رمان حسم به تو....

p20:
انیا گوشی رو جواب داد، یه پسر داشت با انیا صحبت می کرد

انیا:(عه این شبیه صدای دامیانه)
دامیان: انیا فردا ساعت 4 تا 6 وقتت خالیه؟
انیا: اره
دامیان: اگه اینطور باشه فردا ساعت 4 میام دنبالت

انیا داشت جواب دامیان رو میداد که ملیندا وارد اتاق دامیان شد و دامیان بلا فاصله قطع کرد و گوشی رو گذاشت زیر تخت

ملیندا: داشتی با گوشی حرف میزدی؟
دامیان: اره داشتم با ارشام حرف میزدم هماهنگ کردیم فردا 4 بریم شهر بازی[دروغ های دامیان = چیز های که کسی نمیتونه شک کنه]
ملیندا: اها پس، فردا خونه نیستی؟
دامیان: 6 بر میگردم

انیا به این فکر میکرد که....

انیا:(عه چی شد؟ دامیان یهو قطع کردن.... برای بابام چه دروغ جدیدی درست کنم تا الان خیلی دروغ ها گفتم این بار....)

لوید اومد تو اتاق انیا

لوید: انیا بیا من و یور باید باهات حرف بزنبم
انیا:(یعنی چه اتفاقی افتاده که میخوان مشورت خانوادگی برگزار کنن؟ خودتون حرف بزنید دیگه)اومدم

انیا رفت ببینه چه خبر شده

لوید: اگه بازم مثل امروز بخوای با دامیان یا اصلا فرقی نداره یه پسر دیگه بخوای بگردی برای چند روز تنبیه میشی
انیا:(من میخواستم با دامیان برم...ولش)اشکال نداره فردا با بکی برم کافه؟
یور: اشکال نداره ولی دیگه دامیان رو پیشت نبینم وگرنه....(وگرنه دامیان رو میکشم)
انیا:(فردا اگه مامانم یا بابام منو پیش دامیان ببینن چی؟ حالا تا فردا وقت زیاده یه فکر میکنم)

خلاصه که انیا موفق شد بره به اتاقش و بخوابه

انیا: کلافه شدم[یواش]

فردا که بیدار شد مثل بچه ادم رفت مو هاش رو شونه زد و یه سری کار های که معلوم بود در پوست خود نمیگنجه انجام می داد تا ساعت 4 شد. انیا مثل برق و باد رفت اماده شد.
لباس انیا: یه بلیز سفید که استینش به انگشت هاش میرسید و یقش به گلوش میچسبید پوشید با یه دامن کوتاه صورت ملایم

انیا: مامان بابا من میرم
یور: با بکی میری دیگه؟ مواظب خودت باش

انیا داشت از پله ها میومد پایین که یه ماشین رو دید. یه ماشین مدل بالا و مشکی دم خونه فورجر پارک کرده بود
کی میخواد باشه؟ دامیان منتظر بود. انیا سوار شد

دامیان: اومدی؟
انیا: نه نیومدم تو خونه موندگار شدم
دامیان: چیه چرا اصبانی میشی
انیا: هییییی دیشب به مامان و بابام قول دادم با تو نگردم الان هم داریم میریم یه جا که من نمیدونم
دامیان: عا یادم رفته بود. میریم به کافه ای که صاحب اونجا بابا رفیق منه
انیا: باشه

رسیدن و دامیان در رو برای انیا باز کرد. رفتن نشستن و دامیان شروع کرد به حرف زدن

دامیان: یه چیزی از مامانم سر صحبت با بابام از گوشی شنیدم که باورن نمیشه و باید با یکی صحبت می کردم و تنها کسی بهش اعتماد دارم تو هستی
انیا: چی شنیدی؟
دامیان: مامانم از الان درباره نامزدی من صحبت میکرد و یه چیزای درباره دلارا می گفت
انیا: دلارا؟!
دامیان: اره واقعا انتخاب مسخره ای هست و این که"من از یکی دیگه خوشم میاد"[اینجا که الامت گذارب کردم با صدا یواش و خجالت زده میگه]
انیا:(از این حرفش فهمیدم از منم خوشش نمیاد)اها پس اگه کاری نداری من برم

انیا با ناامیدی بلند شد که بره ولی دامیان دست انیا رو گرفت بمونه که کار داره
انیا نشست و حرف زدن که انیا حالش بهتر شد
از همون لحظه به بعد یخ بینشون اب شد. دامیان می گفت و انیا می خندید، انیا می گفت و دامیان می خندید تا دو ساعت شد و ملیندا به دامیان زنگ زد

ملیندا: دامیان کی میرسی؟
دامیان: الان میام

و گوشی رو قطع کرد

دامیان: انیا من باید برم بیا تو رو هم برسونم
انیا: بریم

داشتن میرفتن که اون رفیق دامیان اونا رو دید[آی آی آی دامیان خراب کردی]
نکته: اسم اون رفیق دامیان "دوروک"بود[دیگه اینو همه شنیدین میدونم]

دوروک:(دامیان دوست دختر داره؟! خوشگله ولی خیلی به دامیان نمیاد)

دامیان انیا رو رسوند و خودش هم سریع رفت
♡   (\(\                       
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
   https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۹)

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

پازت ۱۴بعد از مدرسه دامیال منتظره انیا هست و انیا میرسه دامی...

آوای شب

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط