پارت ۲۱
پارت ۲۱
ویلیام روی یکی از مبل ها نشست و تو و النا هم رو به روش نشستین
- خب منتظرم
' من چند روزه که تصمیم داشتم بیام و باهات حرف بزنم ولی خب ... نمی تونستم تا امروز که بالاخره تصمیم آخرم رو گرفتم و اومدم و فقط میخواستم بگم که ... بابت کارهایی که کردم خیلی متاسفم . اون موقع نمی فهمیدم ولی الان تازه تونستم متوجه ارزشی که برام داشتی و داری بشم . نمیگم که همین الان من رو ببخش ولی لطفا ... بیا زندگیمون رو دوباره بسازیم . باور کن این دفعه بهترین زندگی ای که فکرش رو بکنی برات می سازم ...
- واقعا اومدی اینجا اینو بگی؟ اصلا چرا فکر کردی قبول میکنم؟ حتی دلیلی برای فکر کردن هم ندارم
' ولی من مطمئنم این دفعه میتونم . فقط کافیه گذشته هارو فراموش ...
- ویلیام نمیشه ! میفهمی؟ یادت رفته چیکار کردی ها؟ تو رسما منو ول کردی ! اینو هیچ جوره نمیشه بخشید و فراموش کرد . من دیگه نمیتونم هیچ وقت بهت اعتماد و امیدی داشته باشم . دیگه هیچ حسی بهت ندارم ! اره ، من فراموش کردم ولی نه کارایی که کردی رو ، من کلا تو رو فراموش کردم . حالا هم برو و دیگه هیچ وقت ... هیچ وقت برنگرد
ویلیام پوزخندی زد
' منو فراموش کردی یا یکی دیگه رو پیدا کردی ؟
و بهت اشاره کرد
- اول از همه اینکه روابط من هیچ ربطی به تو نداره . غیر از این ، هیچ چیزی بین من و مایکل نیست . اون فقط یکی از دوستامه که اومده یه مدتی رو توی خونه ام بمونه
' اومده اینجا بمونه ؟ مگه اینجا هتله؟
النا خواست چیزی بگه دستت رو به نشونه سکوت جلوش نگه داشتی
+ من از هم دانشگاهی های النا هستم و داروسازی خوندم . بعد فارغ التحصیلی از دانشگاه ، آلمان زندگی میکنم . به خاطر یکی از کارهای شغلی اومدم لندن . چون کارم یه مدتی طول میکشه و کسی رو هم نداشتم ، النا بهم پیشنهاد داد که اینجا بمونم . حالا هم اگه فضولی کردنات تموم شد ، لطف کن و از اینجا برو
و از جات بلند شدی و اونم با عصبانیت بلند شد و سمت در رفت
' مطمئن باش اگه چیز دیگه ای باشه ...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه در رو بستی
ویلیام روی یکی از مبل ها نشست و تو و النا هم رو به روش نشستین
- خب منتظرم
' من چند روزه که تصمیم داشتم بیام و باهات حرف بزنم ولی خب ... نمی تونستم تا امروز که بالاخره تصمیم آخرم رو گرفتم و اومدم و فقط میخواستم بگم که ... بابت کارهایی که کردم خیلی متاسفم . اون موقع نمی فهمیدم ولی الان تازه تونستم متوجه ارزشی که برام داشتی و داری بشم . نمیگم که همین الان من رو ببخش ولی لطفا ... بیا زندگیمون رو دوباره بسازیم . باور کن این دفعه بهترین زندگی ای که فکرش رو بکنی برات می سازم ...
- واقعا اومدی اینجا اینو بگی؟ اصلا چرا فکر کردی قبول میکنم؟ حتی دلیلی برای فکر کردن هم ندارم
' ولی من مطمئنم این دفعه میتونم . فقط کافیه گذشته هارو فراموش ...
- ویلیام نمیشه ! میفهمی؟ یادت رفته چیکار کردی ها؟ تو رسما منو ول کردی ! اینو هیچ جوره نمیشه بخشید و فراموش کرد . من دیگه نمیتونم هیچ وقت بهت اعتماد و امیدی داشته باشم . دیگه هیچ حسی بهت ندارم ! اره ، من فراموش کردم ولی نه کارایی که کردی رو ، من کلا تو رو فراموش کردم . حالا هم برو و دیگه هیچ وقت ... هیچ وقت برنگرد
ویلیام پوزخندی زد
' منو فراموش کردی یا یکی دیگه رو پیدا کردی ؟
و بهت اشاره کرد
- اول از همه اینکه روابط من هیچ ربطی به تو نداره . غیر از این ، هیچ چیزی بین من و مایکل نیست . اون فقط یکی از دوستامه که اومده یه مدتی رو توی خونه ام بمونه
' اومده اینجا بمونه ؟ مگه اینجا هتله؟
النا خواست چیزی بگه دستت رو به نشونه سکوت جلوش نگه داشتی
+ من از هم دانشگاهی های النا هستم و داروسازی خوندم . بعد فارغ التحصیلی از دانشگاه ، آلمان زندگی میکنم . به خاطر یکی از کارهای شغلی اومدم لندن . چون کارم یه مدتی طول میکشه و کسی رو هم نداشتم ، النا بهم پیشنهاد داد که اینجا بمونم . حالا هم اگه فضولی کردنات تموم شد ، لطف کن و از اینجا برو
و از جات بلند شدی و اونم با عصبانیت بلند شد و سمت در رفت
' مطمئن باش اگه چیز دیگه ای باشه ...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه در رو بستی
- ۷.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط