Mafia_part 24
Mafia_part 24
It's hard to be mafia
* رسیدیم.
فقط..
- فقط چی ؟
* امیدوارم خوشحال شی
- حرفاتو متوجه نمیشم
* اوه هیچی پیاده شو
رفتم بغلش و باهم دیگه وارد یه کافه خیلی بزرگ و شیک شدیم که هیچ کس توش نبود به غیر از ..
به غیر از دو نفر که پشت میز نشسته بودن و هیجانشون از دور مشخص بود .
با ریوجین وارد شدیم
ریوجین درحال بررسی کافه بود که یهو چشمش به دو نفر خورد
پدر ریوجین : این دخترمه؟ دختر خوشگلم ، نفس بابا
مادر ریوجین : باور نمیشه. دخترکم
هردو با چشمای اشکی در حال تماشای دو نفر مقابل بودن
و ریوجین در حال مرور خاطراتش ، مرور خاطراتش با پدر و مادرش ، با دو عشق زندگی اش ، که چگونه ۱۰ سال از هم جدا بودند ، دخترک خودش رو مقصر میدونه
مقصر جدا بودن از پدر و مادرش
* به ریوجین نگاه کردم ، از چشماش مثل ابر بهار اشک میریخت رفتم پشتش و کنار گوشش گفتم ، برو ، برو که دلشون تنگه ، برو هرچه سریع تر بغلشون کن
- پدرم ، مادرم ، خیلی کوچیک بودم ، خیلی ، ببخشید منو
با حرف جین؛فقط دویدم ، دویدم تا برسم بهشون ، میدونید چقدر منتظرتون بودم ، میدونید چقدر دلت تنگتون بودم
رفتم و هر دوتاشون رو به آغوش کشیدم
مامان ، بابااا ، فقط گریه میکردم ، گریه ی چی ؟ گریه ی خوشحالی ؟ یا گریه ی دلتنگی ؟
هرچی که بود ، من خوشحال بودم ، من بعد ۱۰ سال پدر و مادرمو دیدم..
It's hard to be mafia
* رسیدیم.
فقط..
- فقط چی ؟
* امیدوارم خوشحال شی
- حرفاتو متوجه نمیشم
* اوه هیچی پیاده شو
رفتم بغلش و باهم دیگه وارد یه کافه خیلی بزرگ و شیک شدیم که هیچ کس توش نبود به غیر از ..
به غیر از دو نفر که پشت میز نشسته بودن و هیجانشون از دور مشخص بود .
با ریوجین وارد شدیم
ریوجین درحال بررسی کافه بود که یهو چشمش به دو نفر خورد
پدر ریوجین : این دخترمه؟ دختر خوشگلم ، نفس بابا
مادر ریوجین : باور نمیشه. دخترکم
هردو با چشمای اشکی در حال تماشای دو نفر مقابل بودن
و ریوجین در حال مرور خاطراتش ، مرور خاطراتش با پدر و مادرش ، با دو عشق زندگی اش ، که چگونه ۱۰ سال از هم جدا بودند ، دخترک خودش رو مقصر میدونه
مقصر جدا بودن از پدر و مادرش
* به ریوجین نگاه کردم ، از چشماش مثل ابر بهار اشک میریخت رفتم پشتش و کنار گوشش گفتم ، برو ، برو که دلشون تنگه ، برو هرچه سریع تر بغلشون کن
- پدرم ، مادرم ، خیلی کوچیک بودم ، خیلی ، ببخشید منو
با حرف جین؛فقط دویدم ، دویدم تا برسم بهشون ، میدونید چقدر منتظرتون بودم ، میدونید چقدر دلت تنگتون بودم
رفتم و هر دوتاشون رو به آغوش کشیدم
مامان ، بابااا ، فقط گریه میکردم ، گریه ی چی ؟ گریه ی خوشحالی ؟ یا گریه ی دلتنگی ؟
هرچی که بود ، من خوشحال بودم ، من بعد ۱۰ سال پدر و مادرمو دیدم..
- ۴۹۹
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط