Enemys Embrsce [ part ۳۷ ]
صدای در بلند شد...
روی تخت نشستم.
+ بیا تو.
خدمتکار وارد اتاق شد.
خدمتکار: خانم؛ ارباب کارتون دارن.
ابروهام توهم رفت.
یعنی چیکار داره؟
از روی تخت بلند شدم و به سمته دفترش رفتم.
چند تقه آروم به در زدم.
- بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم.
لیام روی مبل چرم مشکی وسط دفترش نشسته بود و یک کاغذ توی دستش بود.
+ کارم داشتی؟
به روبه روش اشاره کرد و گفت:
اره. بیا بشین.
رفتم و روبه روش نشستم.
بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن.
- فردا شب یه مهمونی برای مافیاها برگزار میشه و من دعوتم. توهم باید بیای.
متعجب گفتم:
+ ها؟ چرا من باید بیام؟
- چون بیشتر بادیگارد هارو باخودم میبرم، نمیتونم تنهات بزارم.
+ من میتونم از خودم مراقبت کنم.
- اره دارم باند دور سرتو میبینم.
+ اصلا، به عنوان کی باهات بیام بین اون همه مافیا و خلافکار؟
لیام به مبل تکیه داد.
- همکار.. پارتنر.. نامزد. اسمش رو هرچی میخوای بزار.
فقط خشکم زده بود و بهش نگاه میکردم.
پارتنر؟! نامزد؟!
+ اگه فرناندو اونجا باشه شَک نمیکنه که چرا من با توام؟
- اون معمولا به اینجور مهمونی ها نمیاد.
+ خب، من لباس هم ندارم.
- میگم برات بگیرن.
دیگه نتونستم بهونهای بیارم.
لیام هم متوجه شد..
- زمین به آسمون بیاد یا آسمون به زمین، تو با من میای.
برو و استراحت کن ، فردا خیلی کار داریم.
نفسی کلافه کشیدم و بلند شدم.
اینهمه محافظت برای چیه؟
مطمئنم تا وقتی که اینجام ، جام امن تره تا بین مافیا ها.
به اتاق رسیدم و ردی تخت دراز کشیدم.
خیلی زود به خواب رفتم..
صبح روز بعد با سر و صدای خدمتکار ها از خواب بیدار شدم.
روی تخت نشستم و اطرافم رو نگاه کردم.
چشام گرد شد.
این همه وسایل رو کِی اوردن اینجا؟
سه تا رگال لباس تو اتاق بود . که توش پر از لباس های مجلسی و شیک بود.
چندین تا جعبه کفش و کیف هم کنارشون بود.
فقط با تعجب به وسایل نگاه میکردم.
خدمتکار به سمتم اومد.
خدمتکار: خانم تمام وسایلی که ارباب گفتن شاید برای مهمونیه امشب لازمتون بشه رو آوردیم.
اگر دیدین چیزی کم بود بهمون بگین تا فراهم کنیم.
لبخندی پرنگ روی لبم نشست.
+ ممنونم!
بعد شستن دست و صورتم ، به سالن غذاخوری رفتم.
وقتی به سالن رسیدم لیام هنوز نیومده بود.
روی صندلی نشستم و چند جرعه از قهوه خوردم.
که صدای باز شدن در توجهم رو جلب کرد.
سرمو برگردوندم.. لیام بود.
یه تیشرت سفید ساده و شلوار مشکی پوشیده بود. موهاش بهم ریخته روی صورتش بود. معلوم بود تازه حموم رفته.
- صبح بخیر.
+ صبح بخیر.
سر میز نشست صبحونمون رو خوردیم.
وقتی خواستم از سر میز بلندشم صدای لیام باعث توقفم شد.
- لطفا بشین. چندتا قانون رو برای امشب باید بدونی.
دوباره نشستم.
+ چه قوانینی؟
----------------------------------
سلام قشنگا امیدوارم حالتون خوب باشه💗🫶🏻
واقعا متاسفم که گذاشت پارت طول کشید. این هفته بخاطر مدرسه خیلی سرم شلوغ بود و وقت نداشتم🤧
برای جبران دو پارت آپلود کردم🫡
روی تخت نشستم.
+ بیا تو.
خدمتکار وارد اتاق شد.
خدمتکار: خانم؛ ارباب کارتون دارن.
ابروهام توهم رفت.
یعنی چیکار داره؟
از روی تخت بلند شدم و به سمته دفترش رفتم.
چند تقه آروم به در زدم.
- بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم.
لیام روی مبل چرم مشکی وسط دفترش نشسته بود و یک کاغذ توی دستش بود.
+ کارم داشتی؟
به روبه روش اشاره کرد و گفت:
اره. بیا بشین.
رفتم و روبه روش نشستم.
بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن.
- فردا شب یه مهمونی برای مافیاها برگزار میشه و من دعوتم. توهم باید بیای.
متعجب گفتم:
+ ها؟ چرا من باید بیام؟
- چون بیشتر بادیگارد هارو باخودم میبرم، نمیتونم تنهات بزارم.
+ من میتونم از خودم مراقبت کنم.
- اره دارم باند دور سرتو میبینم.
+ اصلا، به عنوان کی باهات بیام بین اون همه مافیا و خلافکار؟
لیام به مبل تکیه داد.
- همکار.. پارتنر.. نامزد. اسمش رو هرچی میخوای بزار.
فقط خشکم زده بود و بهش نگاه میکردم.
پارتنر؟! نامزد؟!
+ اگه فرناندو اونجا باشه شَک نمیکنه که چرا من با توام؟
- اون معمولا به اینجور مهمونی ها نمیاد.
+ خب، من لباس هم ندارم.
- میگم برات بگیرن.
دیگه نتونستم بهونهای بیارم.
لیام هم متوجه شد..
- زمین به آسمون بیاد یا آسمون به زمین، تو با من میای.
برو و استراحت کن ، فردا خیلی کار داریم.
نفسی کلافه کشیدم و بلند شدم.
اینهمه محافظت برای چیه؟
مطمئنم تا وقتی که اینجام ، جام امن تره تا بین مافیا ها.
به اتاق رسیدم و ردی تخت دراز کشیدم.
خیلی زود به خواب رفتم..
صبح روز بعد با سر و صدای خدمتکار ها از خواب بیدار شدم.
روی تخت نشستم و اطرافم رو نگاه کردم.
چشام گرد شد.
این همه وسایل رو کِی اوردن اینجا؟
سه تا رگال لباس تو اتاق بود . که توش پر از لباس های مجلسی و شیک بود.
چندین تا جعبه کفش و کیف هم کنارشون بود.
فقط با تعجب به وسایل نگاه میکردم.
خدمتکار به سمتم اومد.
خدمتکار: خانم تمام وسایلی که ارباب گفتن شاید برای مهمونیه امشب لازمتون بشه رو آوردیم.
اگر دیدین چیزی کم بود بهمون بگین تا فراهم کنیم.
لبخندی پرنگ روی لبم نشست.
+ ممنونم!
بعد شستن دست و صورتم ، به سالن غذاخوری رفتم.
وقتی به سالن رسیدم لیام هنوز نیومده بود.
روی صندلی نشستم و چند جرعه از قهوه خوردم.
که صدای باز شدن در توجهم رو جلب کرد.
سرمو برگردوندم.. لیام بود.
یه تیشرت سفید ساده و شلوار مشکی پوشیده بود. موهاش بهم ریخته روی صورتش بود. معلوم بود تازه حموم رفته.
- صبح بخیر.
+ صبح بخیر.
سر میز نشست صبحونمون رو خوردیم.
وقتی خواستم از سر میز بلندشم صدای لیام باعث توقفم شد.
- لطفا بشین. چندتا قانون رو برای امشب باید بدونی.
دوباره نشستم.
+ چه قوانینی؟
----------------------------------
سلام قشنگا امیدوارم حالتون خوب باشه💗🫶🏻
واقعا متاسفم که گذاشت پارت طول کشید. این هفته بخاطر مدرسه خیلی سرم شلوغ بود و وقت نداشتم🤧
برای جبران دو پارت آپلود کردم🫡
- ۸.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط