اتاق تاریک -پارت-۲
برگام از حجم متن ها کم کردم اپ شد…
اامم یچی بگم…متاسفانه و شایدم خوشبختانه به دلیل قد ،احساسات مظلومیت و …گیو تاپ و تانجیرو باتم شد(اسلاید بعد چک شه)
ساعت از نیمه شب گذشته بود و گیو-سان هنوز بیدار . نورِ کمجانِ ماه از پنجره، روی صورتِ خوابیده و بیخیالِ تانجیرو میتابید و پوست اورا روشن جلوه میکرد . گیو این بار فرصتی نایاب برای رفع نیاز هایش پیدا کرده بود، کنار تخت دو زانو نشست و سرش را زیر دست زبر و اسیب دیده ی تانجیرو گذاشت . ارام زمزمه کرد :« این حس لامصب چیه؟… چرا اینجوری شدم؟»
لبخند غمگینی زد و با همان وُلُم صدا گفت:« همش تقصیر توعه »سرپا و ارام خم شد و لب های سردش را روی لب های گرم تانجیرو گذاشت . لحظه ای بعد پلک های تانجیرو لرزید و ارام چشمان یاقوتی رنگش را باز کرد، کمی بعد تامل ، متوجه وضعیت خودشان شد ، صورتش به رنگ گل رزی که در گلدان روبه پنجره بود در امد
گیو بوسهٕشان را عمیق تر کرد و بر خلاف ذهنیت گیو-سان تانجیرو هم شروع به همکاری کرد . گیو دستش را زیر لباس تانجیرو برد . دسته گرمش را روی تن سرد تانجیرو میرقصاند و پوست اورا نوازش کنان لمس میکرد . سرش را د گودیه گردنه تانجیرو فرو برد و ارام مک زد…
[کمی بعد از زبان تانجیرو]
درد داشت…انگار تموم نمیشد…
«ااهه …ها…ا اروم تر…هیق…د درد… داره …اه …ها»
«هههییشششش اروم باش…»
«ا عااهه ……اه……چ چرا ؟ را داری این …کارو میکنی؟…هیق»
«چون… دوست دارم …دوست دارم تانجیرو »
انقدری اروم تو گوشم زمزمه کرد که اول فک کردم خیالات خودمن .
تاحالا انجامش نداده بودم ، یعنی داشت ، راست میگفت؟ احساساتمون متقابل بود ؟ . ذهنم قفل شده بود ، نمیتونستم به هیچی فک کنم . کی فکرشو میکرد که یروز گیو-سان هاشیرای معروف با تانجیرو کامادو انجامش بده؟…یا حتی اینکه گیو-سان اول داوطلب بشه…….
(اگه بچه های پاکی هستید چه بسا بهتر ، اگه نه مثل خودم یهپا شیطان رجیمید دیگه خودتون این صحنه هاش رو تصور کنید خودم میخواستم بنویسم ولی چون گذارشگر ناز زیاد داریم و میدونم اینو میرن گذارش میکنن🎀 ننوشتم ناز ها! ناز…)
[بسه دیگه حالا از زبون خودم ]
تانجیرو با افتاب سپیده دم که از پنجره به داخل اتاق میامد چشمانش را باز کرد ، ضربان قلبش نامنظم بود ،ولی نه…ضربان قلب کسه دیگری هم بود . او در اغوش گیو بود . هنوز به شب گذشته باور چندانی نداشت . به سقف خیره شده بود . و خاطرات شب را مرور میکرد و این کار باعث خجالتش شد . دلش نمیخواست زمان بگذرد ولی چاره ای نبود .هر لحظه ممکن بود که یکی از هاشرا ها از راه برسد و به ان وضعیت پی ببرد . گیو پلک هایش لرزید و ان چشمان با رنگ اقیانوس را باز کرد . با لبخندی محوی به تانجیرو نگاه کرد .
تانجیرو با کمی استرس گفت :«بلند شو …الانه که از راه برسن . »
گیو جواب داد:« نمیخوام »
تانجیرو کمی صورتش در هم رفت و با خنده ای عصبی گفت :«کی فکرشو میکرد»
گیو جوابی نداد و اورا کمی در اغوش خود فشرد .
………
تهش یکم از من در اوردی بود ولی اگه دوست داشتید تو کامنتا ادامش رو بنویسید . مخصوصاً از اون بنده خدایی که در خواستی داده بود انتظار دارم 🎀
اامم یچی بگم…متاسفانه و شایدم خوشبختانه به دلیل قد ،احساسات مظلومیت و …گیو تاپ و تانجیرو باتم شد(اسلاید بعد چک شه)
ساعت از نیمه شب گذشته بود و گیو-سان هنوز بیدار . نورِ کمجانِ ماه از پنجره، روی صورتِ خوابیده و بیخیالِ تانجیرو میتابید و پوست اورا روشن جلوه میکرد . گیو این بار فرصتی نایاب برای رفع نیاز هایش پیدا کرده بود، کنار تخت دو زانو نشست و سرش را زیر دست زبر و اسیب دیده ی تانجیرو گذاشت . ارام زمزمه کرد :« این حس لامصب چیه؟… چرا اینجوری شدم؟»
لبخند غمگینی زد و با همان وُلُم صدا گفت:« همش تقصیر توعه »سرپا و ارام خم شد و لب های سردش را روی لب های گرم تانجیرو گذاشت . لحظه ای بعد پلک های تانجیرو لرزید و ارام چشمان یاقوتی رنگش را باز کرد، کمی بعد تامل ، متوجه وضعیت خودشان شد ، صورتش به رنگ گل رزی که در گلدان روبه پنجره بود در امد
گیو بوسهٕشان را عمیق تر کرد و بر خلاف ذهنیت گیو-سان تانجیرو هم شروع به همکاری کرد . گیو دستش را زیر لباس تانجیرو برد . دسته گرمش را روی تن سرد تانجیرو میرقصاند و پوست اورا نوازش کنان لمس میکرد . سرش را د گودیه گردنه تانجیرو فرو برد و ارام مک زد…
[کمی بعد از زبان تانجیرو]
درد داشت…انگار تموم نمیشد…
«ااهه …ها…ا اروم تر…هیق…د درد… داره …اه …ها»
«هههییشششش اروم باش…»
«ا عااهه ……اه……چ چرا ؟ را داری این …کارو میکنی؟…هیق»
«چون… دوست دارم …دوست دارم تانجیرو »
انقدری اروم تو گوشم زمزمه کرد که اول فک کردم خیالات خودمن .
تاحالا انجامش نداده بودم ، یعنی داشت ، راست میگفت؟ احساساتمون متقابل بود ؟ . ذهنم قفل شده بود ، نمیتونستم به هیچی فک کنم . کی فکرشو میکرد که یروز گیو-سان هاشیرای معروف با تانجیرو کامادو انجامش بده؟…یا حتی اینکه گیو-سان اول داوطلب بشه…….
(اگه بچه های پاکی هستید چه بسا بهتر ، اگه نه مثل خودم یهپا شیطان رجیمید دیگه خودتون این صحنه هاش رو تصور کنید خودم میخواستم بنویسم ولی چون گذارشگر ناز زیاد داریم و میدونم اینو میرن گذارش میکنن🎀 ننوشتم ناز ها! ناز…)
[بسه دیگه حالا از زبون خودم ]
تانجیرو با افتاب سپیده دم که از پنجره به داخل اتاق میامد چشمانش را باز کرد ، ضربان قلبش نامنظم بود ،ولی نه…ضربان قلب کسه دیگری هم بود . او در اغوش گیو بود . هنوز به شب گذشته باور چندانی نداشت . به سقف خیره شده بود . و خاطرات شب را مرور میکرد و این کار باعث خجالتش شد . دلش نمیخواست زمان بگذرد ولی چاره ای نبود .هر لحظه ممکن بود که یکی از هاشرا ها از راه برسد و به ان وضعیت پی ببرد . گیو پلک هایش لرزید و ان چشمان با رنگ اقیانوس را باز کرد . با لبخندی محوی به تانجیرو نگاه کرد .
تانجیرو با کمی استرس گفت :«بلند شو …الانه که از راه برسن . »
گیو جواب داد:« نمیخوام »
تانجیرو کمی صورتش در هم رفت و با خنده ای عصبی گفت :«کی فکرشو میکرد»
گیو جوابی نداد و اورا کمی در اغوش خود فشرد .
………
تهش یکم از من در اوردی بود ولی اگه دوست داشتید تو کامنتا ادامش رو بنویسید . مخصوصاً از اون بنده خدایی که در خواستی داده بود انتظار دارم 🎀
- ۱۲.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط