پارت۲۹
دازای:آی آی آی آی ول کن گوشو کندیش این چه کاریه چویا آخه آدم با عشقش اینطوری رفتار میکنه کر شدم ول کن تروخدا
چویا*گوشش رو ول کردم:خیله خوب این یه بار رو بخشیدم اما دیگه تکرار نشه
دازای:چشم فرمانده اما قولی نمیدم
چویا:ببینم نکنه دلت می خواد گوشت از جاش در بیاد مردک دراز
دازای:نه نه ممنون هنوز برای شنیدن صدای قشنگت بهش احتیاج دارم
چویا: بزنم دهن......بسه دیگه پاشو صبحانه بخور
دازای:باشه
دازای*پنکیک هایی که درست کرده بود خیلی خوش مزه بود حتما با اون دستاش هم سختش بوده درست کنه بعدا باید یه جوری براش جبران کنم اما اون چرا چیزی نمی خوره چرا یه دفعه بعد از شوخیمون چهرش گرفته شد؟ دستش رو گرفتم
دازای:چیزی شده؟
چویا*داشتم به این فکر می کردم که چه طوری باید اون لعنتی رو به سیگما بدم تا دست از سرمون برداره با اینکه جون دازای و خودم تو الویت بود اما واقعا خیلی برام سخت بود که اونچیزی می خواد رو بهش بدم و البته باید به دازای چی بگم اگه بگم سختمه این چیزی که سال هاست براش زحمت کشیدم رو بدم بهش اون موقع چی فکر می کنه می دونم قضاوتم نمیکنه اما حتما با خودش میگه "اون از چیزی که دوست داشت نگذشت از کجا معلوم منو دوست داشته باشه" و این دقیقا برعکس اون چیزیه که من میخوام همین طور که تو عالم فکر و خیال غرق شدم صداش رو شنیدم
دازای:چیزی شده؟
چویا:نه نه چیزی نشده داشتم فکر می کردم از پنکیک خوشت اومد؟
دازای*معلوم بود که داشت بحث رو میپیچند و منم به این آسونیا ول کنش نیستم
دازای:راستش انقدر توی دنیای خیالت غرق شدی چندبار که گفتم عالی شده رو نشنیدی و البته شک دارم همه فکرت مربوط به این قضیه باشه نه؟
چویا*لعنتی حتی نمی تونم جوابش رو بدم چی بگم بهش بگم نگران جونمونم چون از اون سیگما حرومی هرچیزی بر میاد حتی ممکنه وقتی چیزی که میخواست رو بهش دادم هم من هم دازای رو بکشه چه انتظاری داری بلند شدم گفتم:من میرم تو اتاقم اگه کاری داشتی صدام بزن میز رو هم جمع نکن کارم تموم شه خودم میام جمع و جور می کنم
دازای*عمرا بزارم با این حالش بره آخه من نمیفهمم چرا یه دفعه انقدر عوض.....وایسا دیروز اون عوضی تهدیدمون کرد حالا فهمیدم
باید از شر اون عوضی خلاص شم و چویا از همین نگرانه داشت میرفت سمت اتاقش بلند شدم بازوش رو گرفتم
دازای:میدونم از چی نگرانی
چویا:نگران؟..نه نه ..ف..فقط کارام مونده واسه همون....
دازای:نگران اینی که اون عوضی میتونه چی کار باهامون بکنه می ترسی بکشتمون نه؟
چویا:.........
بفرما دوست عزیزی که داخل پیوی گفتی پارت بعدی رو بزار😁
چویا*گوشش رو ول کردم:خیله خوب این یه بار رو بخشیدم اما دیگه تکرار نشه
دازای:چشم فرمانده اما قولی نمیدم
چویا:ببینم نکنه دلت می خواد گوشت از جاش در بیاد مردک دراز
دازای:نه نه ممنون هنوز برای شنیدن صدای قشنگت بهش احتیاج دارم
چویا: بزنم دهن......بسه دیگه پاشو صبحانه بخور
دازای:باشه
دازای*پنکیک هایی که درست کرده بود خیلی خوش مزه بود حتما با اون دستاش هم سختش بوده درست کنه بعدا باید یه جوری براش جبران کنم اما اون چرا چیزی نمی خوره چرا یه دفعه بعد از شوخیمون چهرش گرفته شد؟ دستش رو گرفتم
دازای:چیزی شده؟
چویا*داشتم به این فکر می کردم که چه طوری باید اون لعنتی رو به سیگما بدم تا دست از سرمون برداره با اینکه جون دازای و خودم تو الویت بود اما واقعا خیلی برام سخت بود که اونچیزی می خواد رو بهش بدم و البته باید به دازای چی بگم اگه بگم سختمه این چیزی که سال هاست براش زحمت کشیدم رو بدم بهش اون موقع چی فکر می کنه می دونم قضاوتم نمیکنه اما حتما با خودش میگه "اون از چیزی که دوست داشت نگذشت از کجا معلوم منو دوست داشته باشه" و این دقیقا برعکس اون چیزیه که من میخوام همین طور که تو عالم فکر و خیال غرق شدم صداش رو شنیدم
دازای:چیزی شده؟
چویا:نه نه چیزی نشده داشتم فکر می کردم از پنکیک خوشت اومد؟
دازای*معلوم بود که داشت بحث رو میپیچند و منم به این آسونیا ول کنش نیستم
دازای:راستش انقدر توی دنیای خیالت غرق شدی چندبار که گفتم عالی شده رو نشنیدی و البته شک دارم همه فکرت مربوط به این قضیه باشه نه؟
چویا*لعنتی حتی نمی تونم جوابش رو بدم چی بگم بهش بگم نگران جونمونم چون از اون سیگما حرومی هرچیزی بر میاد حتی ممکنه وقتی چیزی که میخواست رو بهش دادم هم من هم دازای رو بکشه چه انتظاری داری بلند شدم گفتم:من میرم تو اتاقم اگه کاری داشتی صدام بزن میز رو هم جمع نکن کارم تموم شه خودم میام جمع و جور می کنم
دازای*عمرا بزارم با این حالش بره آخه من نمیفهمم چرا یه دفعه انقدر عوض.....وایسا دیروز اون عوضی تهدیدمون کرد حالا فهمیدم
باید از شر اون عوضی خلاص شم و چویا از همین نگرانه داشت میرفت سمت اتاقش بلند شدم بازوش رو گرفتم
دازای:میدونم از چی نگرانی
چویا:نگران؟..نه نه ..ف..فقط کارام مونده واسه همون....
دازای:نگران اینی که اون عوضی میتونه چی کار باهامون بکنه می ترسی بکشتمون نه؟
چویا:.........
بفرما دوست عزیزی که داخل پیوی گفتی پارت بعدی رو بزار😁
- ۱۰.۲k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط