رمان دفترچه مادرم..پارت اول
خاتون صندوق کوچکش را باز کردو دفتر چه ای بیرون آورد به سوی گل ناز گرفت.گل ناز با تعجب گفت :
_این دیگه چیه مامان خاتون؟چیکارش کنم؟
اشک های خاتون رو گونه هایش جاری شد و لب زد=
_مال مادرته.امانت پیش من گذاشته تا وقتی رفت بدم به تو.
گل ناز با تعجب گفت:
_مامانم که جایی نرفته.
خاتون سرش را طرف مخالف چرخاند و گفت:
_برو. برو بخون این دفترچه را تا متوجه شوی منظورم چیست.تا همه چیز را بدانی.
گنگ به خاتون خیره شد.منظور خاتون را نمی فهمید مگر چه رازی در آن دفترچه قهوه ای رنگ بود.پا شد و به اتاقش رفت.رو دفتر چه دستی کشید.کمی رویش خاک داشت.ولی زیبا بود.دفترچه را باز کرد:
دخترک نازم.این دفترچه یادگار من است.وقتی خواندی می فهمی چه سختی هایی مادرت کشیده.در سن جوانی پیر شدم ،ناامید از دنیا شدم.زندگی ام اول تا آخرش تلخ بود.میدانم الان ذهنت گنگ و نامفهوم است.معنی حرف هایم را نمی فهمی.میخواهم از اول زندگی ام بگویم.از آن زمان بگویم که تازه 4سالم بود که پدرم را از دست دادم.از آن به بعد ما بی کس شدیم.هیچ از فامیل خبری از ما نگرفتند.بدبختی ما از آن موقع شروع شد که اجاره خانه را مادرم نتوانست جور کند و بدهد صاحاب خانه مارا بیرون کرد.هیچ کس به ما جا نداد.مادرم هم مجبور شد در عمارت فرزین خان کار کند.فرزین خان و مهلقا بانو مهربان دوست داشتنی بودند.ولی دخترشان فرزانه آدمی خوبی نبود.قلب مهربونی داشت ولی دوست نداشت همه بفهمند پاک خوب است.
بابک خان پسر عموی فرزانه پسری مهربان است.همه دوستش دارند.دارم میگم دخترکم باید آدم هارا خوب بشناسی گول نخور که گرگ فراوان هست.فراموش نکن یک اشتباه ی تو گرگ را حریص میکند تا تورا زمین بزند.از گرگ درس نگیر از روباه درس بگیر تا چگونه گرگ را زمین بزنی.گرگ نادان است ولی چهره ای دارد که ابهت در ان داد میزند.ولی روباه گرگ را زمین میزند.آری باید گرگ را زمین بزنی تا گرگ تورا تیکه تیکه نکند.پس روباه باش تا گرگ.داشتم برایت می گفتم.هر زمان که بابک خان به آنجا می آمد فرزانه و او باهم بازی میکردند.منم با حسرت به بازی اشان تماشا میکردم.بابک همه بچه های روستارا دعوت به بازی میکرد جز من.همیشه به خودم می گفتم:تو چه کاری کردی که بابک خان کسی که مهربان است و دوستش دارند با تو بد است.آره دخترکم حسرت در دلم مانده بود.من بچه گی نکردم هیچوقت.فقط کار کردم مانند یک مرد.باید در زمستان به بیرون میرفتم و از چاه آب میگرفتم.با تن ضعیفم هیزم میشکستم.تویله تمیز میکردم،مدفوع های اسب هارا میگرفتم.یک روزم خبر دار شدم فرزانه مادرم را از پله ها هل داد و کمرش شکست.سختش بود بلند شود.کارهایم سه برابر شد هم به مادرم می رسیدم هم کارهای خودم را انجام میدادم و هم کارهایی که مادرم قبلا انجام میداد.
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره
_این دیگه چیه مامان خاتون؟چیکارش کنم؟
اشک های خاتون رو گونه هایش جاری شد و لب زد=
_مال مادرته.امانت پیش من گذاشته تا وقتی رفت بدم به تو.
گل ناز با تعجب گفت:
_مامانم که جایی نرفته.
خاتون سرش را طرف مخالف چرخاند و گفت:
_برو. برو بخون این دفترچه را تا متوجه شوی منظورم چیست.تا همه چیز را بدانی.
گنگ به خاتون خیره شد.منظور خاتون را نمی فهمید مگر چه رازی در آن دفترچه قهوه ای رنگ بود.پا شد و به اتاقش رفت.رو دفتر چه دستی کشید.کمی رویش خاک داشت.ولی زیبا بود.دفترچه را باز کرد:
دخترک نازم.این دفترچه یادگار من است.وقتی خواندی می فهمی چه سختی هایی مادرت کشیده.در سن جوانی پیر شدم ،ناامید از دنیا شدم.زندگی ام اول تا آخرش تلخ بود.میدانم الان ذهنت گنگ و نامفهوم است.معنی حرف هایم را نمی فهمی.میخواهم از اول زندگی ام بگویم.از آن زمان بگویم که تازه 4سالم بود که پدرم را از دست دادم.از آن به بعد ما بی کس شدیم.هیچ از فامیل خبری از ما نگرفتند.بدبختی ما از آن موقع شروع شد که اجاره خانه را مادرم نتوانست جور کند و بدهد صاحاب خانه مارا بیرون کرد.هیچ کس به ما جا نداد.مادرم هم مجبور شد در عمارت فرزین خان کار کند.فرزین خان و مهلقا بانو مهربان دوست داشتنی بودند.ولی دخترشان فرزانه آدمی خوبی نبود.قلب مهربونی داشت ولی دوست نداشت همه بفهمند پاک خوب است.
بابک خان پسر عموی فرزانه پسری مهربان است.همه دوستش دارند.دارم میگم دخترکم باید آدم هارا خوب بشناسی گول نخور که گرگ فراوان هست.فراموش نکن یک اشتباه ی تو گرگ را حریص میکند تا تورا زمین بزند.از گرگ درس نگیر از روباه درس بگیر تا چگونه گرگ را زمین بزنی.گرگ نادان است ولی چهره ای دارد که ابهت در ان داد میزند.ولی روباه گرگ را زمین میزند.آری باید گرگ را زمین بزنی تا گرگ تورا تیکه تیکه نکند.پس روباه باش تا گرگ.داشتم برایت می گفتم.هر زمان که بابک خان به آنجا می آمد فرزانه و او باهم بازی میکردند.منم با حسرت به بازی اشان تماشا میکردم.بابک همه بچه های روستارا دعوت به بازی میکرد جز من.همیشه به خودم می گفتم:تو چه کاری کردی که بابک خان کسی که مهربان است و دوستش دارند با تو بد است.آره دخترکم حسرت در دلم مانده بود.من بچه گی نکردم هیچوقت.فقط کار کردم مانند یک مرد.باید در زمستان به بیرون میرفتم و از چاه آب میگرفتم.با تن ضعیفم هیزم میشکستم.تویله تمیز میکردم،مدفوع های اسب هارا میگرفتم.یک روزم خبر دار شدم فرزانه مادرم را از پله ها هل داد و کمرش شکست.سختش بود بلند شود.کارهایم سه برابر شد هم به مادرم می رسیدم هم کارهای خودم را انجام میدادم و هم کارهایی که مادرم قبلا انجام میداد.
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره
- ۱.۵k
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط