فیک: my crazy love part 9
ویو لیسا
امروز روز عروسی بود اصلا حال نداشتم با جیسان سرو کله بزنم .
ساعت ۶ عروسی شروع میشد پس لباسایی که خریده بودیم رو پوشیدم نگذریم ازم خیلی جذاب شده بودم تالار ی که بابام گرفته بود خیلی بزرگ بود مهمونام هم خیلی زیاد بودن بیشتر مافیا ها بودن من تقریباً ۸۰٪ رو میشناسم.
بلاخره آماده شدم یه آرایش لایت کردم موهای بلندم رو شونه کردم رفتم ببینم جیسان آماده شده یا نه
+اونی بیا دیگه داره دیرمون میشه
&..........
+اونی
&آمدم یه لحظه صبر کن ............آمدم بریم
اوه لیسا خوشگل شدی .
+مرسی بریم
______________________________________
ویو کوک
_هان من آماده ام فقط خوبه
@خوبه ولی باید لباس سفید میگرفتی
_اصلا حوصله بحث کردن باهات رو ندارم
برو پی کارت
@ باشه بابا ....وای من چقدر جذاب شدم خدایا کوک برو دعا کن یه همچین دوستی داری .
_باشه هیونگ آماده آی
@اره بریم ببینیم عروس خانم چه شکلی شدن😏😏
_ از قصد داری اینارو میگی
صبر کن نوبت توهم میشه
@ اوف بابا باشه فهمیدم قراره سولاخم کنی.
_ساعت ۵:۳۰ . دیگه باید بریم
@کوک لیسا هم برمیداریم
_اره هیونگ
@ اوکی بریم
رفتیم اتاقی که لیسا و جیسان اونجا بودن . در و باز کردم که دیدم لیسا با لباس سفید داره به بیرون پنجره نگاه میکنه .
واقعا زیبا شده بود یه لحظه یجوری شدم
ولی نه کوک تو نباید عاشق شی .
داشتم به این فکر میکردم که جیسان آمد گفت: شما اینجا چیکار میکنید .
که لیسا برگشت نگاه کرد
_دیگه دره دیر میشه باید بریم
+اوکی بریم
_ لیسا بهتر قوانینی رو که میخوای بزاری رو بگی
+باشه تو اول بگو
کوک:۱_توکار هم دخالت نمیکنیم
۲_عاشق هم نمیشیم
۳_ بهم گیر نمیدیم
+خوبه باشه .... بهتره دیگه بریم .
_بریم دستمو بگیر
دستمو گرفت رفتیم سمت سالن همه شروع کردن دست زدن منو لیسا هم لبخند های الکی میزدیم 😁😁
رفتیم سر میز که همون سرو که میزاره ازدواج کنیم شروع کرد همونی که نمیدونم اسمش رو 😒😒
شروع کرد
خانم لیسا شما حاضرید در زندگی در مریضی و غم و سختی تا وقتی که مرگ شما رو جدا کنه باهم باشید آیا شما جناب جونگ کوک رو به همسر میپزیرید.
+بله
جناب جونگ کوک شما چی حاضرید در ...
_بله
پس من شما رو زن و شوهر علام میکنم . مبارکه
جیسان و هان هم ساقدوشمون بودن که جیسان یه چیزی گفت ولی نفهمیدم چی گفت
که دیدم لیسا پامو به کرد
_____________________________________
ویو لیسا بعد اینکه بله رو گفتیم
جیسان به من گفت
&لیسا لیسا. ... پاشو به کن بدو محکم به کن
که پامو محکم گذاشتم رو پای کوک
بعد از تموم شدن عروسی من و لیسا هر کدوم داشتیم میرفتیم سمت ماشین خودمون که بابام و عمو نامجون گفتن کجا
+_باهم :خانه دیگه
جین : بچه ها شما ازدواج کردید
+_که چی
نامجون:برای اینکه واقعی تر بنظر برسه باید تو یه خانه بمونید
😳😳
امروز روز عروسی بود اصلا حال نداشتم با جیسان سرو کله بزنم .
ساعت ۶ عروسی شروع میشد پس لباسایی که خریده بودیم رو پوشیدم نگذریم ازم خیلی جذاب شده بودم تالار ی که بابام گرفته بود خیلی بزرگ بود مهمونام هم خیلی زیاد بودن بیشتر مافیا ها بودن من تقریباً ۸۰٪ رو میشناسم.
بلاخره آماده شدم یه آرایش لایت کردم موهای بلندم رو شونه کردم رفتم ببینم جیسان آماده شده یا نه
+اونی بیا دیگه داره دیرمون میشه
&..........
+اونی
&آمدم یه لحظه صبر کن ............آمدم بریم
اوه لیسا خوشگل شدی .
+مرسی بریم
______________________________________
ویو کوک
_هان من آماده ام فقط خوبه
@خوبه ولی باید لباس سفید میگرفتی
_اصلا حوصله بحث کردن باهات رو ندارم
برو پی کارت
@ باشه بابا ....وای من چقدر جذاب شدم خدایا کوک برو دعا کن یه همچین دوستی داری .
_باشه هیونگ آماده آی
@اره بریم ببینیم عروس خانم چه شکلی شدن😏😏
_ از قصد داری اینارو میگی
صبر کن نوبت توهم میشه
@ اوف بابا باشه فهمیدم قراره سولاخم کنی.
_ساعت ۵:۳۰ . دیگه باید بریم
@کوک لیسا هم برمیداریم
_اره هیونگ
@ اوکی بریم
رفتیم اتاقی که لیسا و جیسان اونجا بودن . در و باز کردم که دیدم لیسا با لباس سفید داره به بیرون پنجره نگاه میکنه .
واقعا زیبا شده بود یه لحظه یجوری شدم
ولی نه کوک تو نباید عاشق شی .
داشتم به این فکر میکردم که جیسان آمد گفت: شما اینجا چیکار میکنید .
که لیسا برگشت نگاه کرد
_دیگه دره دیر میشه باید بریم
+اوکی بریم
_ لیسا بهتر قوانینی رو که میخوای بزاری رو بگی
+باشه تو اول بگو
کوک:۱_توکار هم دخالت نمیکنیم
۲_عاشق هم نمیشیم
۳_ بهم گیر نمیدیم
+خوبه باشه .... بهتره دیگه بریم .
_بریم دستمو بگیر
دستمو گرفت رفتیم سمت سالن همه شروع کردن دست زدن منو لیسا هم لبخند های الکی میزدیم 😁😁
رفتیم سر میز که همون سرو که میزاره ازدواج کنیم شروع کرد همونی که نمیدونم اسمش رو 😒😒
شروع کرد
خانم لیسا شما حاضرید در زندگی در مریضی و غم و سختی تا وقتی که مرگ شما رو جدا کنه باهم باشید آیا شما جناب جونگ کوک رو به همسر میپزیرید.
+بله
جناب جونگ کوک شما چی حاضرید در ...
_بله
پس من شما رو زن و شوهر علام میکنم . مبارکه
جیسان و هان هم ساقدوشمون بودن که جیسان یه چیزی گفت ولی نفهمیدم چی گفت
که دیدم لیسا پامو به کرد
_____________________________________
ویو لیسا بعد اینکه بله رو گفتیم
جیسان به من گفت
&لیسا لیسا. ... پاشو به کن بدو محکم به کن
که پامو محکم گذاشتم رو پای کوک
بعد از تموم شدن عروسی من و لیسا هر کدوم داشتیم میرفتیم سمت ماشین خودمون که بابام و عمو نامجون گفتن کجا
+_باهم :خانه دیگه
جین : بچه ها شما ازدواج کردید
+_که چی
نامجون:برای اینکه واقعی تر بنظر برسه باید تو یه خانه بمونید
😳😳
- ۷.۸k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط