{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 3

ویو سوگیو:
در قصر باز شد و ولیعهد و صمیمی ترین دوستش وارد شدند... همه به آن دو احترام می‌گذاشتند.... به هر حال... بومگیو ولیعهد آینده بود... اما.. خودش دوست نداشت.. خودش دوست نداشت تمام مردم به زور و اجبار به اون احترام بگذارند و با او سرد برخورد کنند...دوست نداشت پشت سر او بگویند که اون قرار است از پدرش بی رحم تر باشد... بومیگو همچین إدمی نبود... و نخواهد بود.... اما مجبور بود به خاطر پادشاه شدن به آدمی سرد و بی‌رحم تبدیل بشود
وارد اتاقش شد....سوبین پشت سرش اومد...بومگیو ولو شد روی تختش و گفت:دیگه نمیتونم.سوبین:منظورت چیه؟. بومگیو:همه ی مردم ازم متنفرن....چرا؟چون ولیعهد اینده ام....و باید مثل پدرم بی رحم باشم. سوبین:خب...تو بی رحم نباش. بومگو نشست روی تختش و گفت:سوبین...چی میگی؟مگه میشه خنگ خان؟. سوبین:اول اینکه خنگ خودتی نه من.....دوم اینکه بله میشه. بومگیو:چه جوری اون وقت؟. سوبین:بومگیو.....من عقل کلم یا تو خری؟(دور از جون بچم). بومگیو:سوبیییین. سوبین:من مشنگ جان...یک نفر که در اخر باید این تلسم بی رحمی خاندان چوی رو بشکونه...و چه بهنر که اون شخص تو باشی که بر خلاف کل خاندانتی. بومگیو روی تخت دراز کشید و گفت:حلا نیازی نبود یاد اوری کنی شبیه خانواده ام نیستم. سوبین:مگه خودت نمیخواستی؟. بومگیو:بابا ولش کن اصلا.....شب کجایی؟. سوبین:خونه اقا شجاعم....این چه سوالیه ....معلومه که توی قصرم. بومگیو:هه هه هه بامزه..مردم از خنده نمک.....میخوام بدونم میای اینجا شب بمونی؟. سوبین:شب بمونم؟. بومگیو:اره بابا..قبلا هم که هزار بار موندی. سوبین:باشه..باید از پدرم(وزیر اعظم)بپرسم. بومگیو:پس خبرم کن باشه؟.سوبین:باشه.....گیو من باید برم. بومگیو:کجا؟. سوبین:پدر بهم گفته بود ساعت 3 برم کمکش تا بتونه پرونده های قضایی رو مرتب کنه...الان ساعت یه رلع به 3 هست. بومگیو:اها...باشه...برو...شب میبینمت پس....خدافظ. سوبین هم خداحافظی کرد و از اتاق بومگیو خارج شد....چند دقیقه که گذشت بومگیو حوصله اش سر رفت....اون هنوز بزرگسال نبود و انرژی زیادی داشت.......برای همین همیشه ی خدا داشت این ور و اون ور فضولی میکرد و کنجکاو بود و همیشه ی خدا دردسر درست میکرد.....و الان که حوصله اش سر رفته میتونستی منتظر غیر منتظره ترین کار ها ازش باشی.....بومگیو با فکر به صبح که توی جنگل بود بلند شد....رفت بیرون....سوار اسب سفیدش شد(بومگیو همون شاهزاده با اسب سفید مامانا هه)و به سمت همون جنگل رفت.....دوباره تلاش کرد دریچه ای به دنیای خون اشام ها باز کنه...یک بار....دو بار.....سه بار....پنج بار....و بالاخره دریچه بار شد....بومگیو با احتیات وارد ان شد...صدای ناله شنید....فردی کمک میخواست...بدون توجه به اینکه ممکنه خطر ناک باشه به سمت صدا رفت...به بوته ای رسید...پشت بوته...یه خون اشان زخمی روی زمین افتاده بود و داشت از درد مینالید....بومگیو که یادش رفته بود اینجا دنیای خودش نیست به سمت اون خون اشام رفت و گفت:چی شده؟ @(علامت خون اشام):یه...اه....یه گر...اه..گ بهم حمله ...اه...کرد. بومگیو از توی کیف دوشی ای که همراهش بود داروی گیاهی ای بیرون اورد....اون خون اشام خیلی زخمی نشده بود...ولی در حدی بود که نتونه راه بره....بومگیو زخم پا و دستش رو پانسمان کرد و گفت:این کیف رو مادرم برای تولد 14 سالگیم بهم داد...چون خیلی ادم سر به هوایی بودم همیشه میخوردم زمین و دست و پاهام زخم میشد.....برای همین این دارو هارو بهم داد و گفت اگه جاییتت زخم شد به این ببندش. @:عه...خوش به حالت...تو مادر داری. بومگیو: چه مادری؟هفته ی بعد از تولدم به خاطر یه شایعه توسط پدرم کشته شد.(منظورش اینه یه شایعه شد و پدرش چون پادشاه بود برای اینکه برای حکومتش اتفاقی نیوفته مادر بومگیو رو کشت). @:اوه....متاسفم. بومگیو:اشکالی نداره...به هر حال ...حاکم سرزمین گرگینه ها همینقدر بی رحم باید باشه. @:چی؟گرگیننه ها؟یعنی تو_. بومگیو:بله ...من چوی بومگیو ولیعهد اینده ی سرزمین گرگینه ها هستم. @:و میدونی الان کجایی؟. بومگیو که تازه یادش اومد کجاست به خون اشام نگاه کرد و بعد دو متر پرید عقب گفت:خواهش میکنم...م..من رو.نخ..نخور..خواه...خواهش میک_. @:نترس بابا....من از اون خون اشاما نیستم..من خون حیوانات رو میخورم ...نه انسان هارو..الان هم بلند شو و برو به سرزمینت تا کس دیگه ای ندیدتت. خون اشام دستشو به سمت بومگیو دراز کرد و به اون کمک کرد که بلند بشه. @:راستی گفتی چوی بومگیو هستی درسته؟. بومگیو:بله...و شما؟. @:خب...منم چوی تهیون...دومین ولیعهد سرزمین خون اشام ها هستم.


ببخشید بابت تاخیر
این رو به سختی الان نوشتم
خواهشا حمایت کنید عشقای من
واسه ی پار بعد وقتی این پست 25 تا لایک گرفت بعدی رو میزارم
دیدگاه ها (۲۴)

the end-part 1

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

dark life = 40

پارت ۲۲

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

رمان درخواستی از یه فرشته ی خوشگل: @989906_6746اسم: bloody v...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

part48. . سوبین در حالی که لباساشو پوشیده بود یه حوله دور گر...

«گاهی شرایط زندگی جوری پیش میره که مجبوری یه چیزی که دوست دا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۹_مگه می‌شه کسی بچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط