سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبلی...
ناروتو و ساسوکه، هر دو با شنیدنِ کلمه‌یِ «عاشقانه»، ناخودآگاه گونه‌هایشان گل انداخت. 😳💋 اما تلاش کردند تا آن را پشتِ چهره‌یِ جدیِ خود پنهان کنند. ناروتو، که هنوز کمی ترسیده بود، با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، پرسید: «اون… اون کیه؟»

ساسوکه، با نگاهی تیز به اوروچیمارو، سعی کرد آرامشِ خود را حفظ کند. «نگران نباش، ناروتو.» سپس رو به اوروچیمارو کرد و با لحنی که خشمِ پنهانی‌اش را نشان می‌داد، پرسید: «اینجا چیکار می‌کنی، اوروچیمارو؟»

اوروچیمارو، با لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود، جواب داد: «خب، خبرها زود پخش می‌شن، ساسوکه اوچیها. و من همیشه از شنیدنِ وقایعِ مهم، استقبال می‌کنم. مخصوصاً وقتی پایِ «خونِ خورشید» در میونه باشه.» نگاهش، مستقیم به ناروتو افتاد. «فکر کنم مثلِ همیشه، نوبتِ منه که «خونِ خورشیدِ ممنوعه» رو به «ماهِ خونین» بدم تا ازش تغذیه بکنه، مگه نه؟» 😈🩸

ناروتو، با شنیدنِ این حرف‌ها، ترسید. «خونِ خورشید؟ ماهِ خونین؟» چشمانش گرد شد و ناخواسته، کمی از ساسوکه فاصله گرفت. حسِ غریبی از ناامنی، وجودش را فرا گرفت. 🥺😖

ساسوکه، این فاصله گرفتنِ ناروتو را حس کرد و اخم کرد. نمی‌خواست ناروتو از او بترسد. با صدایی قاطع، به اوروچیمارو گفت: «خورشید تازه به اینجا اومده، اوروچیمارو. تازه پیوندِ دنیا رو انجام دادیم. الان وقتش نیست!»

اوروچیمارو، قهقهه‌یِ بلندی سر داد. «ها ها ها! وقتش نیست؟ ساسوکه اوچیها، خودت که بهتر می‌دونی… «خونِ خورشید» چقدر برایِ «ماه» لذیذ و ضروریه! و تو هم… تا حالا «خونِ خورشید» نخوردی، نه؟ نمی‌خوای امتحان کنی؟ شاید… یه طعمِ جدید، مثلِ پیوندِ عجیبِ خودتون؟» نگاهش، بینِ ساسوکه و ناروتو، در گردش بود و از این وضعیت، لذت می‌برد. 🤤

ساسوکه، با شنیدنِ پیشنهادِ وسوسه‌انگیزِ اوروچیمارو، لحظه‌ای تردید کرد. بخشی از وجودش، که همیشه در جستجویِ قدرت بود، به این حرف‌ها کشیده می‌شد. قدرتِ «خونِ خورشید»… قدرتی که می‌توانست او را از همیشه قوی‌تر کند. اما تصویرِ چهره‌یِ ترسیده‌یِ ناروتو، جلویِ چشمانش آمد. نه… نمی‌توانست به او آسیبی بزند.
دیدگاه ها (۲)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ³شب بود. عمارت ساکت‌تر ا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

راز خون پارت پنجم

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.28 (روایت از زبان ا.ت...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط