{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از زمانی 

من از زمانی 
که قلب خود را گم کرده است می ترسم 
من از تصور بیهودگی این همه دست 
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را 
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم 
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد 
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است 
و ذهن باغچه دارد آرام آرام 
از خاطرات سبز تهی میشود
فروغ فرحزاد
دیدگاه ها (۴)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

داستان کودکانه «معمای ساعتِ شنی و المپیادِ اژدهای کوچک» به ن...

پارت ۲۷ هواپیمای سئول بالاخره به زمین نشست. وقتی حسنا پله‌ها...

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

007-پنهان در مه - پارت ۷۵

دروغی که واقعی شد

بالا و پایین ویلا رو نگاه کرد. صدای عربده و داد بیداد های ای...

🫁🫀🤞🏾بخش اول: شطرنج بدون مهرهچند هفته از ناپدید شدن بی‌سروصدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط