KIM V
Part 65
کیموی
با محبت بهش نگاه کردم ، چقدر آخه با شعور این مرد
دستشو گرفتم با عشق بوسیدم
ا.ت: مرد من ممنون که همیشه حواست بهم هست
تهیونگ از اینکه ا.ت ازش تعریف کرده عین خر ذوق زده شد
روی سرم بوسید و گفت
تهیونگ: بخور عزیزم باید ملاقات سارا هم بریم -
تهیونگ طبق عادت کمربندش شل کرد و دکمه شلوارش باز کرد تا کیم کوچک از فشار در بیاد
شیرموز رو باز کردم با کیک شکلاتی خوردم اوه الهه ماه حس میکنم جون به بدنم برگشت
با دهن پر برگشتم سمت تهیونگ داشت از من فیلم میگرفت
اخمی کردم چشمام براش نازک کردم
خندید دستشو آورد زیر چونم مثل پیشی نازم کرد
تهیونگ: ای خداااا نگاه کن چه خانوم کیوت لپویی دارم من -
یه لپ به ما میدی بخوریم !؟
از اونجا که دهنم پر بود چشم ابرگروه بالا انداختم
تهیونگ: دلت میاد شوهرت در له له زدن برای لپات جون بده
کیک له شده رو قورت دادم و گفتم
ا.ت: اونکه قرار جون بده لپ بیچاره من بعد با حرص زدم رو قفسه سینش
تهیونگ: آه الهه ماه قلبم ، زنم، بهم لپ نمیده قلبم شکست -
دهنم از این حجم دراماتیک بودن باز موند
ا.ت: خودت جمع کن مرد گنده +
تهیونگ: یه لپ بده خیلی فداتم میشم
ا.ت: فقط آروم وحشی نباش جاش میمونه زشته +
يهو حمله کرد به لپم جوری گاز گرفت که ما بدنم لمس شد از درد
تهیونگ: اوممم این لپات منو میکشه انقدر خوردنی و نرم -
بعد با زبونش لپم لیس زد تا رد دندون هاش بره
ا.ت: بعد میگم وحشی میگی مرسی از این القابی که بهم میدی +
تهیونگ خندید سرشو برد تو گردنم لعنتی این خیلی حس خوبیه شیر و کیک گذاشتم کنار خودم تو بغلش پهن کردم تهیونگ صندلیش داد عقب و پشت صندلی کامل پایین آورد تا راحت تر دراز بکشیم
انقدر خسته بودیم که هر دو خوابمون برد
تهیونگ
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم جیهوپ بود با عصبانیت از اینکه خوابم رو کنار دختر قشنگم بهم زده جواب دادم
تهیونگ: بله کارت رو بگو -
جیهوپ : اوه صداش چه خشنه نکشیمون ددی
تهیونگ: هوپ مزه نریز نمی تونم زیاد صحبت کنم ا.ت بیدار میشه
جیهوپ :خب تسلیم رئیس خواستم اطلاع بدم سارا به هوش اومده لونا گفته بود بهش اطلاع بدیم
تهیونگ: باشه ممنون بريد عمارت استراحت کنید و تدارکات مهمونی رو آماده
کنید برای فردا که سارا و بچه مرخص میشن
جیهوپ: چشم فقط وقت ملاقات محدوده زودتر با لونا بیاید
باشه ای گفتم گوشی رو قطع کردم
ا.ت خیلی معصوم رو سینم خواب رفته بود آخه من چطور بیدارت کنم پنبه
موهای مواجش پشت گوشش بردم آروم صداش زدم
ا.ت بیدار شو باید بریم فندوقت رو با سارا ببینیم -
نقی زد سرشو بیشتر تو سینم فرو برد
دیر میشه پنبه نمیتونیم سارا رو ملاقات کنیم زود میریم خونه خوشگلم
بالاخره چشماش باز کرد
تهیونگ: سلام زیبای خفته
....
ا.ت
دوباره وارد بیمارستان شدیم
صدای گریهی نوزاد که توی راهروی بیمارستان پیچید
برگشتم و با لبخند به تهیونگ نگاه کردم که دیدم اونم متقابلا به من خیره شد
تقی به در زدم و وارد اتاق شدیم
سارا خسته بود، اما لبخند روی صورتش بود. نوزاد رو در آغوش گرفته بود و نگاهش مدام بین بچه و آدمهایی که دورش جمع شده بودن میچرخید.
ا.ت نزدیکش شد.
ـ سارا...
سارا لبخند زد.
سارا: بالاخره اومد.
ا.ت با دیدن بچه لبخندش عمیقتر شد.
ا.ت: خیلی کوچیکه...
تهیونگ از پشت سر ا.ت خم شد و نگاهی به نوزاد انداخت.
تهیونگ: ولی از همین الان معلومه دردسر میشه.
همه خندیدن.
سارا با خستگی گفت:
ـ فقط امیدوارم شبیه پدرش نباشه.
همه دوباره خندیدن و تهیونگ با تعجب گفت:
ـ چرا منو نگاه میکنین؟!
ا.ت آروم زد به بازوش.
ا.ت: چون خودت گفتی دردسر میشه.
تهیونگ لبخند زد.
چند ساعت بعد، وقتی بیمارستان کمکم خلوت شده بود، ا.ت و تهیونگ کنار هم از ساختمان بیرون اومدن.
هوای شب خنک بود.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: امروز خیلی چیزا عوض شد.
تهیونگ دستش رو گرفت.
تهیونگ: آره.
ا.ت: یه زندگی جدید شروع شد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد انگشتهاش رو بین انگشتهای ا.ت قفل کرد.
ـ شاید برای همه... ولی برای ما هنوز وقتشه که فقط خودمون رو زندگی کنیم.
ا.ت نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ـ بعداً بهت میگم.
ـ تهیونگ!
خندید و دست ا.ت رو کشید.
ـ بیا بریم خونه.
ا.ت هم همراهش راه افتاد.
اما هیچکدوم نمیدونستن همین شب، شروع آخرین فصل زندگیایه که قرار بود برای همیشه یادشون بمونه.
صبح روز بعد، ا.ت با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
چشمهاش رو به سختی باز کرد و دستش رو روی میز کنار تخت کشید تا گوشی رو پیدا کنه.
پیام شینهه بود.
<<دختر برای امشب اماده باش قراره خبر بزرگی رو بشنوی>>
ا.ت لبخند زد.
همین که گوشی رو پایین آورد، تهیونگ از کنار پنجره برگشت.
.
شرط: ۶۵ لایک
کیموی
با محبت بهش نگاه کردم ، چقدر آخه با شعور این مرد
دستشو گرفتم با عشق بوسیدم
ا.ت: مرد من ممنون که همیشه حواست بهم هست
تهیونگ از اینکه ا.ت ازش تعریف کرده عین خر ذوق زده شد
روی سرم بوسید و گفت
تهیونگ: بخور عزیزم باید ملاقات سارا هم بریم -
تهیونگ طبق عادت کمربندش شل کرد و دکمه شلوارش باز کرد تا کیم کوچک از فشار در بیاد
شیرموز رو باز کردم با کیک شکلاتی خوردم اوه الهه ماه حس میکنم جون به بدنم برگشت
با دهن پر برگشتم سمت تهیونگ داشت از من فیلم میگرفت
اخمی کردم چشمام براش نازک کردم
خندید دستشو آورد زیر چونم مثل پیشی نازم کرد
تهیونگ: ای خداااا نگاه کن چه خانوم کیوت لپویی دارم من -
یه لپ به ما میدی بخوریم !؟
از اونجا که دهنم پر بود چشم ابرگروه بالا انداختم
تهیونگ: دلت میاد شوهرت در له له زدن برای لپات جون بده
کیک له شده رو قورت دادم و گفتم
ا.ت: اونکه قرار جون بده لپ بیچاره من بعد با حرص زدم رو قفسه سینش
تهیونگ: آه الهه ماه قلبم ، زنم، بهم لپ نمیده قلبم شکست -
دهنم از این حجم دراماتیک بودن باز موند
ا.ت: خودت جمع کن مرد گنده +
تهیونگ: یه لپ بده خیلی فداتم میشم
ا.ت: فقط آروم وحشی نباش جاش میمونه زشته +
يهو حمله کرد به لپم جوری گاز گرفت که ما بدنم لمس شد از درد
تهیونگ: اوممم این لپات منو میکشه انقدر خوردنی و نرم -
بعد با زبونش لپم لیس زد تا رد دندون هاش بره
ا.ت: بعد میگم وحشی میگی مرسی از این القابی که بهم میدی +
تهیونگ خندید سرشو برد تو گردنم لعنتی این خیلی حس خوبیه شیر و کیک گذاشتم کنار خودم تو بغلش پهن کردم تهیونگ صندلیش داد عقب و پشت صندلی کامل پایین آورد تا راحت تر دراز بکشیم
انقدر خسته بودیم که هر دو خوابمون برد
تهیونگ
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم جیهوپ بود با عصبانیت از اینکه خوابم رو کنار دختر قشنگم بهم زده جواب دادم
تهیونگ: بله کارت رو بگو -
جیهوپ : اوه صداش چه خشنه نکشیمون ددی
تهیونگ: هوپ مزه نریز نمی تونم زیاد صحبت کنم ا.ت بیدار میشه
جیهوپ :خب تسلیم رئیس خواستم اطلاع بدم سارا به هوش اومده لونا گفته بود بهش اطلاع بدیم
تهیونگ: باشه ممنون بريد عمارت استراحت کنید و تدارکات مهمونی رو آماده
کنید برای فردا که سارا و بچه مرخص میشن
جیهوپ: چشم فقط وقت ملاقات محدوده زودتر با لونا بیاید
باشه ای گفتم گوشی رو قطع کردم
ا.ت خیلی معصوم رو سینم خواب رفته بود آخه من چطور بیدارت کنم پنبه
موهای مواجش پشت گوشش بردم آروم صداش زدم
ا.ت بیدار شو باید بریم فندوقت رو با سارا ببینیم -
نقی زد سرشو بیشتر تو سینم فرو برد
دیر میشه پنبه نمیتونیم سارا رو ملاقات کنیم زود میریم خونه خوشگلم
بالاخره چشماش باز کرد
تهیونگ: سلام زیبای خفته
....
ا.ت
دوباره وارد بیمارستان شدیم
صدای گریهی نوزاد که توی راهروی بیمارستان پیچید
برگشتم و با لبخند به تهیونگ نگاه کردم که دیدم اونم متقابلا به من خیره شد
تقی به در زدم و وارد اتاق شدیم
سارا خسته بود، اما لبخند روی صورتش بود. نوزاد رو در آغوش گرفته بود و نگاهش مدام بین بچه و آدمهایی که دورش جمع شده بودن میچرخید.
ا.ت نزدیکش شد.
ـ سارا...
سارا لبخند زد.
سارا: بالاخره اومد.
ا.ت با دیدن بچه لبخندش عمیقتر شد.
ا.ت: خیلی کوچیکه...
تهیونگ از پشت سر ا.ت خم شد و نگاهی به نوزاد انداخت.
تهیونگ: ولی از همین الان معلومه دردسر میشه.
همه خندیدن.
سارا با خستگی گفت:
ـ فقط امیدوارم شبیه پدرش نباشه.
همه دوباره خندیدن و تهیونگ با تعجب گفت:
ـ چرا منو نگاه میکنین؟!
ا.ت آروم زد به بازوش.
ا.ت: چون خودت گفتی دردسر میشه.
تهیونگ لبخند زد.
چند ساعت بعد، وقتی بیمارستان کمکم خلوت شده بود، ا.ت و تهیونگ کنار هم از ساختمان بیرون اومدن.
هوای شب خنک بود.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: امروز خیلی چیزا عوض شد.
تهیونگ دستش رو گرفت.
تهیونگ: آره.
ا.ت: یه زندگی جدید شروع شد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد انگشتهاش رو بین انگشتهای ا.ت قفل کرد.
ـ شاید برای همه... ولی برای ما هنوز وقتشه که فقط خودمون رو زندگی کنیم.
ا.ت نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ـ بعداً بهت میگم.
ـ تهیونگ!
خندید و دست ا.ت رو کشید.
ـ بیا بریم خونه.
ا.ت هم همراهش راه افتاد.
اما هیچکدوم نمیدونستن همین شب، شروع آخرین فصل زندگیایه که قرار بود برای همیشه یادشون بمونه.
صبح روز بعد، ا.ت با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
چشمهاش رو به سختی باز کرد و دستش رو روی میز کنار تخت کشید تا گوشی رو پیدا کنه.
پیام شینهه بود.
<<دختر برای امشب اماده باش قراره خبر بزرگی رو بشنوی>>
ا.ت لبخند زد.
همین که گوشی رو پایین آورد، تهیونگ از کنار پنجره برگشت.
.
شرط: ۶۵ لایک
- ۱۹.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط