پارت ۲۴
(عصر)
رفتم به محل کنترل دوربین…تمامشونو غیر فعال کردم و با کلی دردسر خارج شدم…از عمارت زدم بیرون و رفتم فرودگاه… سوار هواپیما شدم و رفتم به سمت لندن…رسیدم و به سمت محل مذاکره رفتم…وارد جلسه شدم…
(علامت رئیس کروکدیل ها ^)
^قرار بود رئیستون بیاد
+بله ولی بنده با تمام اختیارات ایشون به اینجا اومدم…
^که اینطور
(مدتی بعد)
+بله ولی این یک سود دو طرفه است
^وقتی قدرت داشته باشی نیاز به سود دو طرفه نیست
با هر کلمه ای که از دهنش در میومد بیشتر میلرزیدم…خیلی شجاعت داره که کلا دوتا بادیگارد با خودش آورده…یا این معامله جوش میخوره…یا…
+لطفاً یکم دیدتون رو بزرگ کنید(تمسخر)
^من همه چیزو میبینم…(پوزخند)
+پس چرا اینو ندیدی؟
^چی؟ (شلیک)
تفنگ کوچیکی رو در صورت نیاز زیر میز گرفتم…و شلیک کردم توی شکمش…بادیگارداش بهم حمله کردند…با دوتا حرکت زدم ناکارشون کردم…خودش نیمه جون بود…با شنیدن صدای چند آدم از بیرون سمت در دویدم و در رو قفل کردم…شروع کردند در رو بشکنند…قبل از باز شدن در سمت پنجره دویدم…در پنجره رو باز کردم…قبل از فرار گلوله ای توی سر اون آشغال خالی کردم…از طبقه سوم پریدم پائین و بین جمعیت مخفی شدم…توی سریع ترین حالت به فرودگاه رفتم و با اولین پرواز به سئول برگشتم…به سمت عمارت رفتم و وارد حیاط شدم …یهو در های عمارت مثل دروازه قصر باز شد و نامجون اومد از پله ها پائین و به سمتم اومد…جلوم وایساد و توی چشمام زل زد
+...سل
نفهمیدم چی شد که روی زمین افتادم…نصف صورتم میسوخت و احساس کردم لبم پاره شد…دستمو روی صورتم گذاشتم و گریم گرفت…
&بهم بگو دقیقا هدفت از این کارا چیه…(عصبی)
در اون لحظه لال شده بودم و نمیتونسم چیزی بگم…چهار دست و پا روی زمین افتاده بودم…یهو احساس کردم یقه ام کشیده شد… وقتی با اون چشمای ترسناک و قرمز روبه رو شدم چیزی نمونده بود سکته کنم…
&حرف بزن دیگه لعنتی (داد)
لحظه ای بعد با حس یک چیز خیلی سفت تو صورتم برق از سرم پرید...باورم نمیشه دارع اینطوری بهم مشت میزنه…هر دفعه که ازم جواب میخواد یکی میزنه تو صورتم…انقدر زد که از دهن و بینیم خون اومد…
+آییییی…بسه(دردمند)
رفتم به محل کنترل دوربین…تمامشونو غیر فعال کردم و با کلی دردسر خارج شدم…از عمارت زدم بیرون و رفتم فرودگاه… سوار هواپیما شدم و رفتم به سمت لندن…رسیدم و به سمت محل مذاکره رفتم…وارد جلسه شدم…
(علامت رئیس کروکدیل ها ^)
^قرار بود رئیستون بیاد
+بله ولی بنده با تمام اختیارات ایشون به اینجا اومدم…
^که اینطور
(مدتی بعد)
+بله ولی این یک سود دو طرفه است
^وقتی قدرت داشته باشی نیاز به سود دو طرفه نیست
با هر کلمه ای که از دهنش در میومد بیشتر میلرزیدم…خیلی شجاعت داره که کلا دوتا بادیگارد با خودش آورده…یا این معامله جوش میخوره…یا…
+لطفاً یکم دیدتون رو بزرگ کنید(تمسخر)
^من همه چیزو میبینم…(پوزخند)
+پس چرا اینو ندیدی؟
^چی؟ (شلیک)
تفنگ کوچیکی رو در صورت نیاز زیر میز گرفتم…و شلیک کردم توی شکمش…بادیگارداش بهم حمله کردند…با دوتا حرکت زدم ناکارشون کردم…خودش نیمه جون بود…با شنیدن صدای چند آدم از بیرون سمت در دویدم و در رو قفل کردم…شروع کردند در رو بشکنند…قبل از باز شدن در سمت پنجره دویدم…در پنجره رو باز کردم…قبل از فرار گلوله ای توی سر اون آشغال خالی کردم…از طبقه سوم پریدم پائین و بین جمعیت مخفی شدم…توی سریع ترین حالت به فرودگاه رفتم و با اولین پرواز به سئول برگشتم…به سمت عمارت رفتم و وارد حیاط شدم …یهو در های عمارت مثل دروازه قصر باز شد و نامجون اومد از پله ها پائین و به سمتم اومد…جلوم وایساد و توی چشمام زل زد
+...سل
نفهمیدم چی شد که روی زمین افتادم…نصف صورتم میسوخت و احساس کردم لبم پاره شد…دستمو روی صورتم گذاشتم و گریم گرفت…
&بهم بگو دقیقا هدفت از این کارا چیه…(عصبی)
در اون لحظه لال شده بودم و نمیتونسم چیزی بگم…چهار دست و پا روی زمین افتاده بودم…یهو احساس کردم یقه ام کشیده شد… وقتی با اون چشمای ترسناک و قرمز روبه رو شدم چیزی نمونده بود سکته کنم…
&حرف بزن دیگه لعنتی (داد)
لحظه ای بعد با حس یک چیز خیلی سفت تو صورتم برق از سرم پرید...باورم نمیشه دارع اینطوری بهم مشت میزنه…هر دفعه که ازم جواب میخواد یکی میزنه تو صورتم…انقدر زد که از دهن و بینیم خون اومد…
+آییییی…بسه(دردمند)
- ۵.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط