تکپارتی
ا/ت نفس نفس زنان، چشم دوخته بود به جلوی ماشین. قلبش مثل گنجشک توی قفس، تندتند میزد. نه، این امکان نداشت! ماشین جونگ کوک، اون کادیلاک مشکی براقی که بیشتر از چشم های خودش مواظبش بود، حالا مثل یه قوطی مچاله شده، گوشه خیابون افتاده بود. شیشه جلو مثل تار عنکبوت ترک خورده بود و سپر جلو کلاً کنده شده بود. اما از همه مهم تر، خودش سالم بود. حتی یک خراش کوچک هم روی دستش نبود. نفس راحتی کشید، اما لرزش دستش موقع گرفتن گوشی، اجازه نداد زیاد از سالم بودنش خوشحال بمونه.
باید به جونگ کوک زنگ میزد. صدای بوق اول، بوق دوم... انگار هر بوق، یه چکش بود که روی عصب های ا/ت کوبیده می شد.
"الو؟" صدای بم و کمی خواب آلود جونگ کوک توی گوشی پیچید. حتماً تازه از باشگاه اومده و یه چرت کوتاه زده بود.
ا/ت با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، گفت: "جونگ کوک... من... من..."
جونگ کوک با شنیدن صدای پریشان ا/ت، فوراً بیدار شد. "چی شده ا/ت؟ خوبی؟ صدات چرا اینجوریه؟"
"من... من با ماشینت تصادف کردم. ببخشید... واقعاً ببخشید... من حواسم نبود... ماشین... ماشین داغون شد..."
سکوت سنگینی خط تلفن را گرفت. ا/ت میتوانست صدای نفس های عمیق جونگ کوک را بشنود. ترس وجودش را فرا گرفت. حتماً الان فریاد میزند. حتماً خیلی عصبانی است.
و ناگهان صدای جونگ کوک توی گوشی پیچید، بلندتر و عصبانی تر از هر وقت دیگری که شنیده بود: "چی؟! تصادف کردی؟! ا/ت! تو چرا انقدر بیدقتی؟ حواست کجاست لعنتی؟ میدونی اون ماشین چقدر برام مهم بود؟ باید بیشتر مراقب باشی!"
اشک توی چشم های ا/ت حلقه زد. بغض گلویش را فشار میداد. حق با او بود. خودش هم از دست خودش عصبانی بود. ماشین جونگ کوک... اون ماشین برای او فقط یه وسیله نقلیه نبود، یه جورایی هویتش بود.
"ب... ببخشید..." تنها چیزی بود که میتوانست بگوید.
صدای جونگ کوک ناگهان نرم تر شد. انگار تازه متوجه بغض ا/ت شده بود. "کجایی؟ الان میام دنبالت." صدایش دیگر خبری از عصبانیت نداشت، فقط نگرانی بود.
"خیابون... خیابون اصلی... سر کوچه ..."
پنج دقیقه بعد، جونگ کوک با سرعت خودش را رساند. وقتی ا/ت را دید که کنار ماشین مچاله شده ایستاده و صورتش از اشک خیس است، تمام عصبانیتش محو شد. به سمتش دوید و قبل از اینکه ا/ت حرفی بزند، او را محکم در آغوش گرفت.
"ا/ت... حالت خوبه؟ آسیبی ندیدی؟" دستهایش را روی صورت ا/ت کشید و او را از خودش جدا کرد تا مطمئن شود که زخم و خراشی روی صورتش نیست. چشمانش پر از نگرانی بود.
ا/ت با صدای گرفته گفت: "من خوبم... ولی ماشین..."
ادامه در کامنتا
باید به جونگ کوک زنگ میزد. صدای بوق اول، بوق دوم... انگار هر بوق، یه چکش بود که روی عصب های ا/ت کوبیده می شد.
"الو؟" صدای بم و کمی خواب آلود جونگ کوک توی گوشی پیچید. حتماً تازه از باشگاه اومده و یه چرت کوتاه زده بود.
ا/ت با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، گفت: "جونگ کوک... من... من..."
جونگ کوک با شنیدن صدای پریشان ا/ت، فوراً بیدار شد. "چی شده ا/ت؟ خوبی؟ صدات چرا اینجوریه؟"
"من... من با ماشینت تصادف کردم. ببخشید... واقعاً ببخشید... من حواسم نبود... ماشین... ماشین داغون شد..."
سکوت سنگینی خط تلفن را گرفت. ا/ت میتوانست صدای نفس های عمیق جونگ کوک را بشنود. ترس وجودش را فرا گرفت. حتماً الان فریاد میزند. حتماً خیلی عصبانی است.
و ناگهان صدای جونگ کوک توی گوشی پیچید، بلندتر و عصبانی تر از هر وقت دیگری که شنیده بود: "چی؟! تصادف کردی؟! ا/ت! تو چرا انقدر بیدقتی؟ حواست کجاست لعنتی؟ میدونی اون ماشین چقدر برام مهم بود؟ باید بیشتر مراقب باشی!"
اشک توی چشم های ا/ت حلقه زد. بغض گلویش را فشار میداد. حق با او بود. خودش هم از دست خودش عصبانی بود. ماشین جونگ کوک... اون ماشین برای او فقط یه وسیله نقلیه نبود، یه جورایی هویتش بود.
"ب... ببخشید..." تنها چیزی بود که میتوانست بگوید.
صدای جونگ کوک ناگهان نرم تر شد. انگار تازه متوجه بغض ا/ت شده بود. "کجایی؟ الان میام دنبالت." صدایش دیگر خبری از عصبانیت نداشت، فقط نگرانی بود.
"خیابون... خیابون اصلی... سر کوچه ..."
پنج دقیقه بعد، جونگ کوک با سرعت خودش را رساند. وقتی ا/ت را دید که کنار ماشین مچاله شده ایستاده و صورتش از اشک خیس است، تمام عصبانیتش محو شد. به سمتش دوید و قبل از اینکه ا/ت حرفی بزند، او را محکم در آغوش گرفت.
"ا/ت... حالت خوبه؟ آسیبی ندیدی؟" دستهایش را روی صورت ا/ت کشید و او را از خودش جدا کرد تا مطمئن شود که زخم و خراشی روی صورتش نیست. چشمانش پر از نگرانی بود.
ا/ت با صدای گرفته گفت: "من خوبم... ولی ماشین..."
ادامه در کامنتا
- ۳۵.۵k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط