🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»
🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»
— «لانا، وایسا!»
صدای کوک پشت سرش آمد.
اما لانا دیگر نمیتوانست صبر کند.
وارد اتاق شد.
— «خواهر؟!»
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی وسط آن قرار داشت.
روی صندلی، یک گردنبند قدیمی افتاده بود.
لانا نزدیک شد.
گردنبند را برداشت.
دستهایش لرزید.
— «مال اونه...»
کوک و تهیونگ وارد شدند.
کوک فوراً اطراف اتاق را بررسی کرد.
— «هیچکس اینجا نیست.»
ناگهان صدای قفل شدن در آمد.
تهیونگ:
— «بازم تله؟»
کوک به در نگاه کرد.
— «نه.»
تهیونگ:
— «نه؟»
کوک آرام گفت:
— «این بار ما کسی رو گیر انداختیم.»
همان لحظه صدای تقی از پشت دیوار آمد.
یک در مخفی باز شد.
پدر لانا وارد شد.
اما این بار تنها نبود.
خواهر لانا پشت سرش ایستاده بود.
لانا نفسش بند آمد.
— «خواهر...»
او یک قدم جلو رفت.
اما کوک بازوی لانا را گرفت.
— «صبر کن.»
لانا با عصبانیت گفت:
— «کوک ول کن! اون خواهرمه!»
کوک با جدیت گفت:
— «یه چیزی درست نیست.»
لانا به خواهرش نگاه کرد.
دختر سرش پایین بود.
ساکت.
لانا آرام گفت:
— «چرا چیزی نمیگی؟»
خواهرش سرش را بالا آورد.
اشک در چشمهایش بود.
— «لانا... فرار کن.»
همان لحظه پدرشان دستش را بالا برد.
و صدای چند نفر از پشت دیوارها آمد.
لانا فهمید...
خواهرش زندانی پدرشان نبود.
او سالها تلاش کرده بود از دست پدرشان فرار کند.
اما حالا...
پدرشان آخرین نقشهاش را شروع کرده بود.
— «لانا، وایسا!»
صدای کوک پشت سرش آمد.
اما لانا دیگر نمیتوانست صبر کند.
وارد اتاق شد.
— «خواهر؟!»
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی وسط آن قرار داشت.
روی صندلی، یک گردنبند قدیمی افتاده بود.
لانا نزدیک شد.
گردنبند را برداشت.
دستهایش لرزید.
— «مال اونه...»
کوک و تهیونگ وارد شدند.
کوک فوراً اطراف اتاق را بررسی کرد.
— «هیچکس اینجا نیست.»
ناگهان صدای قفل شدن در آمد.
تهیونگ:
— «بازم تله؟»
کوک به در نگاه کرد.
— «نه.»
تهیونگ:
— «نه؟»
کوک آرام گفت:
— «این بار ما کسی رو گیر انداختیم.»
همان لحظه صدای تقی از پشت دیوار آمد.
یک در مخفی باز شد.
پدر لانا وارد شد.
اما این بار تنها نبود.
خواهر لانا پشت سرش ایستاده بود.
لانا نفسش بند آمد.
— «خواهر...»
او یک قدم جلو رفت.
اما کوک بازوی لانا را گرفت.
— «صبر کن.»
لانا با عصبانیت گفت:
— «کوک ول کن! اون خواهرمه!»
کوک با جدیت گفت:
— «یه چیزی درست نیست.»
لانا به خواهرش نگاه کرد.
دختر سرش پایین بود.
ساکت.
لانا آرام گفت:
— «چرا چیزی نمیگی؟»
خواهرش سرش را بالا آورد.
اشک در چشمهایش بود.
— «لانا... فرار کن.»
همان لحظه پدرشان دستش را بالا برد.
و صدای چند نفر از پشت دیوارها آمد.
لانا فهمید...
خواهرش زندانی پدرشان نبود.
او سالها تلاش کرده بود از دست پدرشان فرار کند.
اما حالا...
پدرشان آخرین نقشهاش را شروع کرده بود.
- ۸۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط