فیک : بین راندها
پارت ۲۰
دو روز بعد...
باشگاه «کانگ» دوباره شلوغ شده بود.
بعد از اعلام اسامی تیم مسابقات سئول، همه با انگیزهی بیشتری تمرین میکردند.
استاد کانگ با صدای بلند گفت:
ـ «از امروز تمرینها سختتر میشه. هرکسی تحمل نداره، از همین الان بگه.»
هیچکس چیزی نگفت.
کوک با لبخند کوتاهی گفت:
ـ «پس شروع کنیم.»
...
همه مشغول دویدن دور سالن شدند.
آنا طبق معمول کنار تهیونگ میدوید.
ـ «فکر میکنی امروز نردبون چند بار حرصمو درمیاره؟»
تهیونگ خندید.
ـ «کمتر از ده بار که محاله.»
ـ «پس رکورد میزنه.»
در همان لحظه...
کوک از کنارشان رد شد.
ـ «به جای حرف زدن، سرعتتون رو بیشتر کنین.»
آنا با حرص گفت:
ـ «دیدی؟ هنوز پنج دقیقه هم نشده!»
تهیونگ از خنده خم شد.
...
بعد از گرم کردن...
استاد کانگ همه را دو به دو تقسیم کرد.
ـ «تمرین امروز، دفاع و ضدحمله.»
آنا و مینجائه دوباره همتیمی شدند.
مینجائه لبخند زد.
ـ «این بار سعی میکنم ازت امتیاز بگیرم.»
آنا با شیطنت گفت:
ـ «امتحان کن.»
تمرین شروع شد.
هر دو با تمرکز مبارزه میکردند.
چند دقیقه بعد...
مینجائه برای بلند کردن یکی از پدهای تمرینی خم شد.
همان موقع بند دستکش آنا شل شد.
مینجائه گفت:
ـ «بیا، من میبندمش.»
هنوز دستش به بند دستکش نرسیده بود که...
صدای کوک از پشت سرشان آمد.
ـ «لازم نیست.»
هر دو برگشتند.
کوک جلو آمد.
خیلی عادی بند دستکش آنا را محکم بست.
ـ «دفعهی دومه امروز شل میشه.»
آنا لبخند زد.
ـ «تقصیر دستکشه، نه من.»
ـ «بهونه نیار.»
ـ «باشه، مربی.»
کوک دوباره سراغ بقیه شاگردها رفت.
مینجائه چند ثانیه به پشت سر او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «مربی خیلی مراقبته.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «از بچگی همین بوده.»
ـ «خوش به حالت.»
آنا خندید.
ـ «نه بابا، بیشتر حرصم میده.»
...
آن طرف سالن...
تهیونگ تمام صحنه را دیده بود.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «بستن بند دستکش... برای دومین بار...»
ابرویش بالا رفت.
«عجیبه...»
...
آخر تمرین...
همه مشغول جمع کردن وسایل بودند.
استاد کانگ، کوک و تهیونگ کنار رینگ ایستاده بودند.
استاد کانگ گفت:
ـ «کوک، حواست به تمرینات آنا باشه. استعدادش فوقالعادهست.»
ـ «حتماً.»
استاد رفت.
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی عادی پرسید:
ـ «یه سؤال.»
کوک مشغول نوشتن برنامهی فردا بود.
ـ «بپرس.»
ـ «چرا خودت بند دستکش آنا رو بستی؟»
ـ «شل شده بود.»
ـ «مینجائه هم میتونست ببنده.»
کوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ «من نزدیکتر بودم.»
ـ «فقط همین؟»
ـ «آره.»
تهیونگ لبخند محوی زد.
ـ «باشه...»
اما این جواب، قانعش نکرد.
...
همان موقع...
آنا از رختکن بیرون آمد.
ـ «نردبون!»
کوک سرش را بلند کرد.
ـ «چیه، بچه؟»
ـ «کلید خونه رو جا گذاشتم، مامان گفته تا نیم ساعت دیگه میاد. میشه برسونیمم خونه؟»
ـ «آره، وسایلتو بردار.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «مرسی!»
بعد رو به تهیونگ گفت:
ـ «تو هم میای؟»
تهیونگ با شیطنت به کوک نگاه کرد.
ـ «نه... امروز یه کاری دارم.»
در واقع هیچ کاری نداشت.
فقط دلش میخواست...
برای اولین بار، کوک و آنا چند دقیقه تنها باشند.
وقتی هر دو از باشگاه بیرون رفتند، تهیونگ از پشت شیشه نگاهشان کرد.
کوک کیف ورزشی آنا را مثل همیشه روی شانهاش انداخت و چیزی گفت که باعث شد آنا با خنده بازویش را آرام بکوبد.
تهیونگ لبخند زد و زیر لب گفت:
ـ «کوک...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام ادامه داد:
ـ «...نکنه واقعاً...؟»
اما همان لحظه سرش را تکان داد.
ـ «نه... امکان نداره.»
هنوز هیچ مدرکی نداشت.
فقط یک حس مبهم...
که هر روز، قویتر میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دو روز بعد...
باشگاه «کانگ» دوباره شلوغ شده بود.
بعد از اعلام اسامی تیم مسابقات سئول، همه با انگیزهی بیشتری تمرین میکردند.
استاد کانگ با صدای بلند گفت:
ـ «از امروز تمرینها سختتر میشه. هرکسی تحمل نداره، از همین الان بگه.»
هیچکس چیزی نگفت.
کوک با لبخند کوتاهی گفت:
ـ «پس شروع کنیم.»
...
همه مشغول دویدن دور سالن شدند.
آنا طبق معمول کنار تهیونگ میدوید.
ـ «فکر میکنی امروز نردبون چند بار حرصمو درمیاره؟»
تهیونگ خندید.
ـ «کمتر از ده بار که محاله.»
ـ «پس رکورد میزنه.»
در همان لحظه...
کوک از کنارشان رد شد.
ـ «به جای حرف زدن، سرعتتون رو بیشتر کنین.»
آنا با حرص گفت:
ـ «دیدی؟ هنوز پنج دقیقه هم نشده!»
تهیونگ از خنده خم شد.
...
بعد از گرم کردن...
استاد کانگ همه را دو به دو تقسیم کرد.
ـ «تمرین امروز، دفاع و ضدحمله.»
آنا و مینجائه دوباره همتیمی شدند.
مینجائه لبخند زد.
ـ «این بار سعی میکنم ازت امتیاز بگیرم.»
آنا با شیطنت گفت:
ـ «امتحان کن.»
تمرین شروع شد.
هر دو با تمرکز مبارزه میکردند.
چند دقیقه بعد...
مینجائه برای بلند کردن یکی از پدهای تمرینی خم شد.
همان موقع بند دستکش آنا شل شد.
مینجائه گفت:
ـ «بیا، من میبندمش.»
هنوز دستش به بند دستکش نرسیده بود که...
صدای کوک از پشت سرشان آمد.
ـ «لازم نیست.»
هر دو برگشتند.
کوک جلو آمد.
خیلی عادی بند دستکش آنا را محکم بست.
ـ «دفعهی دومه امروز شل میشه.»
آنا لبخند زد.
ـ «تقصیر دستکشه، نه من.»
ـ «بهونه نیار.»
ـ «باشه، مربی.»
کوک دوباره سراغ بقیه شاگردها رفت.
مینجائه چند ثانیه به پشت سر او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «مربی خیلی مراقبته.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «از بچگی همین بوده.»
ـ «خوش به حالت.»
آنا خندید.
ـ «نه بابا، بیشتر حرصم میده.»
...
آن طرف سالن...
تهیونگ تمام صحنه را دیده بود.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «بستن بند دستکش... برای دومین بار...»
ابرویش بالا رفت.
«عجیبه...»
...
آخر تمرین...
همه مشغول جمع کردن وسایل بودند.
استاد کانگ، کوک و تهیونگ کنار رینگ ایستاده بودند.
استاد کانگ گفت:
ـ «کوک، حواست به تمرینات آنا باشه. استعدادش فوقالعادهست.»
ـ «حتماً.»
استاد رفت.
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی عادی پرسید:
ـ «یه سؤال.»
کوک مشغول نوشتن برنامهی فردا بود.
ـ «بپرس.»
ـ «چرا خودت بند دستکش آنا رو بستی؟»
ـ «شل شده بود.»
ـ «مینجائه هم میتونست ببنده.»
کوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ «من نزدیکتر بودم.»
ـ «فقط همین؟»
ـ «آره.»
تهیونگ لبخند محوی زد.
ـ «باشه...»
اما این جواب، قانعش نکرد.
...
همان موقع...
آنا از رختکن بیرون آمد.
ـ «نردبون!»
کوک سرش را بلند کرد.
ـ «چیه، بچه؟»
ـ «کلید خونه رو جا گذاشتم، مامان گفته تا نیم ساعت دیگه میاد. میشه برسونیمم خونه؟»
ـ «آره، وسایلتو بردار.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «مرسی!»
بعد رو به تهیونگ گفت:
ـ «تو هم میای؟»
تهیونگ با شیطنت به کوک نگاه کرد.
ـ «نه... امروز یه کاری دارم.»
در واقع هیچ کاری نداشت.
فقط دلش میخواست...
برای اولین بار، کوک و آنا چند دقیقه تنها باشند.
وقتی هر دو از باشگاه بیرون رفتند، تهیونگ از پشت شیشه نگاهشان کرد.
کوک کیف ورزشی آنا را مثل همیشه روی شانهاش انداخت و چیزی گفت که باعث شد آنا با خنده بازویش را آرام بکوبد.
تهیونگ لبخند زد و زیر لب گفت:
ـ «کوک...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام ادامه داد:
ـ «...نکنه واقعاً...؟»
اما همان لحظه سرش را تکان داد.
ـ «نه... امکان نداره.»
هنوز هیچ مدرکی نداشت.
فقط یک حس مبهم...
که هر روز، قویتر میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۲.۰k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط