Part two…I hate(love) you
وقت شروع بازی بود …دست توی دست فلیکس وارد مهمونی شدید….صاحب جشن با دیدن شما لبخندی زد و به همراه بقیه به سمتتون اومدن…
# به به زوج خوشتیپ و خوشگلمون هم که اینجاست…
دوتاتون لبخندی بهم زدین…و فلیکس شروع به صحبت کرد…
-لطف دارید آقای پارک …ممنون
# حقیقته …خانم لی شما باید خیلی خوشبخت باشین که همچین کسی شوهر شماست..خیلی ها الان هستن که آرزو دارن جای شما باشن ….
لبخندی زد دستت رو سینه فلیکس گذاشتی …
+صد در صد همینطوره ….مگه نه عزیزم …؟
توی اون لحظه فلیکس برای چند ثانیه خشکش زد …باورش نمیشد تا الان از زیبایی این دختر رو به روش غافل مونده…اما یهو یادش اومد خودش …اون دختر رو از خودش متنفر کرده …یادش اومد هنوز جواب دختر رو نداده …
-ولی من اینجوری فکر نمیکنم….این ات بود که به من معنای زندگی رو نشون داد…و اگر کسی که باید خوشبخت باشه منم…که همچنین دختر مهربونی رو تو زندگیم پیدا کردم
ات با این حرف فلیکس دلش آب شد ولی میدونست این واقعی نبود ولی از طرفی خیلی دلش میخواست تا باور کنه ….
توی تمام مدت مهمونی فلیکس کمر ات رو نوازش میکرد …اون همیشه از این کار زیاد خوشش نمیومد ولی ایندفعه انگار میخواست بزاره این هر کاری که دلش میخواست رو انجام بده ….اون نوازش خشن حالا انگار داشت آرومش میکرد…
بعد از چند ساعت بالاخره مهمونی به پایان رسید…
ایندفعه برخلاف دفعه های قبل که هر وقت میرسیدین تو ماشین یه دعوای بزرگ راه می افتاد …ایندفعه سکوت عجیبی بینتون برقرار بود ….چند دقیقه بعد متوجه شدی راهی که فلیکس میره از ره خونه خیلی دورتر بود…
+کجا داری میری ؟
-یه ذره صبر کن میفهمی…
بالاخره جلوی پارکی ایستادین …فلیکس در ماشین رو باز کرد تا پیاده شی….نگاهی به اطراف کردی و نگاهت رو به فلیکس دادی…
+برای چی اومدیم اینجا؟
-اینجا رو یادت میاد؟ وقتی که تو میخواستی برای اینکه از ازدواج با من در بری فرار کردی من اینجا تو رو گرفتم ….اونموقع اولین بار بود که همدیگه رو دیدیم ….*خنده ی تلخی زد *میدونم من توی این مدت تو رو خیلی اذیت کردم…ولی الان اگه بخوام جبرانش کنم قبولم میکنی لی ات….؟
با هر کلمش یه شوک بهت میداد…
+چ…چی؟چجوری ؟
-اینجوری *به سمتت اومد و لباش روی لبات قرار داد و کام های محکمی از لبات میگرفت*
شوکه شده بودی و از خودت جداش کردی…
+فلیکس چیکار میکنی؟
مرد رو به روش حالا غرور همیشگیش شکسته بود …الان خیلی آسیب پذیر تر از همیشه شده بود…با صدای با لرزش گفت
-من هیچوقت هیچ عشقی از طرف کسی دریافت نکرده بودم تا بتونم عشقی به بقیه بدم ….از همون بچگی جوری بزرگم کردن که انگار همه چی فقط کاره…هیچوقت حق نداشتم هیچ حسی از خودم بروز بدم… میدونم من شاید لیاقتت رو نداشته باشم ولی بعد از امشب ..بعد از گذشت این چند ماه…متوجه شدم چقدر دلم میخواد عشق رو حس کنم فهمیدم میخوام این زجر رو برای همیشه پایان بدم …پس ات میای تا دوباره با من شروع کنی؟
حالا ایندفعه تو بودی که اول لبات روی لباش گذاشتی و گذاشتی این مرد امشب هر کاری که دلش میخواد رو باهات انجام بده …
منو که فراموش نکردین هوم؟دلم براتون تنگ شده بود قشنگام…
# به به زوج خوشتیپ و خوشگلمون هم که اینجاست…
دوتاتون لبخندی بهم زدین…و فلیکس شروع به صحبت کرد…
-لطف دارید آقای پارک …ممنون
# حقیقته …خانم لی شما باید خیلی خوشبخت باشین که همچین کسی شوهر شماست..خیلی ها الان هستن که آرزو دارن جای شما باشن ….
لبخندی زد دستت رو سینه فلیکس گذاشتی …
+صد در صد همینطوره ….مگه نه عزیزم …؟
توی اون لحظه فلیکس برای چند ثانیه خشکش زد …باورش نمیشد تا الان از زیبایی این دختر رو به روش غافل مونده…اما یهو یادش اومد خودش …اون دختر رو از خودش متنفر کرده …یادش اومد هنوز جواب دختر رو نداده …
-ولی من اینجوری فکر نمیکنم….این ات بود که به من معنای زندگی رو نشون داد…و اگر کسی که باید خوشبخت باشه منم…که همچنین دختر مهربونی رو تو زندگیم پیدا کردم
ات با این حرف فلیکس دلش آب شد ولی میدونست این واقعی نبود ولی از طرفی خیلی دلش میخواست تا باور کنه ….
توی تمام مدت مهمونی فلیکس کمر ات رو نوازش میکرد …اون همیشه از این کار زیاد خوشش نمیومد ولی ایندفعه انگار میخواست بزاره این هر کاری که دلش میخواست رو انجام بده ….اون نوازش خشن حالا انگار داشت آرومش میکرد…
بعد از چند ساعت بالاخره مهمونی به پایان رسید…
ایندفعه برخلاف دفعه های قبل که هر وقت میرسیدین تو ماشین یه دعوای بزرگ راه می افتاد …ایندفعه سکوت عجیبی بینتون برقرار بود ….چند دقیقه بعد متوجه شدی راهی که فلیکس میره از ره خونه خیلی دورتر بود…
+کجا داری میری ؟
-یه ذره صبر کن میفهمی…
بالاخره جلوی پارکی ایستادین …فلیکس در ماشین رو باز کرد تا پیاده شی….نگاهی به اطراف کردی و نگاهت رو به فلیکس دادی…
+برای چی اومدیم اینجا؟
-اینجا رو یادت میاد؟ وقتی که تو میخواستی برای اینکه از ازدواج با من در بری فرار کردی من اینجا تو رو گرفتم ….اونموقع اولین بار بود که همدیگه رو دیدیم ….*خنده ی تلخی زد *میدونم من توی این مدت تو رو خیلی اذیت کردم…ولی الان اگه بخوام جبرانش کنم قبولم میکنی لی ات….؟
با هر کلمش یه شوک بهت میداد…
+چ…چی؟چجوری ؟
-اینجوری *به سمتت اومد و لباش روی لبات قرار داد و کام های محکمی از لبات میگرفت*
شوکه شده بودی و از خودت جداش کردی…
+فلیکس چیکار میکنی؟
مرد رو به روش حالا غرور همیشگیش شکسته بود …الان خیلی آسیب پذیر تر از همیشه شده بود…با صدای با لرزش گفت
-من هیچوقت هیچ عشقی از طرف کسی دریافت نکرده بودم تا بتونم عشقی به بقیه بدم ….از همون بچگی جوری بزرگم کردن که انگار همه چی فقط کاره…هیچوقت حق نداشتم هیچ حسی از خودم بروز بدم… میدونم من شاید لیاقتت رو نداشته باشم ولی بعد از امشب ..بعد از گذشت این چند ماه…متوجه شدم چقدر دلم میخواد عشق رو حس کنم فهمیدم میخوام این زجر رو برای همیشه پایان بدم …پس ات میای تا دوباره با من شروع کنی؟
حالا ایندفعه تو بودی که اول لبات روی لباش گذاشتی و گذاشتی این مرد امشب هر کاری که دلش میخواد رو باهات انجام بده …
منو که فراموش نکردین هوم؟دلم براتون تنگ شده بود قشنگام…
- ۳۲.۲k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط