سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیستم

اوروچیمارو، با آن لبخندِ شیطانیِ همیشگی‌اش 🐍، به ناروتو که حالا کمی گیج و مبهوت به نظر می‌رسید، اشاره کرد:
**اوروچیمارو:** «بیا جلوتر، خورشید.
مراسمِ واقعی تازه شروع شده.»

ناروتو، با وجودِ تردید، ناخودآگاه قدمی جلو گذاشت.
حسِ غریبی بود.
انگار که نیرویی نامرئی او را به سمتِ اوروچیمارو می‌کشید.

آنا، که تا آن لحظه در ورودیِ سالن ایستاده بود، با نگرانی به ناروتو نگاه کرد و بعد به آرامی به ایتاچی گفت
آنا:«ارباب…»
ایتاچی:(با دست، او را رد کرد)
«نیازی نیست، آنا.
این یک گفتگویِ خصوصی خواهد بود.
شما می‌توانید بروید.»

آنا، با اکراه، سری تکان داد و از سالن خارج شد.
حالا، تنها کسانی که در سالن باقی مانده بودند،
اوروچیمارو، ناروتو،
و البته، ساسوکه و ایتاچی بودند که مثلِ دو سایه‌یِ سیاه، در گوشه‌ای ایستاده بودند.
نگاهِ ساسوکه، مستقیم به ناروتو دوخته شده بود.
نگاهی که حرف‌هایِ زیادی داشت.
حرف‌هایی از جنسِ نگرانی، اعتماد، و شاید…
عشقِ ممنوعه. 🧡💙

اوروچیمارو، دست‌هایش را به هم مالید.
**اوروچیمارو:** «خب، خورشید جوان.
بگذار این حلقه را برایت کامل کنم.»

با حرکتی سریع، شروع به خواندنِ وردی کرد.
و از آستینِ گشادِ شنلش،
مارهایِ باریک و براقی بیرون خزیدند. 🐍🐍🐍
آن‌ها دورِ بدنِ ناروتو، شروع به پیچیدن کردند.
نه برایِ آسیب زدن،
نه برایِ نیش زدن،
بلکه برایِ ایجادِ یک حلقه.
یک حلقه از مارها،
که شروع به درخشیدن با رنگ‌هایِ سبز و زردِ وهم‌آلود کردند.
حلقه‌یِ نفرین. 🪓

ناروتو، سعی کرد مقاومت کند،
ولی قدرتِ مارها، از قدرتِ او بیشتر بود.
چشم‌هایش سنگین شد.
دنیا دورِ سرش چرخید.
و قبل از اینکه کاملا بیهوش شود،
فریادِ خشمگینِ ساسوکه را شنید:
**ساسوکه:** «اوروچیمارو! دست از سرش بردار!» 😠
و بعد…
همه جا سیاه شد. ⚫

***

وقتی اوروچیمارو، ناروتویِ بی‌هوش را در آغوش گرفت،
مارها، مثلِ دود، دوباره به داخلِ آستینش برگشتند.
ولی حالا، ناروتو، مثلِ یک طعمه‌یِ بی‌جان، در دستانِ او بود.

**اوروچیمارو:** (با خنده‌ای پیروزمندانه)
«زمانِ فرار است، خوناشام های اوچیها.»

بلافاصله، صدایِ فریاد و همهمه در قصر پیچید.
نگهبانانِ خون‌آشامیِ خاندانِ اوچیها، که در بیرونِ سالن مستقر شده بودند،
به سمتِ سالن هجوم آوردند.
اما اوروچیمارو، انتظارِ این را داشت.
او با ناروتو در دستانش، از میانِ مارها و سایه‌هایی که از خودش بیرون می‌داد،
شروع به فرار کرد.

ایتاچی و ساسوکه، با چشمانی پر از خشم و ناباوری،
به دنبالِ او دویدند.
**ایتاچی:** «اوروچیمارو! جرأت داری بایست!»
**ساسوکه:** «ناروتو رو پس بده، مارِ لعنتی!»

اما اوروچیمارو، فقط می‌خندید.
او از میانِ راهروهایِ پیچ‌درپیچِ قصر،
با سرعتِ باورنکردنی عبور می‌کرد.
مارها، در اطرافش می‌رقصیدند،
و مسیر را برایش باز می‌کردند.
هر کجا که می‌رفت،
نگهبانانِ اوچیها،
حتی قوی‌ترینِ آن‌ها،
جلویِ او توانِ ایستادن نداشتند.
انگار که با نیرویی ماورایی در حالِ حرکت بود. 💨
دیدگاه ها (۸)

((سایه ی فراتر از جنگ))قسمت اول :مهمانی در تاریکیشب بود.دهکد...

اسب‌دوانی و افسار غنیمتیدر مسابقهٔ اسب‌دوانی، اسبِ مردی از ه...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ³شب بود. عمارت ساکت‌تر ا...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

𝖕𝖆𝖗𝖙9صبح، قصر مروارید لباس عزا پوشید. پرده‌های سیاه از پنجره...

پارت ۵ و نهایی: سمفونیِ رنگ‌هایِ ابدیسکوتِ پشت‌بام، با صدایِ...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط