فیک کوکی🍫
پارت بیستم
این قسمت بانو؟
----
(2 هفته ی بعد)
ویو کوک
با مرگ پدر خاندان به من سپرده شد میشه گفت از این اتفاق خوش حالم ولی نه از مرگ پدر ا.ت یه مدته خیلی گرفته شده خب حقم داره مادر نیلان رو به عمارت خواهر فرستادتش درسته که هر از گاهی میتونه ببینتش ولی بیشتر اوقات مثل قبل شاد نیست
هنوزم یونگی داره روی پرونده جیوه داخل چای پدر تحقیق میکنه باید قاتل توی عمارت رو پیدا کنم
بنظرم باید امروز به ا.ت سر بزنم
کوک: یونگی -داد-
یونگی: بله ارباب (وارد اتاق میشه)
کوک: به ا.ت خبر بده بیاد به طبقه
یونگی: ایشون توی باغچه در حال گشت هستن خبرشون کنم؟
کوک: نیاز نیست خودمون میریم
ویو ا.ت
مادر نیلان رو فرستاد عمارت بانو جوآه نمیتونم این زجر رو تحمل کنم انقدر دوری و فاصله غیر قابل تحمله کوک خاندان رو بدست داره و این خوبه خیلی خوبه ولی هرچی بگذره مادر میتونه بیشتر من رو توی عمق فرو ببره فعلا باید فکری داشته باشم برای اینکه بتونم نیلان رو برگردونم عمارت امروز رو برای ازاد کردن فکرم تصمیم گرفتم توی باغچه راه برم استایلی معمولی زدم و کتاب دزیره رو برای خوندن انتخاب کردم با ماریا و چهار نفر دیگه درحال قدم زدن بودیم با سرفه ای مصلحتی برگشتم کوک بود که اومده بود لبخندی کوتاه روی لبم نشست کوک جلو اومد کتاب رو بستم و به دستم گرفتم بغلم کرد و بوسه ای به سرم زد
کوک: باهم قدم بزنیم؟(لبخند)
ا.ت: حتما
شروع کردیم به قدم زدن وضعیت این زمان من رو به فکر کردن به این جمله فرو میبره
{دلم میخواست از حال میدانستم که تاریخ زندگیه من غم انگیز خواهد بود یا نشاط انگیز؟}
هرچند برای خوشبختی پا پیش میزارم اما هیچوقت به سقوط خودم از این نقطه ای که هستم فکر نکرده ام
کوک: نمیدونم به چی فکر میکنی ولی
ا.ت: ولییی؟
کوک: میخوام یکاری کنم تا شاید لبخند روی لبات بشینه
ا.ت: من خوبم جدی میگم کوکی
کوک: مطمئنی؟
ا.ت: اوهوم
کوک: مادر امشب خواسته تا همگی توی سالن غذاخوری عمارت باشیم
ا.ت: هیممم باشه
کوک: میتونی امشب تو زیبا ترین فرد باشی؟
ا.ت: این یه درخواسته؟(لبخند)
کوک: این یه فرمانه
ا.ت: چشم عالیجناب(خندیدن)
یونگی: ارباب ببخشید ولی از شرکت زنگ زدن و میگن موقعیت بحرانیه باید اونجا باشین
کوک: ماشین رو اماده کن میریم
یونگی: چشم
ا.ت: میری؟
کوک: ببخشید پرنسسم
ا.ت: اشکالی نداره
کوک: یادت نشه ها
ا.ت: چشممممم برو
کوک رفت منم برگشتم به عمارت
...
(ساعت 20:07)
ماریا: خانم ا.ت تموم شد
ا.ت: (دیدن خودش توی آینه) هیچکس بی عیب و نقص نیست
ماریا: ولی شما کاملین
ا.ت: بریم دیگه
(پرش زمانی به سالن غذا خوری عمارت)
باز شدن آسانسور مساوی بود با خیره شدن همه به من این یه مهمونیه خانوادگی بوددد مثل اینکه همه ی خاندان اومده بودن چرا کوک نگفته بود یه زوج داشتن به سمتم میومدن نمیشناختمشون ولی تعظیم کوتاهی کردم
ا.ت: خوشبختم(لبخند فیک)
پسر عموی کوک: ما هم همچنین چه سعادتی جئون راست میگفت انگار از نسل پری ها اومدید بانو ا.ت
ا.ت: بانو؟
(دوست دختر پسر عموی کوک رو علامتش اینه- پسر عموی کوک هم این=)
- البته که حق با یونگسوست واقعا زیبایین
ا.ت: ممنون از تعریفتون ولی آقای جئون کجان ؟
= اونجاست(اشاره به جای کوک)
ا.ت: ممنون
تعظیم کردم و رفتم سمت کوک منظورشون از بانو چی بود؟؟؟
پایان پارت بیست💛
شرطا 15 تا لایک و 20 تا کامنت❤️
این قسمت بانو؟
----
(2 هفته ی بعد)
ویو کوک
با مرگ پدر خاندان به من سپرده شد میشه گفت از این اتفاق خوش حالم ولی نه از مرگ پدر ا.ت یه مدته خیلی گرفته شده خب حقم داره مادر نیلان رو به عمارت خواهر فرستادتش درسته که هر از گاهی میتونه ببینتش ولی بیشتر اوقات مثل قبل شاد نیست
هنوزم یونگی داره روی پرونده جیوه داخل چای پدر تحقیق میکنه باید قاتل توی عمارت رو پیدا کنم
بنظرم باید امروز به ا.ت سر بزنم
کوک: یونگی -داد-
یونگی: بله ارباب (وارد اتاق میشه)
کوک: به ا.ت خبر بده بیاد به طبقه
یونگی: ایشون توی باغچه در حال گشت هستن خبرشون کنم؟
کوک: نیاز نیست خودمون میریم
ویو ا.ت
مادر نیلان رو فرستاد عمارت بانو جوآه نمیتونم این زجر رو تحمل کنم انقدر دوری و فاصله غیر قابل تحمله کوک خاندان رو بدست داره و این خوبه خیلی خوبه ولی هرچی بگذره مادر میتونه بیشتر من رو توی عمق فرو ببره فعلا باید فکری داشته باشم برای اینکه بتونم نیلان رو برگردونم عمارت امروز رو برای ازاد کردن فکرم تصمیم گرفتم توی باغچه راه برم استایلی معمولی زدم و کتاب دزیره رو برای خوندن انتخاب کردم با ماریا و چهار نفر دیگه درحال قدم زدن بودیم با سرفه ای مصلحتی برگشتم کوک بود که اومده بود لبخندی کوتاه روی لبم نشست کوک جلو اومد کتاب رو بستم و به دستم گرفتم بغلم کرد و بوسه ای به سرم زد
کوک: باهم قدم بزنیم؟(لبخند)
ا.ت: حتما
شروع کردیم به قدم زدن وضعیت این زمان من رو به فکر کردن به این جمله فرو میبره
{دلم میخواست از حال میدانستم که تاریخ زندگیه من غم انگیز خواهد بود یا نشاط انگیز؟}
هرچند برای خوشبختی پا پیش میزارم اما هیچوقت به سقوط خودم از این نقطه ای که هستم فکر نکرده ام
کوک: نمیدونم به چی فکر میکنی ولی
ا.ت: ولییی؟
کوک: میخوام یکاری کنم تا شاید لبخند روی لبات بشینه
ا.ت: من خوبم جدی میگم کوکی
کوک: مطمئنی؟
ا.ت: اوهوم
کوک: مادر امشب خواسته تا همگی توی سالن غذاخوری عمارت باشیم
ا.ت: هیممم باشه
کوک: میتونی امشب تو زیبا ترین فرد باشی؟
ا.ت: این یه درخواسته؟(لبخند)
کوک: این یه فرمانه
ا.ت: چشم عالیجناب(خندیدن)
یونگی: ارباب ببخشید ولی از شرکت زنگ زدن و میگن موقعیت بحرانیه باید اونجا باشین
کوک: ماشین رو اماده کن میریم
یونگی: چشم
ا.ت: میری؟
کوک: ببخشید پرنسسم
ا.ت: اشکالی نداره
کوک: یادت نشه ها
ا.ت: چشممممم برو
کوک رفت منم برگشتم به عمارت
...
(ساعت 20:07)
ماریا: خانم ا.ت تموم شد
ا.ت: (دیدن خودش توی آینه) هیچکس بی عیب و نقص نیست
ماریا: ولی شما کاملین
ا.ت: بریم دیگه
(پرش زمانی به سالن غذا خوری عمارت)
باز شدن آسانسور مساوی بود با خیره شدن همه به من این یه مهمونیه خانوادگی بوددد مثل اینکه همه ی خاندان اومده بودن چرا کوک نگفته بود یه زوج داشتن به سمتم میومدن نمیشناختمشون ولی تعظیم کوتاهی کردم
ا.ت: خوشبختم(لبخند فیک)
پسر عموی کوک: ما هم همچنین چه سعادتی جئون راست میگفت انگار از نسل پری ها اومدید بانو ا.ت
ا.ت: بانو؟
(دوست دختر پسر عموی کوک رو علامتش اینه- پسر عموی کوک هم این=)
- البته که حق با یونگسوست واقعا زیبایین
ا.ت: ممنون از تعریفتون ولی آقای جئون کجان ؟
= اونجاست(اشاره به جای کوک)
ا.ت: ممنون
تعظیم کردم و رفتم سمت کوک منظورشون از بانو چی بود؟؟؟
پایان پارت بیست💛
شرطا 15 تا لایک و 20 تا کامنت❤️
- ۱۰.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط