تهکوک
تک پارتی
اسم: وهم
جونگکوک از خواب بعدازظهر بیدار شد و دید ساعت ۶ عصر هست آشفته بنظر میرسید اما خوشحال بود چون قرار بود عزیز کرده اش و ببینه؛در کمدش و باز کرد و بهترین کت شلواری که داشت و پوشید،عطری زد که رایحه اون به شخصیتش بیاد،داخل اینه به خودش نگاه کرد تیپش عالی بود اما مشکل چهره اش بود خسته، اشفته لب های خشک و سیاه چاله هایی زیر چشمش چون کلمه ی گودی نمیتونست عمق اونها و توصیف کنه. صددرصد اگر معشوقش اینها و میدید میترسید و جونگکوک از دیدن پسر ترسیده اش متنفر بود پس رفت به صورتش آب زد و دوباره به جلوی آینه برگشت به صورتش ابرسان زد و به اون لب های خشک هم یه بالم لب دوباره به خودش نگاه کرد عالی نه اما بهتر بنظر میرسید. از خونه خارج شد و سوار ماشین هم رنگ شبی که داشت شد و به سمت مقصد همیشگیش حرکت کرد و امیدوار بود عزیز کردهاش و زیاد منتظر نگذاشته باشه، وارد کافی شاپ شد و پسر عزیزش و دید که مثل همیشه با لبخند روی صورتش میتونه جایگاه ماه و در دل شب داشته باشه؛ سمت میزی که نشسته بود حرکت کرد و لبخندی زد که نشان دهنده ی این بود تمام خستگی هاش با دیدن پسر از تن و روحش بیرون رفته روی صندلی روبهروی پسر نشست و با صدای خسته اما خوشحالش گفت
: امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشی، چیزی خوردی عزیزم؟
پسر بزرگتر سعی کرد حالت سختگیرانه ای به خودش بگیره و با بی محلی کمی فردمقابلش و اذیت کنه و گفت
_: نه...چیزی نخوردم...اشتها ندارم
جونگکوک به جلو خم شد و با نگرانی گفت
: چرا؟...حالت بعده؟...چرا اشتها نداری؟...میخوای بریم خونه برات غذایی که دوست داری درست کنم؟
پسر بزرگ تر با حالت اعتراض گفت
_: مگه نگفتی مثل جونت هستم و نمیتونی یه روز بدون دیدنم تحمل کنی؟...الان ۱ هفته هست ندیدمت
جونگکوک که در تلاش بود دل معشوقه اش و دوباره و بدست بیاره گفت
: ببخشید عزیزم،سرم خیلی شلوغ بود،اما بهت پیام دادم مرا جواب ندادی؟
_: چون قهر بودم
پسر بزرگ تر بدن درنگی این و گفت و دست هاش و روی سینه اش ضربدری کرده بود و بخاطر اعتراض لب هاش به حالت پوتی پوتی دراومده بود و پسر کوچکتر یبار دیگه عاشق شد و گفت
: چیکار کنم ببخشیم عزیزم؟
پسر بزرگ تر با شیطنت گفت
_: میو میو...تنها راه همینه
پسر کوچکتر بدون اینکه اعتراضی کنه چشم هاش و بست و چندبار میو میو کرد و وقتی چشم هاش و باز کرد کسی جلوش نبود فکر کرد ممکنه مثل همیشه برای شوخی پشت سرش پنهان شده باشه پس اونجا هم نگاه کرد اما دریغ از تهیونگ به سمت میز برگشت و دستش و روی پیشونیش فشرد و احساس کرد چیزی مثل توده داخل گلوش گیر کرده و اشک هاش چشم هاش و پوشونده بود اون دوباره توهم زده بود که عزیزکردهاش هنوز زنده هست...نه اون تمام داراییش و ازت دست داده بود.
کامنت
اسم: وهم
جونگکوک از خواب بعدازظهر بیدار شد و دید ساعت ۶ عصر هست آشفته بنظر میرسید اما خوشحال بود چون قرار بود عزیز کرده اش و ببینه؛در کمدش و باز کرد و بهترین کت شلواری که داشت و پوشید،عطری زد که رایحه اون به شخصیتش بیاد،داخل اینه به خودش نگاه کرد تیپش عالی بود اما مشکل چهره اش بود خسته، اشفته لب های خشک و سیاه چاله هایی زیر چشمش چون کلمه ی گودی نمیتونست عمق اونها و توصیف کنه. صددرصد اگر معشوقش اینها و میدید میترسید و جونگکوک از دیدن پسر ترسیده اش متنفر بود پس رفت به صورتش آب زد و دوباره به جلوی آینه برگشت به صورتش ابرسان زد و به اون لب های خشک هم یه بالم لب دوباره به خودش نگاه کرد عالی نه اما بهتر بنظر میرسید. از خونه خارج شد و سوار ماشین هم رنگ شبی که داشت شد و به سمت مقصد همیشگیش حرکت کرد و امیدوار بود عزیز کردهاش و زیاد منتظر نگذاشته باشه، وارد کافی شاپ شد و پسر عزیزش و دید که مثل همیشه با لبخند روی صورتش میتونه جایگاه ماه و در دل شب داشته باشه؛ سمت میزی که نشسته بود حرکت کرد و لبخندی زد که نشان دهنده ی این بود تمام خستگی هاش با دیدن پسر از تن و روحش بیرون رفته روی صندلی روبهروی پسر نشست و با صدای خسته اما خوشحالش گفت
: امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشی، چیزی خوردی عزیزم؟
پسر بزرگتر سعی کرد حالت سختگیرانه ای به خودش بگیره و با بی محلی کمی فردمقابلش و اذیت کنه و گفت
_: نه...چیزی نخوردم...اشتها ندارم
جونگکوک به جلو خم شد و با نگرانی گفت
: چرا؟...حالت بعده؟...چرا اشتها نداری؟...میخوای بریم خونه برات غذایی که دوست داری درست کنم؟
پسر بزرگ تر با حالت اعتراض گفت
_: مگه نگفتی مثل جونت هستم و نمیتونی یه روز بدون دیدنم تحمل کنی؟...الان ۱ هفته هست ندیدمت
جونگکوک که در تلاش بود دل معشوقه اش و دوباره و بدست بیاره گفت
: ببخشید عزیزم،سرم خیلی شلوغ بود،اما بهت پیام دادم مرا جواب ندادی؟
_: چون قهر بودم
پسر بزرگ تر بدن درنگی این و گفت و دست هاش و روی سینه اش ضربدری کرده بود و بخاطر اعتراض لب هاش به حالت پوتی پوتی دراومده بود و پسر کوچکتر یبار دیگه عاشق شد و گفت
: چیکار کنم ببخشیم عزیزم؟
پسر بزرگ تر با شیطنت گفت
_: میو میو...تنها راه همینه
پسر کوچکتر بدون اینکه اعتراضی کنه چشم هاش و بست و چندبار میو میو کرد و وقتی چشم هاش و باز کرد کسی جلوش نبود فکر کرد ممکنه مثل همیشه برای شوخی پشت سرش پنهان شده باشه پس اونجا هم نگاه کرد اما دریغ از تهیونگ به سمت میز برگشت و دستش و روی پیشونیش فشرد و احساس کرد چیزی مثل توده داخل گلوش گیر کرده و اشک هاش چشم هاش و پوشونده بود اون دوباره توهم زده بود که عزیزکردهاش هنوز زنده هست...نه اون تمام داراییش و ازت دست داده بود.
کامنت
- ۱۲.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط