پارت شش

همان موقع، در بالایِ پله‌ها، یونگ‌هی ایستاده بود و تمامِ این صحنه را تماشا می‌کرد.

یونگ‌هی، خدمه‌ی قدیمیِ عمارت، با موهایِ بلندِ مشکی و چشمانِ بادامیِ همیشه‌ی آرایش‌شده. او از پانزده سال پیش، وقتی که جونگ‌کوک تازه رئیسِ سندیکا شده بود، در این عمارت کار می‌کرد. و از همان روز اول، عاشقِ او شده بود.

اما جونگ‌کوک، هیچوقت به او نگاه نکرده بود. نه با گرمی، نه با محبت، حتی نه با یک نگاهِ معمولی. او همیشه یک سایه‌ی بی‌جسم در عمارت بود.

تا وقتی که آت آمد.

یونگ‌هی آن شب را دیده بود. دیده بود که جونگ‌کوک چطور آدریان را تکه‌تکه کرد برای اینکه به آت دست زده بود. دیده بود که چطور آت را در آغوش گرفت و به اتاقش برد. و حالا، اینجا، در زیرزمین، داشت می‌دید که جونگ‌کوک زانو زده جلویِ یک دخترِ نوجوان و دستانش را می‌بوسد.

دستهایش را مشت کرد. ناخنهایِ بلند و لاک‌زده‌اش در کفِ دستش فرو رفتند. چشمانِ بادامیِ زیبایش، حالا مثلِ دو مارِ زهرآگین شده بودند.

«این دخترِ لعنتی...» زیرِ لب زمزمه کرد. «چیزی که من پانزده سال نتونستم بهش برسم، تو توی یه هفته به دست آوردی؟»

با قدمهایِ بی‌صدا از پله‌ها بالا رفت و به اتاقِ خودش رفت. در را بست و پشتِ میزِ آرایشش نشست. در آینه، چهره‌ی زیبایش را نگاه کرد. چهره‌ای که جونگ‌کوک هیچوقت به آن توجه نکرده بود.

«خب، آتِ عزیز...» با لحنی شیرین ولی سمی گفت. «اگه جونگ‌کوک نمی‌تونه چشمانش رو از تو برداره... پس باید تو رو از پیشِ چشمش بردارم.»

کشویِ میز را باز کرد. داخلش یک بطریِ کوچکِ شیشه‌ای بود، با مایعیِ شفاف و بی‌بو. سم.

یونگ‌هی لبخندِ شیطانیِ ظریفی زد. با دقت، سم را توی یک سرنگِ کوچک کشید و آن را در جیبِ پیشبندِ سفیدش پنهان کرد.

«قراره یه تصادفِ بد موقع پیش بیاد، آتِ کوچولو.» با آینه حرف زد، انگار که با من حرف می‌زد. «یه لغزش روی پله‌ها، یه ضربه به سر... و تو برای همیشه از این عمارت می‌ری بیرون.»

بلند شد و به سمتِ در رفت. قبل از خروج، یک نگاهِ آخر به آینه انداخت و لبخندِ سردی زد.

«جونگ‌کوک مالِ منه. پانزده سال صبر کردم. دیگه تحملِ یه رقیبِ تازه‌وارد رو ندارم.»

---

آشپزخانه؛ اولین نقشه

نیم ساعت بعد، من و جونگ‌کوک از زیرزمین بالا آمدیم. او مرا به آشپزخانه برد و با همان رفتارِ سرد ولی نرم، مرا روی صندلی نشاند.

«گشنته؟» پرسید. لحنش همچنان خشک، اما دستش موهایِ مرا نوازش می‌کرد.

«بله، دایی.» گفتم.

او خودش رفت پشتِ میز و شروع کرد به درست کردنِ صبحانه. تخم‌مرغِ نیم‌رو، نانِ تست، و یک لیوانِ شیرِ گرم. در کمالِ ناباوری، این رئیسِ مافیا، با همان دستانی که شبِ قبل صورتِ آدریان را شکافته بود، داشت برایِ من صبحانه درست می‌کرد.

یونگ‌هی از در وارد شد. سینیِ چای را به دست داشت، با لبخندیِ شیرین و چشمانِ درشتِ معصوم.

«آقایِ جئون، صبح بخیر.» با لحنی نرم و مؤدبانه گفت. «چایِ تازه درست کردم براتون.»

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از رویِ تخم‌مرغ بردارد، گفت: «بذار روی میز.»

یونگ‌هی سینی را روی میز گذاشت. اما چشمهایش روی من بود. نگاهی که می‌سوزاند.

«و شما... آت‌خانم، درست شنیدم؟» با همان لبخندِ شیرین گفت. «چقدر خوشگل هستید. آقایِ جئون خیلی خوشحالن که شما اومدین.»

زیرِ لبخندِ شیرینش، یک خشمِ کهنه و عمیق موج می‌زد. دستش را به جیبِ پیشبندش برد و سرنگِ کوچک را لمس کرد.

«آت‌خانم، شما حتماً خسته‌اید از دیروز. اجازه بدید براتون یه لیوانِ شیرِ گرم بیارم. خیلی آروم‌بخشه.»

جونگ‌کوک بالاخره نگاهش را به سمتِ یونگ‌هی چرخاند. چشمانِ سردِ سیاهش، یونگ‌هی را وارسی کرد.

«نه، نیازی نیست.» با لحنی قاطع و خشک گفت. «من خودم به آت رسیدگی می‌کنم. تو می‌تونی بری.»

یونگ‌هی لبخندش را حفظ کرد، اما دستش را از جیبش بیرون آورد. تعظیمِ کوتاهی کرد و از آشپزخانه خارج شد.

اما در راهرو، با چشمانی که از کینه می‌سوخت، به دیوار تکیه داد.

«تا کی می‌خوای ازش محافظت کنی، جونگ‌کوک؟» با خودش زمزمه کرد. «تا کی؟ اگه نتونم توی عمارت بهش دست بزنم... پس بیرون از عمارت.»

لبخندِ شیطانیِ پیچیده‌ای روی لبهایش نشست.

«مدرسه... دوستاش... راههایِ زیادی هست برای اینکه یه دخترِ کوچولو ناپدید بشه.»

چهار پارت گذاشتم خدایی کامنت ها بالا بره لایک بالای ۱۰ برسه
دیدگاه ها (۱۶)

چندپارتی جونگ کوک

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۱۹۶

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط