حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.
حسنک گفت گندم شیرکه گفتی چ شد
مسکن چه شد
کار چه شد
حاکم گفت:ممنونم ک گفتی همه چیزدرست می شود
يکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگوييد
کسي چيزي نگفت،تنهاازمیان جمع یک نفرگفت
حسنک چه شد؟..
دیدگاه ها (۱۰)

پارت سوم

007-پنهان در مه - پارت ۹۳

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3«ویو ا.ت»_نه، تقصیر من نیست، تقصیر خودته که انقدر ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 48[راوی]صدای زن...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

راز خون پارت یازدهم

رمان :(مان تا وقتی که عاشقت شدم )

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط