🍒 فرزندان نعمت هستن🍒
🍒 فرزندان نعمت هستن🍒
خانم معلمی دریکی ازمدارس که از زیبایی واخلاق عالی بهره ای کافی داشت،..اما تاکنون مجرد مانده بود.
دانش آموزانش کنجکاو شده و از او پرسیدند: چرا با اینکه دارای چنین جمال واخلاقی زیبایی هستی هنوز ازدواج نکرده ای؟
گفت: یک زنی بود که دارای پنج دختر بوده، شوهرش آن زن را تهدیدکرده بود اگر یکبار دیگر دختر بزایی من آن را سر راه خواهم گذاشت یا به هر نحوی آن را بیرون می اندازم.. وخواست خداوند بود که بار دیگر آن زن دختری زایید..
پدرش آن دختر را گرفت و هر شب جلو در مسجد رها میکرد..صبح که میامد می دید که کسی بچه را نگرفته است... تاهفت روز این کار ادامه داشت . و مادرش هر شب بر آن طفل قرآن میخواند و او را به خداوند حواله میکرد.. خلاصه آن مرد خسته شد و کودکش رابه خانه بازگرداند .
مادرش خیلی خوشحال شد. تا اینکه بار دیگر باردار شد و این بار خیلی نگران این بود که مبادا باز هم دختر بزاید..اما خواست خداوند این بار بر این بود که پسر بزاید..
ولی با تولد پسر دختر بزرگشان فوت کرد.
باردیگر حامله شد و پسری بدنیا آورد اما دختر دومشان فوت کرد . تااینکه پنج بار پسر زایید اما پنج دخترشان همه فوت کردند.. سبحان الخالق الحکیم..!
اما فقط تنها دخترشان که پدر میخواست ازشرش خلاص شود برایشان ماند..!
مادر فوت کرد و دختر و پسرها همه بزرگ شدند.
خانم معلم به دانش آموزانش گفت میدانید اون دختری که پدرش میخواست ازشرش خلاص شود که بوده؟
اون منم... ومن بدین خاطر تا حالا ازدواج نکردهام چون پدرم خیلی پیر هست و کسی نیست که او را تر و خشک و نگهداری کند..
من برایش یک خدمتکار و راننده آورده ام..
اون پنج پسر یعنی برادرانم فقط گاهگاهی بهش سرمی زنند..
یکیشان ماهی یکبار و یکی دو ماهی یکبار..
پدرم اما همیشه دارد گریه میکند وپشیمان ازکاری که در کوچکی بامن کرده
======================
======================
خانم معلمی دریکی ازمدارس که از زیبایی واخلاق عالی بهره ای کافی داشت،..اما تاکنون مجرد مانده بود.
دانش آموزانش کنجکاو شده و از او پرسیدند: چرا با اینکه دارای چنین جمال واخلاقی زیبایی هستی هنوز ازدواج نکرده ای؟
گفت: یک زنی بود که دارای پنج دختر بوده، شوهرش آن زن را تهدیدکرده بود اگر یکبار دیگر دختر بزایی من آن را سر راه خواهم گذاشت یا به هر نحوی آن را بیرون می اندازم.. وخواست خداوند بود که بار دیگر آن زن دختری زایید..
پدرش آن دختر را گرفت و هر شب جلو در مسجد رها میکرد..صبح که میامد می دید که کسی بچه را نگرفته است... تاهفت روز این کار ادامه داشت . و مادرش هر شب بر آن طفل قرآن میخواند و او را به خداوند حواله میکرد.. خلاصه آن مرد خسته شد و کودکش رابه خانه بازگرداند .
مادرش خیلی خوشحال شد. تا اینکه بار دیگر باردار شد و این بار خیلی نگران این بود که مبادا باز هم دختر بزاید..اما خواست خداوند این بار بر این بود که پسر بزاید..
ولی با تولد پسر دختر بزرگشان فوت کرد.
باردیگر حامله شد و پسری بدنیا آورد اما دختر دومشان فوت کرد . تااینکه پنج بار پسر زایید اما پنج دخترشان همه فوت کردند.. سبحان الخالق الحکیم..!
اما فقط تنها دخترشان که پدر میخواست ازشرش خلاص شود برایشان ماند..!
مادر فوت کرد و دختر و پسرها همه بزرگ شدند.
خانم معلم به دانش آموزانش گفت میدانید اون دختری که پدرش میخواست ازشرش خلاص شود که بوده؟
اون منم... ومن بدین خاطر تا حالا ازدواج نکردهام چون پدرم خیلی پیر هست و کسی نیست که او را تر و خشک و نگهداری کند..
من برایش یک خدمتکار و راننده آورده ام..
اون پنج پسر یعنی برادرانم فقط گاهگاهی بهش سرمی زنند..
یکیشان ماهی یکبار و یکی دو ماهی یکبار..
پدرم اما همیشه دارد گریه میکند وپشیمان ازکاری که در کوچکی بامن کرده
======================
======================
- ۱.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط