پارت ۲۳
تیر به قلب جان خورد و کارش تموم شد.
جانگ: من... من میخوام خوب زندگی کنم. اگه به خاطر تو نبود، ا/ت حافظهشو از دست نمیداد. فقط مرگ لایق تو بود.
تهته، کوکی، جونگیو... من از تمام کارهام معذرت میخوام. من هنوز عاشق ا/ت هستم، ولی ا/ت نه. میذارم خوشحال باشه. من فردا میرم. امیدوارم زندگیتون به خوبی بگذره.
تهته: بالاخره عقلت سر جاش اومد، داداش.
کوکی: راست میگه. خداحافظ.
............................
ویو ماشین
تهته: جونگیو تو چیکار کردی؟ ا/ت باهات کات کرد؟
جونگیو: هیچ کاری. من اسم خودمو دوستپسر ا/ت گذاشتم، چون عاشقش بودم، ولی ا/ت عاشقم نبود. برای همین گفتم میشه به همه بگم دوستپسرتم؟ خیلی دوستت دارم.
بعد ا/ت گفت: باشه، قبول. ولی حق نداری بهم دست بزنی.
بعد از اینکه تصادف کرد، من فقط قضیه خودمو گفتم. اون موقع نمیدونستم. الانم کسی دیگهای توی زندگیشه.
تهته: هووو... ا/ت واقعاً دختر خوبیه.
کوکی: آره.
..............................................................
ویو ا/ت
فیلم تموم شد. خمار خواب بودم که همونجا خوابم برد. نایون هم همینطور.
ویو صبح ا/ت
از خواب پاشدم. خونه رو دیدم، کرک و پرم ریخت. سریع نایون رو بیدار کردم.
ا/ت: هوی نایون، پاشو! ساعت ۱۰ شده، مامان و بابام ساعت ۱ میان.
نایون: یا خدا، باشه.
با کمک نایون خونه رو تمیز کردیم، ظرفها رو شستیم، جارو کشیدیم، ورزش کردیم، صبحونه خوردیم و رفتیم برای خونه خرید کنیم.
ا/ت: توتفرنگی، موز، هلو، گیلاس.
نایون: نه.
ا/ت: آره. (عصبی)
نایون: باشه، عصبی.
ا/ت: آفرین.
بعد از خرید اومدیم خونه. به نایون گفتم بمونه تا با هم غذا درست کنیم.
ویو ساعت ۱
صدای زنگ در...
ا/ت: هووو... سلام مامان، سلام بابا. دلم براتون یه ذره شده بود.
مامان و بابا: سلام دختر قشنگمون. ما هم دلمون برات تنگ شده بود. سلام نایون جان، خوبی عزیزم؟
نایون: سلام، ممنونم. شما خوبید؟ خوش اومدید.
مامان و بابا: آره عزیزم. بیاید بشینیم، خیلی خستهایم.
ا/ت: باشه، بیاید.
با مامان و بابام نهار خوردیم، میوه خوردیم و حرف زدیم. بعد مامان و بابام خوابیدن، نایون رفت و منم رفتم اتاقم.
بعد به تهیونگ زنگ زدم.
ویو تهیونگ
اعصابم به هم ریخته بود، چون مامان و بابام گفته بودن برای کار باید دو سال بریم خارج، ولی عاشق ا/ت بودم و نمیتونستم حتی یه دقیقه ازش دور بمونم.
همینطور که به عکس ا/ت خیره شده بودم، صدای زنگ گوشیم اومد. دیدم ا/ت هست و آروم گرفتم.
تهته: الو، سلام. خوبی؟
ا/ت: الو، سلام. ممنونم، تو خوبی؟ میگم، گرفتید اونارو؟
تهته: آره، تو اصلاً نگران نباش.
ا/ت: باشه، خداحافظ.
تهته: باشه، خداحافظ.
ویو تهته
فردا قراره بریم. نمیدونم چطور به ا/ت بگم. بهتره نگم.
ویو دو روز بعد
تهته: امروز میخوایم بریم. نمیخوام ا/ت بفهمه.
همینطور که به عکس ا/ت خیره بودم، گفتم:
«خداحافظ ا/ت... عاشقتم.»
ویو ا/ت
امروز توی خواب شیرین بودم که بابام زنگ زد و گفت دستیاراش تیر خوردن، سریع برم بیمارستان.
پاشدم، سریع آماده شدم و رفتم.
ا/ت: بابا... بابا...
بابا: ا/ت دخترم، اومدی؟ برو اون اتاق.
آنقدر زیاد بودن که با بچهها یک ساعت کار کردیم تا تموم شد.
ا/ت: بابا، تموم شد. من میرم، با نایون میخوایم بریم بیرون.
بابا: باشه عزیزم، برید.
ا/ت: خداحافظ.
اومدم خونه، رفتم حموم، آماده شدم، آرایش کردم و رفتم پایین که مامانمو دیدم.
مامان: ا/ت جان، کجا با این عجله؟
ا/ت: مامان، با نایون میرم بیرون.
مامان: کجا؟
ا/ت: به خدا میریم سینما، فیلم جدید اومده.
مامان: باشه عزیز دلم، خوش بگذره. مواظب خودت باش.
ا/ت: چشم مامان، خداحافظ.
رفتم سمت سینما که نایون رو دیدم.
ا/ت: سلام، دیر کردم.
نایون: نه، به موقع اومدی.
ا/ت: اوکی نانی، بریم.
نایون: ا/ت، صد دفعه گفتم نگو نانی.
ا/ت: آخه خیلی باحاله.
نایون: باشه.
رفتیم تو. فیلم حدود دو ساعت بود. بعد اومدیم بیرون.
نایون: خداحافظ، ما مهمون داریم، باید زود برم.
ا/ت: باشه نانی جون، خداحافظ.
نایون: خداحافظ.
ویو ا/ت
سوار ماشین شدم. از وقتی سوار شدم، چند بار به تهیونگ زنگ زدم، اما جواب نداد.
رسیدم خونه. مامان و بابام نبودن. زنگ زدم، گفتن مهمونی هستن.
از نگرانی زیاد به جونگکوک زنگ زدم.
ویو جونگکوک
تهته رفته بود، اما نمیدونستم چیکار کنم؛ به ا/ت بگم عاشقشه یا نه.
همون موقع صدای زنگ گوشیم اومد.
جونگکوک: او، ا/ت! سلام، خوبی؟
ا/ت: سلام، آره. تو خوبی؟
جونگکوک: آره، کاری داشتی؟
ا/ت: آره، راستش هرچی به تهته زنگ میزنم، جواب نمیده.
جونگکوک: خب ا/ت...
ادامه دارد...
شرط ۵ بازنشر ۱۰ لایک
جانگ: من... من میخوام خوب زندگی کنم. اگه به خاطر تو نبود، ا/ت حافظهشو از دست نمیداد. فقط مرگ لایق تو بود.
تهته، کوکی، جونگیو... من از تمام کارهام معذرت میخوام. من هنوز عاشق ا/ت هستم، ولی ا/ت نه. میذارم خوشحال باشه. من فردا میرم. امیدوارم زندگیتون به خوبی بگذره.
تهته: بالاخره عقلت سر جاش اومد، داداش.
کوکی: راست میگه. خداحافظ.
............................
ویو ماشین
تهته: جونگیو تو چیکار کردی؟ ا/ت باهات کات کرد؟
جونگیو: هیچ کاری. من اسم خودمو دوستپسر ا/ت گذاشتم، چون عاشقش بودم، ولی ا/ت عاشقم نبود. برای همین گفتم میشه به همه بگم دوستپسرتم؟ خیلی دوستت دارم.
بعد ا/ت گفت: باشه، قبول. ولی حق نداری بهم دست بزنی.
بعد از اینکه تصادف کرد، من فقط قضیه خودمو گفتم. اون موقع نمیدونستم. الانم کسی دیگهای توی زندگیشه.
تهته: هووو... ا/ت واقعاً دختر خوبیه.
کوکی: آره.
..............................................................
ویو ا/ت
فیلم تموم شد. خمار خواب بودم که همونجا خوابم برد. نایون هم همینطور.
ویو صبح ا/ت
از خواب پاشدم. خونه رو دیدم، کرک و پرم ریخت. سریع نایون رو بیدار کردم.
ا/ت: هوی نایون، پاشو! ساعت ۱۰ شده، مامان و بابام ساعت ۱ میان.
نایون: یا خدا، باشه.
با کمک نایون خونه رو تمیز کردیم، ظرفها رو شستیم، جارو کشیدیم، ورزش کردیم، صبحونه خوردیم و رفتیم برای خونه خرید کنیم.
ا/ت: توتفرنگی، موز، هلو، گیلاس.
نایون: نه.
ا/ت: آره. (عصبی)
نایون: باشه، عصبی.
ا/ت: آفرین.
بعد از خرید اومدیم خونه. به نایون گفتم بمونه تا با هم غذا درست کنیم.
ویو ساعت ۱
صدای زنگ در...
ا/ت: هووو... سلام مامان، سلام بابا. دلم براتون یه ذره شده بود.
مامان و بابا: سلام دختر قشنگمون. ما هم دلمون برات تنگ شده بود. سلام نایون جان، خوبی عزیزم؟
نایون: سلام، ممنونم. شما خوبید؟ خوش اومدید.
مامان و بابا: آره عزیزم. بیاید بشینیم، خیلی خستهایم.
ا/ت: باشه، بیاید.
با مامان و بابام نهار خوردیم، میوه خوردیم و حرف زدیم. بعد مامان و بابام خوابیدن، نایون رفت و منم رفتم اتاقم.
بعد به تهیونگ زنگ زدم.
ویو تهیونگ
اعصابم به هم ریخته بود، چون مامان و بابام گفته بودن برای کار باید دو سال بریم خارج، ولی عاشق ا/ت بودم و نمیتونستم حتی یه دقیقه ازش دور بمونم.
همینطور که به عکس ا/ت خیره شده بودم، صدای زنگ گوشیم اومد. دیدم ا/ت هست و آروم گرفتم.
تهته: الو، سلام. خوبی؟
ا/ت: الو، سلام. ممنونم، تو خوبی؟ میگم، گرفتید اونارو؟
تهته: آره، تو اصلاً نگران نباش.
ا/ت: باشه، خداحافظ.
تهته: باشه، خداحافظ.
ویو تهته
فردا قراره بریم. نمیدونم چطور به ا/ت بگم. بهتره نگم.
ویو دو روز بعد
تهته: امروز میخوایم بریم. نمیخوام ا/ت بفهمه.
همینطور که به عکس ا/ت خیره بودم، گفتم:
«خداحافظ ا/ت... عاشقتم.»
ویو ا/ت
امروز توی خواب شیرین بودم که بابام زنگ زد و گفت دستیاراش تیر خوردن، سریع برم بیمارستان.
پاشدم، سریع آماده شدم و رفتم.
ا/ت: بابا... بابا...
بابا: ا/ت دخترم، اومدی؟ برو اون اتاق.
آنقدر زیاد بودن که با بچهها یک ساعت کار کردیم تا تموم شد.
ا/ت: بابا، تموم شد. من میرم، با نایون میخوایم بریم بیرون.
بابا: باشه عزیزم، برید.
ا/ت: خداحافظ.
اومدم خونه، رفتم حموم، آماده شدم، آرایش کردم و رفتم پایین که مامانمو دیدم.
مامان: ا/ت جان، کجا با این عجله؟
ا/ت: مامان، با نایون میرم بیرون.
مامان: کجا؟
ا/ت: به خدا میریم سینما، فیلم جدید اومده.
مامان: باشه عزیز دلم، خوش بگذره. مواظب خودت باش.
ا/ت: چشم مامان، خداحافظ.
رفتم سمت سینما که نایون رو دیدم.
ا/ت: سلام، دیر کردم.
نایون: نه، به موقع اومدی.
ا/ت: اوکی نانی، بریم.
نایون: ا/ت، صد دفعه گفتم نگو نانی.
ا/ت: آخه خیلی باحاله.
نایون: باشه.
رفتیم تو. فیلم حدود دو ساعت بود. بعد اومدیم بیرون.
نایون: خداحافظ، ما مهمون داریم، باید زود برم.
ا/ت: باشه نانی جون، خداحافظ.
نایون: خداحافظ.
ویو ا/ت
سوار ماشین شدم. از وقتی سوار شدم، چند بار به تهیونگ زنگ زدم، اما جواب نداد.
رسیدم خونه. مامان و بابام نبودن. زنگ زدم، گفتن مهمونی هستن.
از نگرانی زیاد به جونگکوک زنگ زدم.
ویو جونگکوک
تهته رفته بود، اما نمیدونستم چیکار کنم؛ به ا/ت بگم عاشقشه یا نه.
همون موقع صدای زنگ گوشیم اومد.
جونگکوک: او، ا/ت! سلام، خوبی؟
ا/ت: سلام، آره. تو خوبی؟
جونگکوک: آره، کاری داشتی؟
ا/ت: آره، راستش هرچی به تهته زنگ میزنم، جواب نمیده.
جونگکوک: خب ا/ت...
ادامه دارد...
شرط ۵ بازنشر ۱۰ لایک
- ۱۹۴.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط