیچه نبود. اما حالا توی یه بازی افتاده بود که بوی خون میداد.
– «یه اسم بهم بگو.»
یونهو آروم گفت:
– «یه اسم به گوشم خورده... بارو.»
جونگکوک سر جاش ایستاد.
چشماش تنگ شد.
– «اون مرده.»
– «شاید فکر میکردیم که مرده.»
یه مکث کوتاه. یه مکث سنگین.
– «اگر زندهست، پس ات توی بدترین نقطهست. اون مرد برای بازیهای ذهنی ساخته شده بود.»
یونهو لب باز کرد چیزی بگه، اما جونگکوک آروم گفت:
– «اونو تا قبل از طلوع خورشید پیدا کن. یا جنازهشو بیار، یا ات رو.»
یونهو بدون حرف بیشتر، از اتاق خارج شد.
جونگکوک برگشت، به صندلیاش تکیه داد، و دستی روی گردنش کشید… جایی که هنوز رد ناخنهای ات مونده بود.
زمزمه کرد:
– «قول داده بودی برنگردی به تاریکی... پس چرا رفتی؟»
سکوت، مثل یه سایهی مرموز، تمام اتاق رو گرفت.
---
شرایط 30لایک
---
پارت ۲ – فصل دوم
(ژانر: عاشقانه، مافیایی، درام، اسمات کم)
[چند ساعت بعد – داخل عمارت، دفتر اصلی جونگکوک]
نور گرم چراغ روی میز، سایههایی تیز روی صورت جونگکوک انداخته بود. نگاهش دوخته شده بود به یه صفحهی خالی روی لپتاپ، اما ذهنش... اونجا نبود. انگار یه جایی بین خاطرهی بوسهی آخر توی راهپلهها و صدای جیغخفهی ات توی ذهنش گیر کرده بود.
صدای در باعث شد سرش رو بالا بیاره. یونهو داخل شد، آروم و جدی. مثل همیشه.
– «اطلاعات جدیدی ازش نداریم. انگار که توی هوا محو شده.»
جونگکوک نگاه از صفحه برداشت و با اخم گفت:
– «هیچ سرنخی؟ هیچ ردی؟»
یونهو با مکث سری تکون داد:
– «نه. دوربینها کور شدن. سیمکارتش خاموشه. هیچکس ندیده کی خارج شده. بیشتر شبیه یه ربایشهست. حرفهای، بیسر و صدا، بیاثر.»
جونگکوک لب پایینش رو جوید. نمیتونست باور کنه ات، با اون نگاهی که همیشه انگار تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد، حالا واقعاً گم شده باشه.
– «اون فرار نکرده، یونهو.»
– «میدونم رئیس... دقیقاً به همین خاطر نگرانم.»
جونگکوک بلند شد، دستهاش رو توی جیب شلوار مشکیش فرو برد. قدم زد، فکر کرد.
کسی جرئت کرده بود به جای خاص قلبش دست بزنه.
ات، بازیچه نبود. اما حالا توی یه بازی افتاده بود که بوی خون میداد.
– «یه اسم بهم بگو.»
یونهو آروم گفت:
– «یه اسم به گوشم خورده... بارو.»
جونگکوک سر جاش ایستاد.
چشماش تنگ شد.
– «اون مرده.»
– «شاید فکر میکردیم که مرده.»
یه مکث کوتاه. یه مکث سنگین.
– «اگر زندهست، پس ات توی بدترین نقطهست. اون مرد برای بازیهای ذهنی ساخته شده بود.»
یونهو لب باز کرد چیزی بگه، اما جونگکوک آروم گفت:
– «اونو تا قبل از طلوع خورشید پیدا کن. یا جنازهشو بیار، یا ات رو.»
یونهو بدون حرف بیشتر، از اتاق خارج شد.
جونگکوک برگشت، به صندلیاش تکیه داد، و دستی روی گردنش کشید… جایی که هنوز رد ناخنهای ات مونده بود.
زمزمه کرد:
– «قول داده بودی برنگردی به تاریکی... پس چرا رفتی؟»
سکوت، مثل یه سایهی مرموز، تمام اتاق رو گرفت.
---
شرایط 30لایک
- ۱۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط