این قسمتم به خاطر شما عشقولیام اپ کردم
این قسمتم به خاطر شما عشقولیام اپ کردم
قسمت بیست و پنجم فن یا انتی فن؟؟؟
لیلیا
لوهان داد زد:اخه این موقع شب وقت قدم زدن تو جنگله؟؟؟؟
چیزی نگفتم که داد زد:جواب منو بده هااااااان....این موقع شب وقت هواخوریه؟؟؟؟میخوای بیای بیا عیبی نداره ولی چرا تنها میای به یکی میگفتی باهات بیاد
من:سر من داد نزن همه خواب بودن فقط امی بیدارر بود اونم نمیومد
لوهان:چرا به من نگفتی؟؟؟
من:خبر مرگم خبر داشتم تو بیداری مگه؟؟؟
خبرم داشتم عمرا میگفتم
لوهان:یعنی انقدر از من بدت میاد که حاضری بمیری ولی من باهات نیام
هیچی نگفتم درواقع از اون نفرتم خیلی کم شده بود الان دیگه حتی...حتی ازش متنفرم نبودم ولی دوسش هم نداشتم...نسبت بهش بی احساس بودم
لوهان داد زد:جواب منو بده یعنی انقدر از من متنفری؟؟؟؟؟؟؟
جوابشو ندادم و اومدم برگردم برم جای چادرا که بازومو گرفت و محکم کوبوندم به درخت و گفت:جواب منو بده؟؟؟؟؟
من:ولم کن
لوهان:تا حوابمو ندی ولت نمیکنم
من:جواب دادن من چه فایده ای داره بزار برم خوابم میاد
لوهان:توکه خوابت نمیومد
من:الان خوابم میاد ولم کن
لوهان ولم کرد و یه قدم عقب رفتم من سریع به سمت چادرا رفتم که صدای بلند بلند حرف زدن چند نفرو که حالت دعوا داشت شنیدم
امی
جونیور و بکیهون روبه روی هم نشسته بودن با حرص همون نگاه میکردن......چرا اینا باهم مشکل دارن؟؟؟من واقعا نمیفهمم
من:چرا شما از هم بدتون میاد
جونیور بهم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:نه عزیزم اشتباه فکر میکنی
من:باشه باور کردم منم خر
جونی دستش رو بالا اورد تا مثل همیشه موهامو با دستش بهم بریزه که بکی زد روی دستش و گفت:یاااااا نکن موهاش خراب میشه
جونی:موهای توکه نیست حرص میخوری موهای امیلیه
بکی:دیگه بدتر موهای یه دخترا باید همیشه مرتب باشه
جونی:اصلا میخوام ببینم تو چیکار داری وقتی امی مشکلی نداره؟؟؟؟
بکی:شاید اون روش نشه بهت چیزی بگه
جونی:امی با من راحته خجالتی هم نیست
بکی:امی بدش میاد وقتی موهاش مرتبه به موهاش دست بزنن
جونی:من دوستشم...... من نمیدونم یا تو چرا حرف درمیاری از خودت
بکی:من دوماهه دارم با امی زندگی میکنم...من بیشتر از تو نمیدونم اخلاقش چیه
چشمام گرد شد..... خاک توسرت بکی چرا سوتی میدی....فک کنم تازه فهمید چه گندی زد چون برگشت و به من نگاه کرد....جونیور هم یه ن.اه به من انداخت و یه نگاه به بکی و گفت:ها؟؟؟یعنی چی؟؟؟نکنه؟؟؟نکنه شما دوتا باهمین؟؟؟؟؟
امی:چیییییی من غلط بکنم با بکی باشم
جونیور:پس قضیه چیه چرا تو باید با این زندگی کنی؟؟؟؟
من:جونی برات توضیح میدم یکم پیچیدس
جونی:باشه توضیح بده میشنوم
بکی:هی اصلا به توچه
جونی:تو حرف نزن من از تو سوال نپرسیدم
بکی:یااااااااا میزنمت ها با من اینطوری حرف نزن
جونی:تو میخوای منو بزنی؟؟؟؟
بکی:نه پ میگم عمم بیاد بزنتت
این دوتا داشتم باهم دعوا میکردن که یهو یکی زیپ چادر رو کشید و اومد داخل....لیلیا بود
لیلی:چه خبره صداتون رو انداختین روسرتون بلند شین بیاین بریم اونور حرف بزنیم ببینم چه مرگتونه شماها
از چادر رفتیم بیرون که عمزمان با ما لوهان هم از اونور اومد و جانی هم از چادر خودشون خارج شد.....به به گل بود به سبزه نیز اراسته شد......
لوهان و جانی همزمان گفتم:چیشده؟؟؟
لیلی:منم نمیدونم داریم میریم ببینیم چیشده
همه باهم از چادرا دور شدیم تا اگه سر و صدا هم کردیم بقیرو بیدار نکنیم
لیلی:خب توضیح بدین
جونی:ما توضیح بدیم؟؟؟تو و امی باید توضیح بدین
لیلی:چیشده مگه؟؟؟؟
جونی رو به جانی کرد و گفت:میدونستی امی و لیلی با اکسو زندگی میکنن تو یه خونه
جانی:ها؟؟؟؟؟
لوهان:شما از کجا فهمیدین ؟؟؟؟؟
برگشتم و خشمگین به بکی ذل زدم که گفت:چیه از دهنم پرید خو
لوهان زد توی سرش و گفت:خاک توسرت که جلوی دهنتو نمیتونی بگیری
جانی:میشه توضیح بدین جریان چیه من گیج شدم
تمام ماجرا رو همراه لیلی و پسره براشون گفتیم به محض اینکه تموم شد جانی گفت:به محض اینکه برگشتبم سئول براتون خونه دیگه میگیرم برین اونجا بمونین
از دید بکیهون
امی جون من بگو نه...حون بکی بگو نه نمیخواد.....اه بگو دیگه.......
امی:امممممم.......چیزه....اخه...اخه
جونیور:امی دیگه اخه و اما نداره فقط قبول کنین
جونیور تو یکی خفه شو که همینجوری دلم میخواد سر به تنت نباشه ........
امی بگو نه دیگه بگو نمیخواد....بگو لعنتی
امی:ولی....ولی...ما نمیتونیم قبول کنیم
ایووووووووول.......ضایه شدی جونیورخان
جانی:نظر توهم همینه لیلیا؟؟؟؟
لیلیا:اومممم....راستش اره...ما شرط بستیم من نمیخوام کم بیارم لوهان گفت من از اون خونه میرم و منم گفتم عمرا حالا نمیخوام بهش ببازم
جانی:قبول ولی هروقت پشیمون شدی بگو خودم برات خونه جور میکنم
لوهان:لازم نیست اگه پشیمون شد خودم براش خونه جور میکنم شما نمیخواد زحمت بکشی
میگم این لوهان هیونگ هم جدیدا مشکوک میزن
قسمت بیست و پنجم فن یا انتی فن؟؟؟
لیلیا
لوهان داد زد:اخه این موقع شب وقت قدم زدن تو جنگله؟؟؟؟
چیزی نگفتم که داد زد:جواب منو بده هااااااان....این موقع شب وقت هواخوریه؟؟؟؟میخوای بیای بیا عیبی نداره ولی چرا تنها میای به یکی میگفتی باهات بیاد
من:سر من داد نزن همه خواب بودن فقط امی بیدارر بود اونم نمیومد
لوهان:چرا به من نگفتی؟؟؟
من:خبر مرگم خبر داشتم تو بیداری مگه؟؟؟
خبرم داشتم عمرا میگفتم
لوهان:یعنی انقدر از من بدت میاد که حاضری بمیری ولی من باهات نیام
هیچی نگفتم درواقع از اون نفرتم خیلی کم شده بود الان دیگه حتی...حتی ازش متنفرم نبودم ولی دوسش هم نداشتم...نسبت بهش بی احساس بودم
لوهان داد زد:جواب منو بده یعنی انقدر از من متنفری؟؟؟؟؟؟؟
جوابشو ندادم و اومدم برگردم برم جای چادرا که بازومو گرفت و محکم کوبوندم به درخت و گفت:جواب منو بده؟؟؟؟؟
من:ولم کن
لوهان:تا حوابمو ندی ولت نمیکنم
من:جواب دادن من چه فایده ای داره بزار برم خوابم میاد
لوهان:توکه خوابت نمیومد
من:الان خوابم میاد ولم کن
لوهان ولم کرد و یه قدم عقب رفتم من سریع به سمت چادرا رفتم که صدای بلند بلند حرف زدن چند نفرو که حالت دعوا داشت شنیدم
امی
جونیور و بکیهون روبه روی هم نشسته بودن با حرص همون نگاه میکردن......چرا اینا باهم مشکل دارن؟؟؟من واقعا نمیفهمم
من:چرا شما از هم بدتون میاد
جونیور بهم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:نه عزیزم اشتباه فکر میکنی
من:باشه باور کردم منم خر
جونی دستش رو بالا اورد تا مثل همیشه موهامو با دستش بهم بریزه که بکی زد روی دستش و گفت:یاااااا نکن موهاش خراب میشه
جونی:موهای توکه نیست حرص میخوری موهای امیلیه
بکی:دیگه بدتر موهای یه دخترا باید همیشه مرتب باشه
جونی:اصلا میخوام ببینم تو چیکار داری وقتی امی مشکلی نداره؟؟؟؟
بکی:شاید اون روش نشه بهت چیزی بگه
جونی:امی با من راحته خجالتی هم نیست
بکی:امی بدش میاد وقتی موهاش مرتبه به موهاش دست بزنن
جونی:من دوستشم...... من نمیدونم یا تو چرا حرف درمیاری از خودت
بکی:من دوماهه دارم با امی زندگی میکنم...من بیشتر از تو نمیدونم اخلاقش چیه
چشمام گرد شد..... خاک توسرت بکی چرا سوتی میدی....فک کنم تازه فهمید چه گندی زد چون برگشت و به من نگاه کرد....جونیور هم یه ن.اه به من انداخت و یه نگاه به بکی و گفت:ها؟؟؟یعنی چی؟؟؟نکنه؟؟؟نکنه شما دوتا باهمین؟؟؟؟؟
امی:چیییییی من غلط بکنم با بکی باشم
جونیور:پس قضیه چیه چرا تو باید با این زندگی کنی؟؟؟؟
من:جونی برات توضیح میدم یکم پیچیدس
جونی:باشه توضیح بده میشنوم
بکی:هی اصلا به توچه
جونی:تو حرف نزن من از تو سوال نپرسیدم
بکی:یااااااااا میزنمت ها با من اینطوری حرف نزن
جونی:تو میخوای منو بزنی؟؟؟؟
بکی:نه پ میگم عمم بیاد بزنتت
این دوتا داشتم باهم دعوا میکردن که یهو یکی زیپ چادر رو کشید و اومد داخل....لیلیا بود
لیلی:چه خبره صداتون رو انداختین روسرتون بلند شین بیاین بریم اونور حرف بزنیم ببینم چه مرگتونه شماها
از چادر رفتیم بیرون که عمزمان با ما لوهان هم از اونور اومد و جانی هم از چادر خودشون خارج شد.....به به گل بود به سبزه نیز اراسته شد......
لوهان و جانی همزمان گفتم:چیشده؟؟؟
لیلی:منم نمیدونم داریم میریم ببینیم چیشده
همه باهم از چادرا دور شدیم تا اگه سر و صدا هم کردیم بقیرو بیدار نکنیم
لیلی:خب توضیح بدین
جونی:ما توضیح بدیم؟؟؟تو و امی باید توضیح بدین
لیلی:چیشده مگه؟؟؟؟
جونی رو به جانی کرد و گفت:میدونستی امی و لیلی با اکسو زندگی میکنن تو یه خونه
جانی:ها؟؟؟؟؟
لوهان:شما از کجا فهمیدین ؟؟؟؟؟
برگشتم و خشمگین به بکی ذل زدم که گفت:چیه از دهنم پرید خو
لوهان زد توی سرش و گفت:خاک توسرت که جلوی دهنتو نمیتونی بگیری
جانی:میشه توضیح بدین جریان چیه من گیج شدم
تمام ماجرا رو همراه لیلی و پسره براشون گفتیم به محض اینکه تموم شد جانی گفت:به محض اینکه برگشتبم سئول براتون خونه دیگه میگیرم برین اونجا بمونین
از دید بکیهون
امی جون من بگو نه...حون بکی بگو نه نمیخواد.....اه بگو دیگه.......
امی:امممممم.......چیزه....اخه...اخه
جونیور:امی دیگه اخه و اما نداره فقط قبول کنین
جونیور تو یکی خفه شو که همینجوری دلم میخواد سر به تنت نباشه ........
امی بگو نه دیگه بگو نمیخواد....بگو لعنتی
امی:ولی....ولی...ما نمیتونیم قبول کنیم
ایووووووووول.......ضایه شدی جونیورخان
جانی:نظر توهم همینه لیلیا؟؟؟؟
لیلیا:اومممم....راستش اره...ما شرط بستیم من نمیخوام کم بیارم لوهان گفت من از اون خونه میرم و منم گفتم عمرا حالا نمیخوام بهش ببازم
جانی:قبول ولی هروقت پشیمون شدی بگو خودم برات خونه جور میکنم
لوهان:لازم نیست اگه پشیمون شد خودم براش خونه جور میکنم شما نمیخواد زحمت بکشی
میگم این لوهان هیونگ هم جدیدا مشکوک میزن
- ۲۴.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط