اخرین دعا 29
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 29:
"دازای"
رفتیم توی حیاط قصر برای خوشامدگویی به داستایوفسکی اما..
همینکه دیدم خم شد و بوسه ای پشت دست شاهدخت کاشت، بی اختیار ابروهام توی هم گره شد..!
بقدری حرصم گرفته بود که اصلا حواسم نبود با اخم دارم بهش دست میدم..
ادوارد: اوه، فئودور..
با صدای فرمانروا، به خودم اومدم و ابروهامو از هم باز کردم..
تازه اون موقع متوجهش شدم..
اصلا.. چرا اخم کرده بودم؟!
اکو: جناب اوسامو..؟
سرمو بالا اوردم و منتظر شدم تا ادامه بده
- تشریف نمیارید به اتاق جلسات؟
+ منم باید بیام؟
- البته..
دستمو اروم پشت گردنم کشیدم و پشت سرشون راه افتادم
کل راهرو تا اتاق جلسات، فکرم درگیر بود..
انگار.. سر یچیزی عصبانی بودم ولی.. اخه چی..
وایسادم
نگاهی به در چوبی روبروم انداختم
حس بدی داشتم.. اما به هرحال، همراه با بقیه رفتم داخل
یه سمت فرمانروا نشستم و همزمان باهام، شاهدخت هم روبروم نشست که.. داستایوفسکی درکمال تعجب درست کنارش نشست که باعث شد حتی خود شاهدخت هم خودشو یه کم کنار بکشه
با اخم سر جام بالا پایین شدم و طولی نکشید که وزیراعظم و چند تا از وزرای زیردستش هم وارد اتاق شدن
فرمانروا لبخندی زد و رو به تاجر روسی گفت: سفر چطور بود، جناب داستایوفسکی؟
فئودور: سفر خسته کننده اما پر ثمر، سرورم..
از این حرفش، فرمانروا نیم خنده ای کرد و رو به بقیهمون گفت: جناب داستایوفسکی، یکی از مشهورترین تاجر های امپراتوری روسیه هستن..
همینکه مکث کرد، نگاهی به شاهدخت انداختم..
مشخص بود که دستاشو از زیر میز طوری مشت کرده که داشتن میلرزیدن!
از طرفی، خودمم مضطرب بودم.. با اینکه دلیلش رو اصلا نمیدونستم..
خیلی اروم، لیوان جلوم رو برداشتم و دهنمو خیس کردم باهاش
ادوارد: و ایشون قراره بزودی به عنوان داماد من و همسر سلیای عزیزم تا مدتی توی قصر بمونه..
سرفم گرفت..
لیوانو قبل از اینکه از شدت محکم فشار دادن توی دستم خورد کنم، گذاشتم روی میز و پشت سر هم مشغول سرفه کردن شدم
ادوارد: جناب اوسامو، حالتون خوبه؟
دستمو به نشونه تایید جلوشون گرفتم و همینکه یه کم اروم شدم، زمزمه کردم: خوبم.. معذرت میخوام سرورم..
نفهمیدم چند دقیقه گذشت..
بعد از اون حرف، دیگه هیچی نمیشنیدم..
انگار ذهنم هنوز اون حرفو باور نکرده بود..
اما عجیب تر از همه، حسی بود که نمیدونستم اسمش چیه.. یا دلیل وجودش چیه..
بلاخره شاهدخت هم مثل تمام دختر ها، قرار بود ازدواج کنه.. پس، چرا من اینقد.. عصبی شده بودم..؟!
𝙿𝚊𝚛𝚝 29:
"دازای"
رفتیم توی حیاط قصر برای خوشامدگویی به داستایوفسکی اما..
همینکه دیدم خم شد و بوسه ای پشت دست شاهدخت کاشت، بی اختیار ابروهام توی هم گره شد..!
بقدری حرصم گرفته بود که اصلا حواسم نبود با اخم دارم بهش دست میدم..
ادوارد: اوه، فئودور..
با صدای فرمانروا، به خودم اومدم و ابروهامو از هم باز کردم..
تازه اون موقع متوجهش شدم..
اصلا.. چرا اخم کرده بودم؟!
اکو: جناب اوسامو..؟
سرمو بالا اوردم و منتظر شدم تا ادامه بده
- تشریف نمیارید به اتاق جلسات؟
+ منم باید بیام؟
- البته..
دستمو اروم پشت گردنم کشیدم و پشت سرشون راه افتادم
کل راهرو تا اتاق جلسات، فکرم درگیر بود..
انگار.. سر یچیزی عصبانی بودم ولی.. اخه چی..
وایسادم
نگاهی به در چوبی روبروم انداختم
حس بدی داشتم.. اما به هرحال، همراه با بقیه رفتم داخل
یه سمت فرمانروا نشستم و همزمان باهام، شاهدخت هم روبروم نشست که.. داستایوفسکی درکمال تعجب درست کنارش نشست که باعث شد حتی خود شاهدخت هم خودشو یه کم کنار بکشه
با اخم سر جام بالا پایین شدم و طولی نکشید که وزیراعظم و چند تا از وزرای زیردستش هم وارد اتاق شدن
فرمانروا لبخندی زد و رو به تاجر روسی گفت: سفر چطور بود، جناب داستایوفسکی؟
فئودور: سفر خسته کننده اما پر ثمر، سرورم..
از این حرفش، فرمانروا نیم خنده ای کرد و رو به بقیهمون گفت: جناب داستایوفسکی، یکی از مشهورترین تاجر های امپراتوری روسیه هستن..
همینکه مکث کرد، نگاهی به شاهدخت انداختم..
مشخص بود که دستاشو از زیر میز طوری مشت کرده که داشتن میلرزیدن!
از طرفی، خودمم مضطرب بودم.. با اینکه دلیلش رو اصلا نمیدونستم..
خیلی اروم، لیوان جلوم رو برداشتم و دهنمو خیس کردم باهاش
ادوارد: و ایشون قراره بزودی به عنوان داماد من و همسر سلیای عزیزم تا مدتی توی قصر بمونه..
سرفم گرفت..
لیوانو قبل از اینکه از شدت محکم فشار دادن توی دستم خورد کنم، گذاشتم روی میز و پشت سر هم مشغول سرفه کردن شدم
ادوارد: جناب اوسامو، حالتون خوبه؟
دستمو به نشونه تایید جلوشون گرفتم و همینکه یه کم اروم شدم، زمزمه کردم: خوبم.. معذرت میخوام سرورم..
نفهمیدم چند دقیقه گذشت..
بعد از اون حرف، دیگه هیچی نمیشنیدم..
انگار ذهنم هنوز اون حرفو باور نکرده بود..
اما عجیب تر از همه، حسی بود که نمیدونستم اسمش چیه.. یا دلیل وجودش چیه..
بلاخره شاهدخت هم مثل تمام دختر ها، قرار بود ازدواج کنه.. پس، چرا من اینقد.. عصبی شده بودم..؟!
- ۸.۴k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط