با هم قبل از نماز صبح بیدار می شدند

با هم قبل از نماز صبح بیدار می شدند
صابری می رفت مسجد
اما او دیرتر می رفت.

کنجکاو شده بود بفهمه مسعود کجا میره که نمیاد مسجد ؟

یه شب
دنبالش کرد.
رفت داخل آسایشگاه هر پتویی که کنار رفته بود می کشید روی بچه ها ،
اگه پشتی از زیر سرشون عقب رفته بود ، آروم سرشون رو بلند می کرد و میذاشت روی پشتی.
نوازششون می کرد
بعدمی رفت مسجد و وای میساد برای نماز

#سردار_شهید_مسعود_بافچی
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

داستان

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

پارت ۴

چندپارتی تهیونگ

the lost leaves/رمان جیمین

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت پنجم | راز حیواناتا....

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط