BTS, Roman
#زندگی_من
#پارت_چهل_و_هفتم
خیلی دوست داشتم بدونم دارن باهام چیکار میکنن. ولی پرده ای که روی سینه هام بود جلوی دیدم و میگرفت.
توی اون اتاق خیلی چیزا از نظرم گذشت. تمام روزایی که پشت سر گذاشتم، تمام اتفاقات قشنگ و ناخوشم. همه جلوی چشام مثل یک فیلم رد شدن. مهمترین چیزی که تو ذهنم گذاشتم بمونه، این بود که باید قبر خانوادم و ببینم.
باید براشون مراسم بگیرم، باید هر هفته برم سر قبرشون.[ میتونم؟]
این سوال داشت دیوونم میکرد. یعنی واقعا میتونستم؟ من میتونستم دوباره خانوادم و ببینم؟ میتونستم قبر اونا رو بیارم سئول یا تو کره شمالی زندگی کنم؟
(بعد عمل، روی تخت)
تهیونگ کنار نشسته بود. هیچ حرفی نمیزدیم.
دکتر گفته بود فردا معلوم میشه که میتونه راه بره یا نه.
هر وقت این حرف که احتمال داشت پام و قطع کنن دیوونم میکرد.[ یک سوختی وخیم ببین چه کاری باهام کرده! ]
مدام داشتم با فکرای منفی ذهن خودم و خراب میکردم، برای همین دست تهیونگ و یهو گرفتم و فشردم. چشمام کامل بستم تا با عکسالعملش مواجه نشم و ذوب نشم.
گرفتن دستاش بهم آرامش میداد. کنارش احساس امنیت میکردم. خیلی حس قشنگی بود.
دست دیگه و سرش و روی دستم گذاشت. صورتش اونطرف من بود و این موجب میشد نتونم چهره جذابش و ببینم.
مدت زیادی تو اون حالت بود[ فکر کنم خوابش برده!] دستم داشت خشک میشد، اما دلم نیومد بیدارش کنم. پس منم همونطوری خوابیدم.
(ساعت ۱۸:۰۰)
از خواب بیدار شدم. تهیونگ نبود اما دستم همونطور که تهیونگ سرش و گذاشته بود، خشک شده بود.
خواستم جابه جا شم نتونستم. بجاش فقط شونه هام و یکم تکون تکو دادم تا خستگی از تنم در بره.
خیلی گشنم شده بود. امروز هیچی نخوردم.
خواستم پرستار صدا کنم ولی صدایی نیومد. به اطرافم نگاه کردم تا شاید چیزی پیدا کنم. اما هیچی به هیچی
#Roman#رمان
#پارت_چهل_و_هفتم
خیلی دوست داشتم بدونم دارن باهام چیکار میکنن. ولی پرده ای که روی سینه هام بود جلوی دیدم و میگرفت.
توی اون اتاق خیلی چیزا از نظرم گذشت. تمام روزایی که پشت سر گذاشتم، تمام اتفاقات قشنگ و ناخوشم. همه جلوی چشام مثل یک فیلم رد شدن. مهمترین چیزی که تو ذهنم گذاشتم بمونه، این بود که باید قبر خانوادم و ببینم.
باید براشون مراسم بگیرم، باید هر هفته برم سر قبرشون.[ میتونم؟]
این سوال داشت دیوونم میکرد. یعنی واقعا میتونستم؟ من میتونستم دوباره خانوادم و ببینم؟ میتونستم قبر اونا رو بیارم سئول یا تو کره شمالی زندگی کنم؟
(بعد عمل، روی تخت)
تهیونگ کنار نشسته بود. هیچ حرفی نمیزدیم.
دکتر گفته بود فردا معلوم میشه که میتونه راه بره یا نه.
هر وقت این حرف که احتمال داشت پام و قطع کنن دیوونم میکرد.[ یک سوختی وخیم ببین چه کاری باهام کرده! ]
مدام داشتم با فکرای منفی ذهن خودم و خراب میکردم، برای همین دست تهیونگ و یهو گرفتم و فشردم. چشمام کامل بستم تا با عکسالعملش مواجه نشم و ذوب نشم.
گرفتن دستاش بهم آرامش میداد. کنارش احساس امنیت میکردم. خیلی حس قشنگی بود.
دست دیگه و سرش و روی دستم گذاشت. صورتش اونطرف من بود و این موجب میشد نتونم چهره جذابش و ببینم.
مدت زیادی تو اون حالت بود[ فکر کنم خوابش برده!] دستم داشت خشک میشد، اما دلم نیومد بیدارش کنم. پس منم همونطوری خوابیدم.
(ساعت ۱۸:۰۰)
از خواب بیدار شدم. تهیونگ نبود اما دستم همونطور که تهیونگ سرش و گذاشته بود، خشک شده بود.
خواستم جابه جا شم نتونستم. بجاش فقط شونه هام و یکم تکون تکو دادم تا خستگی از تنم در بره.
خیلی گشنم شده بود. امروز هیچی نخوردم.
خواستم پرستار صدا کنم ولی صدایی نیومد. به اطرافم نگاه کردم تا شاید چیزی پیدا کنم. اما هیچی به هیچی
#Roman#رمان
- ۴.۷k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط