{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بسم رب الشهدا و الصدیقین
خاطرات شهدا
عملیات شروع شده بود
گردان ما خط شکن بود
همه چیز داشت خوب پیش می رفت
یه دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی
باید هر جور بود از این مانع رد می شدیم:عراقی ها داشتن باتانک بهمون نزدیک میشدن :سیدعلی اکبربه بچه هایی که عقب بودن دستورعقب نشینی دادوبااین که زخمی بود ودستش قطع شده؛ کاری عجیب کرد :
توی فکر بودیم که یه دفعه .....سیدخودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی
داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم
گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدندخودتونوبه کانال برسونید:
هیچ که حاضر نبود رد بشه
تا اینکه ما رو به جان امام قسم داد
با گریه از روش رد شدیم
آخرین نفر من بودم دستمو گرفت
غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد.پهلوش شکسته بودو...
اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم
فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته برداشتم
عراقی ها نزدیک شده بودند
باید میرفتم تا من رو نبینند
وقتی داشتم میرفتم گریه ام گرفته بود
برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم
دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون میده
فکر کردم داره باهام خدافظی می کنه ...خودم رو انداختم پشت یه خاکریز
پاکت نامه فرمانده رو باز کردم
خشکم زد
به جای وصیت نامه یه عکس دیدم
عکس دخترش بود
دختری که تازه دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش
تاز فهمیدم تکون دادن دستاش برا خدافظی نبوده
میخواسته بگه برگرد یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و شهیدبشم
خاطره از علی فتحی (شهیدسیدعلی اکبرسیدهاشم)
هیچ کس جلوش جرات روضه خوندن نداشت،،، بی قرارمی شد وبلندبلندگریه می کرد ومی گفت برای حضرت زهرا هم بخونیدبعدمی گفت برارقیه (س) وخلاصه تک تک صاحبان روضه رونام می بردکه براشون بخونید. می گفت همه ی ایناعشق منه.من مثل مادرم گمنام می شم من مثل اریابم بی سرمی شم مثل آقام ابولفضل بی دست می شم وآخرشم می گفت ای خدایعنی می شه،، همه بهش می گفتیم باخنده سیدمگه توچندتاجون داری؟ می خندید ولی می گفت خدامن منتظرم....یه جوراییی همه منتظربودیم، منتظرپیشگویی سید، منتظر لحظه عشق بازیش،، اون روزهمه دیدیم وقتی برمی گشتیم عقب ...سیددستش قطع شده بودیادروضه های آقاابوالفضل افتادیم وقتی پهلوش ترکش خورده بودبه یادروضه های مادرش ووقتی سرش رفت ، تتها ماند، وبدنش زیرتانک ها فقط کفتیم حسین (ع) وحالا بعدازسی سال گمنامی هم می گیم یازهرا (س).هنوزم هم نمی شه جلوی سیدروضه خوند. (شهیدسیدعلی اکبرسیدهاشم)
دیدگاه ها (۱)

علامت ا/ت:○ علامت دیگران:_ #سکوت_سرخ_پارت_دوازدهم بعد از ا...

(باکوگو دوستت دارم) پارت۵ ادامهکلاس تموم شد. من به سمت خوابگ...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

چند پارتی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑اِریا چند لحظه به جونگکوک خیره موند.ـ ...

شاهکاری به نام دروغ

چندپارتی نامجون

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط