call me daddy58
سوار قطار شدیم که دیدم همه جا شلوغه و فقط سرو صدا میکردن...
بی حوصله بهشون نگاه کردمو رفتم داخل کابین خودمون و نشسستم
معلوم نیست دیمن کجاست،جونگ کوک ساک هارو گذاشت بالای سرم که با تعجب بهش نگاه کردم:
-میخوای اینجا بشینی؟
درحالی که ساک دومی رو هم میذاشت گفت:
-باید از تو اجازه بگیرم؟
و بعد نشست کنارم:
-چرا کنار رز نمیشینی؟داره نگات میکنه
کلافه نگاه خیلی ریزی به لبام کرد و بعد خیلی سریع همون نگاهو به چشمام داد:
-هنوزم فکر میکنی ما باهمیم؟
رو به رز بلند گفتم:
-بیا اینو از پیش من ببر نمیزاره بخوابم
رز با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد که گفتم:
-شوخی میکنم بابا راحت باش،دوست پسرت هم اینجا بشینه با من لاس بزنه اصلا ریکشن نشون نده
جونگ کوک مچمو محکم گرفت:
-آنیا ساکت شو داری ابرومو میبری
نگاش کردم و پوزخند کم رنگی زدم و جوری که خودمون بشنویم گفتم:
-تو که اینقدر بیان این موضوع اذیتت میکنه چرا انجامش میدی جئون؟
فقط قبول کن که یک ادم کثیفی ای که با هردختری که میبینه به دوست دخترش خیانت میکنه
همه سرگرم کار خودشون بودن و کسی نگاهش بهمون نبود،فکمو گرفتو توی صورتم عصبی گفت:
-اون دوست دختر من نیست...اگه بود هیچوقت بهت دست نمیزدم،ولی تو چی؟
تو چرا دیشب با اینکه میدونستی چه اتفاقی میوفته اومدی توی اتاقم؟
پوزخندم محو شد:
-چ..چون میخواستم...
فشار دستشو محکم تر کرد:
-خودم هم میدونم چی میخواستی...اما حیف که هنوز اونقدر سنگدل نیستی که بخوای خیانت کنی و بازم حیف که اونقدر دل رحم نیستی که با کسی که هیچ حسی بهش نداری رابطت رو تموم کنی.
خواستم چیزی بگم که صدای دیمن رو شنیدم:
-اینجا چخبره؟
جونگ کوک جدی ازم فاصله گرفتو دستشو برداشت
بی حوصله بهشون نگاه کردمو رفتم داخل کابین خودمون و نشسستم
معلوم نیست دیمن کجاست،جونگ کوک ساک هارو گذاشت بالای سرم که با تعجب بهش نگاه کردم:
-میخوای اینجا بشینی؟
درحالی که ساک دومی رو هم میذاشت گفت:
-باید از تو اجازه بگیرم؟
و بعد نشست کنارم:
-چرا کنار رز نمیشینی؟داره نگات میکنه
کلافه نگاه خیلی ریزی به لبام کرد و بعد خیلی سریع همون نگاهو به چشمام داد:
-هنوزم فکر میکنی ما باهمیم؟
رو به رز بلند گفتم:
-بیا اینو از پیش من ببر نمیزاره بخوابم
رز با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد که گفتم:
-شوخی میکنم بابا راحت باش،دوست پسرت هم اینجا بشینه با من لاس بزنه اصلا ریکشن نشون نده
جونگ کوک مچمو محکم گرفت:
-آنیا ساکت شو داری ابرومو میبری
نگاش کردم و پوزخند کم رنگی زدم و جوری که خودمون بشنویم گفتم:
-تو که اینقدر بیان این موضوع اذیتت میکنه چرا انجامش میدی جئون؟
فقط قبول کن که یک ادم کثیفی ای که با هردختری که میبینه به دوست دخترش خیانت میکنه
همه سرگرم کار خودشون بودن و کسی نگاهش بهمون نبود،فکمو گرفتو توی صورتم عصبی گفت:
-اون دوست دختر من نیست...اگه بود هیچوقت بهت دست نمیزدم،ولی تو چی؟
تو چرا دیشب با اینکه میدونستی چه اتفاقی میوفته اومدی توی اتاقم؟
پوزخندم محو شد:
-چ..چون میخواستم...
فشار دستشو محکم تر کرد:
-خودم هم میدونم چی میخواستی...اما حیف که هنوز اونقدر سنگدل نیستی که بخوای خیانت کنی و بازم حیف که اونقدر دل رحم نیستی که با کسی که هیچ حسی بهش نداری رابطت رو تموم کنی.
خواستم چیزی بگم که صدای دیمن رو شنیدم:
-اینجا چخبره؟
جونگ کوک جدی ازم فاصله گرفتو دستشو برداشت
- ۴۷.۲k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط