My bloody love پارت ۳۴
که یهو تیر هایی ب سمت چادر پرتاب شد و صدای هیاهویی بلند شد
کوک و جیمین سریع بلند شدند و لباس رزمیشونو پوشیدن
میا. چه خبر شده
کوک. حمله کردن ..
جیمین. احتمالا فهمیدن میا اینجاست
کوک. میا بهم قول بده ب هیچ وج از این چادر بیرون نمیری.
میا. اما ..کوک.. من میتونم ..
کوک .میا.. قول بده😠
میا. باشه
جیمین .خوبه ما برمیگردیم تکون نخور از اینجا
کوکمین شمشیر هاشون برداشتن و بیرون رفتن
دل تو دلم نبود از استرس دلدرد گرفته بودم
صدای شیعه های اسب و شمشیر هایی ک ب هم میخوردن میومد
تو چادر راه میرفتم و استرس داشتم کمی گذشت و صداها قطع شد
با ترس نگاهی به بیرون انداختم شورشی ها نبودند
از چادر بیرون رفتم . کوک و جیمین داشتند با سربازا حرف میزدند و عصبی بودن
میا. خوبید ؟
اومدن سمتم و محکم بغلم کردن
کوک. خوبیم .
جیمین .نگران نباش فعلا خطری نیست
میا. اونا من رو میخوان درسته
کوک. میا .. ما نمیزاریم حتی به یه تار موی تو دست بزنند
میا. اما .. اینطوری همرو میکشن
جیمین. حرفای مرخرف نزن . این سربازا تا پای جونشون ب ما وفادارن و نمیزارن اتفاقی برای کسی بیوفته
کوک. به جون بچمون بخوای کار خطایی انجام بدی بدون خبر اون موقع اون روی منو میبینی
میا. باشه باشه من که چیزی نگفتم
جیمین. برو تو چادر و استراحت بکن ما امشب باید بیدار بمونیم
روزها پشت سر هم میگذشت .. بارداریم بیشتر مشخص میشد و وضعیت پر خطر تر میشد همه دنبال دختری بودن که میتونست همه چیو نابود کنه و برای پیدا کردنش دست ب هرکاری میزدند
اما افسوس که اون دختر هنوز قدرتشو پیدا نکرده بود که بتونه جلوی این ظلم رو بگیره .. فقط در تماشای این بود که چطوری با هر اتفاق سربازانی جون خودشونو از دست میدن یا زخمی میشن
سمت چادر پزشکی رفتم همه خونی رو تخت دراز کشیده بودند چشام بستم تاقت نداشتم ببینم این همه درد رو
سمت کوک رفتم
میا .جیمین کجاست
کوک. رفته بازرسی اطراف .. چراا سرپایی با این همه استرس بیشتر باید مراقب باشی
میا. تا کی میخواد ادامه داشته باشه این وضعیت
کوک. تا وقتی که اونارو نابود بکنیم و نیلوفر آبی پیدا کنیم
خواستم چیزی بگم که صدای داد جیمین اومد با اسب به سرعت میومد
جیمین. کوکک ..اومدننن.. دارن حمله میکنن
کوک محکم منو بغل کرد و دوید سمت اسب منو سوارش کرد و شمشیری بهم داد
کوک. میا هر اتفاقیی افتاد پشت سرت نگاه نکن فقط بروو از اینجا
میا. کوک ... نه ..نه من نمیتونم😭🥺
کوک داد زد و گفت . میا الان وقت بچه بازی نیست کاری که گفتم انجام بده
افسار اسب رو کشید که اسب شیعه کشید و با سرعت زیادی دوید
میا. نهه ..کوکمین 🥺🥺
کوک و جیمین برای آخرین بار نگاهم کردند و شمشیرشونو برداشتند و رفتند سمت سربازا
اشک میریختم و با اسب فرار میکردم
صدای جنگیدنشون بلند شد و قلب من لرزید تاقت نیاوردم
افسار کشیدم و اسب وایساد
میا. نمیشه .. باید یکاری کنم .. 🥺
نگاهی به جنگل کردم و اسب هدایت کردم ب اون سمت وبا سرعت رفتم
رسیدم وسط جنگل تاریک .. از اسب پیاده شدم
میا. مادر طبیعتت ... منمم میا.. دختر دو رگه ای که تو بهش قدرت دادی ... خواهش میکنم صدامو بشنو .. من بهت احتیاج دارم...🥺🥺.. من نمیدونم چیکار کنم .... خواهش میکنم کمکم کن.... همسرهام...بچم... ادمای بیگناه...
نشستم رو زمین و اشکام سرازیر شدن ...
میا . لطفا نشونه ای بهم بده.... کمکم کن ...
هیچ اتفاقی نیوفتاد صورتمو با دستام گرفتم و بلند بلند گریه میکردم و داد زدم
میا . من الان بهت احتیاج دارم تو این زندگی لعنتی بهم دادی پس خودت باید درستش بکنی من نمیخوام با این وضع بارداریم سرنوشت بدی داشته باشم .... نمیخوام
.
.
کوک و جیمین سریع بلند شدند و لباس رزمیشونو پوشیدن
میا. چه خبر شده
کوک. حمله کردن ..
جیمین. احتمالا فهمیدن میا اینجاست
کوک. میا بهم قول بده ب هیچ وج از این چادر بیرون نمیری.
میا. اما ..کوک.. من میتونم ..
کوک .میا.. قول بده😠
میا. باشه
جیمین .خوبه ما برمیگردیم تکون نخور از اینجا
کوکمین شمشیر هاشون برداشتن و بیرون رفتن
دل تو دلم نبود از استرس دلدرد گرفته بودم
صدای شیعه های اسب و شمشیر هایی ک ب هم میخوردن میومد
تو چادر راه میرفتم و استرس داشتم کمی گذشت و صداها قطع شد
با ترس نگاهی به بیرون انداختم شورشی ها نبودند
از چادر بیرون رفتم . کوک و جیمین داشتند با سربازا حرف میزدند و عصبی بودن
میا. خوبید ؟
اومدن سمتم و محکم بغلم کردن
کوک. خوبیم .
جیمین .نگران نباش فعلا خطری نیست
میا. اونا من رو میخوان درسته
کوک. میا .. ما نمیزاریم حتی به یه تار موی تو دست بزنند
میا. اما .. اینطوری همرو میکشن
جیمین. حرفای مرخرف نزن . این سربازا تا پای جونشون ب ما وفادارن و نمیزارن اتفاقی برای کسی بیوفته
کوک. به جون بچمون بخوای کار خطایی انجام بدی بدون خبر اون موقع اون روی منو میبینی
میا. باشه باشه من که چیزی نگفتم
جیمین. برو تو چادر و استراحت بکن ما امشب باید بیدار بمونیم
روزها پشت سر هم میگذشت .. بارداریم بیشتر مشخص میشد و وضعیت پر خطر تر میشد همه دنبال دختری بودن که میتونست همه چیو نابود کنه و برای پیدا کردنش دست ب هرکاری میزدند
اما افسوس که اون دختر هنوز قدرتشو پیدا نکرده بود که بتونه جلوی این ظلم رو بگیره .. فقط در تماشای این بود که چطوری با هر اتفاق سربازانی جون خودشونو از دست میدن یا زخمی میشن
سمت چادر پزشکی رفتم همه خونی رو تخت دراز کشیده بودند چشام بستم تاقت نداشتم ببینم این همه درد رو
سمت کوک رفتم
میا .جیمین کجاست
کوک. رفته بازرسی اطراف .. چراا سرپایی با این همه استرس بیشتر باید مراقب باشی
میا. تا کی میخواد ادامه داشته باشه این وضعیت
کوک. تا وقتی که اونارو نابود بکنیم و نیلوفر آبی پیدا کنیم
خواستم چیزی بگم که صدای داد جیمین اومد با اسب به سرعت میومد
جیمین. کوکک ..اومدننن.. دارن حمله میکنن
کوک محکم منو بغل کرد و دوید سمت اسب منو سوارش کرد و شمشیری بهم داد
کوک. میا هر اتفاقیی افتاد پشت سرت نگاه نکن فقط بروو از اینجا
میا. کوک ... نه ..نه من نمیتونم😭🥺
کوک داد زد و گفت . میا الان وقت بچه بازی نیست کاری که گفتم انجام بده
افسار اسب رو کشید که اسب شیعه کشید و با سرعت زیادی دوید
میا. نهه ..کوکمین 🥺🥺
کوک و جیمین برای آخرین بار نگاهم کردند و شمشیرشونو برداشتند و رفتند سمت سربازا
اشک میریختم و با اسب فرار میکردم
صدای جنگیدنشون بلند شد و قلب من لرزید تاقت نیاوردم
افسار کشیدم و اسب وایساد
میا. نمیشه .. باید یکاری کنم .. 🥺
نگاهی به جنگل کردم و اسب هدایت کردم ب اون سمت وبا سرعت رفتم
رسیدم وسط جنگل تاریک .. از اسب پیاده شدم
میا. مادر طبیعتت ... منمم میا.. دختر دو رگه ای که تو بهش قدرت دادی ... خواهش میکنم صدامو بشنو .. من بهت احتیاج دارم...🥺🥺.. من نمیدونم چیکار کنم .... خواهش میکنم کمکم کن.... همسرهام...بچم... ادمای بیگناه...
نشستم رو زمین و اشکام سرازیر شدن ...
میا . لطفا نشونه ای بهم بده.... کمکم کن ...
هیچ اتفاقی نیوفتاد صورتمو با دستام گرفتم و بلند بلند گریه میکردم و داد زدم
میا . من الان بهت احتیاج دارم تو این زندگی لعنتی بهم دادی پس خودت باید درستش بکنی من نمیخوام با این وضع بارداریم سرنوشت بدی داشته باشم .... نمیخوام
.
.
- ۱.۴k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط