#رمان#تهیونگ#جادویی
#رمان#تهیونگ#جادویی
🖤 گردنبند آرزوها
پارت پنجم | راز حیوانات
ا.ت از قلعه بیرون رفت و دنبال روباه و کلاغ راه افتاد.
جنگل شبانه تاریک بود، اما نور کوچکی از گردنبندش اطرافش رو روشن میکرد.
ا.ت با تعجب بهش نگاه کرد.
«تو از کی اینقدر نور میدی؟»
کلاغ قارقار کرد.
روباه هم برگشت و بهش نگاه کرد.
چند دقیقه بعد به قسمت خلوتی از جنگل رسیدند.
روباه جلوی یک درخت قدیمی ایستاد.
ا.ت نزدیک شد.
«اینجا؟»
روباه با پنجهاش زمین رو کنار زد.
یک جعبهی کوچک زیر خاک پنهان شده بود.
ا.ت با هیجان جعبه رو بیرون آورد.
«وای! این دیگه چیه؟»
در جعبه رو باز کرد.
داخلش یک تکه پارچهی قدیمی و یک نامه بود.
ا.ت نامه رو برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اگر روزی این گردنبند دوباره بدرخشد، یعنی دخترک برگشته است.»
ا.ت خشکش زد.
«دخترک؟»
ادامهی نامه رو خوند:
«از او محافظت کنید. او نباید بفهمد چه کسی واقعاً هست، تا زمانی که قدرتش بیدار شود.»
ا.ت با گیجی به حیوانات نگاه کرد.
«منظورش... منه؟»
روباه سرشو تکون داد.
ا.ت چند قدم عقب رفت.
«پس شما منو از قبل میشناختید؟»
کلاغ قارقار کرد.
ا.ت آروم گفت:
«ولی من شما رو تازه از وقتی یادمه میشناسم...»
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرشون اومد.
ا.ت برگشت.
«کی اونجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
روباه با نگرانی غرغر کرد.
کلاغ پر زد و بالای درخت نشست.
ا.ت دستش رو روی گردنبند گذاشت.
نور آبی اون دوباره روشن شد.
این بار...
صدایی خیلی آروم از داخل گردنبند شنیده شد:
«پیدات کردم...»
ا.ت با ترس به گردنبند خیره شد.
و از میان درختها، دو چشم قرمز ظاهر شد.
🖤 ادامه دارد...
🖤 گردنبند آرزوها
پارت پنجم | راز حیوانات
ا.ت از قلعه بیرون رفت و دنبال روباه و کلاغ راه افتاد.
جنگل شبانه تاریک بود، اما نور کوچکی از گردنبندش اطرافش رو روشن میکرد.
ا.ت با تعجب بهش نگاه کرد.
«تو از کی اینقدر نور میدی؟»
کلاغ قارقار کرد.
روباه هم برگشت و بهش نگاه کرد.
چند دقیقه بعد به قسمت خلوتی از جنگل رسیدند.
روباه جلوی یک درخت قدیمی ایستاد.
ا.ت نزدیک شد.
«اینجا؟»
روباه با پنجهاش زمین رو کنار زد.
یک جعبهی کوچک زیر خاک پنهان شده بود.
ا.ت با هیجان جعبه رو بیرون آورد.
«وای! این دیگه چیه؟»
در جعبه رو باز کرد.
داخلش یک تکه پارچهی قدیمی و یک نامه بود.
ا.ت نامه رو برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اگر روزی این گردنبند دوباره بدرخشد، یعنی دخترک برگشته است.»
ا.ت خشکش زد.
«دخترک؟»
ادامهی نامه رو خوند:
«از او محافظت کنید. او نباید بفهمد چه کسی واقعاً هست، تا زمانی که قدرتش بیدار شود.»
ا.ت با گیجی به حیوانات نگاه کرد.
«منظورش... منه؟»
روباه سرشو تکون داد.
ا.ت چند قدم عقب رفت.
«پس شما منو از قبل میشناختید؟»
کلاغ قارقار کرد.
ا.ت آروم گفت:
«ولی من شما رو تازه از وقتی یادمه میشناسم...»
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرشون اومد.
ا.ت برگشت.
«کی اونجاست؟»
هیچکس جواب نداد.
روباه با نگرانی غرغر کرد.
کلاغ پر زد و بالای درخت نشست.
ا.ت دستش رو روی گردنبند گذاشت.
نور آبی اون دوباره روشن شد.
این بار...
صدایی خیلی آروم از داخل گردنبند شنیده شد:
«پیدات کردم...»
ا.ت با ترس به گردنبند خیره شد.
و از میان درختها، دو چشم قرمز ظاهر شد.
🖤 ادامه دارد...
- ۳۸۵
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط