برده عمارت جئون
پارت ¹²⁰
صدای جیغم با برخورد دونه های بارون به شیشه در هم آمیخته شد.
آسمون هم برای من و بوگوم و جونگکوک گریه میکرد و غصه داشت.
برای دل ات اشک میریخت،برای بچه ای که کشتم.
برای پدری که بی پسر شده بود.
نمیدونستم ضربه ی چندم بود که زد اما پاهام خالی کرد و روی زمین افتادم.
حتی پاهام تحمل وزنم رو نداشت.
سرش رو پایین اورد و جوری به چونه ام چنگ زد که صورتم از درد مچاله شد:
-چه غلطی میخواستی بکنی که ازم دزدی کردی؟
نه صدای فریادش،نه صدای کمربند.
هیچکدوم ترسناک نبود.
فقط غم داشت.
خش گرفته بود،بغض داشت.
دلتنگی از تک تک کلماتش بیرون میزد.
جونگکوک شکسته بود و برای آروم شدنش ات رو بی رحمانه میزد.
وقتی کمربند رو دولا توی مشتش گرفت فکر میکردم تموم شده اما بی رحمانه به گلوم چنگ زد.
تنم رو بالا کشید و پشتم رو به کمد کوبید.
سرش رو که نزدیک آورد اشکام روی گونه هام غلتید.
نمیخواستم اون همه درد رو توی چشمای مردی که عاشقشم ببینم.
دندون روی هم سابید و با اون صدای خشدار گفت:
-من باهات چکار کنم ات؟
وقتی جوابی بهش ندادم
کمربند رو بالا برد و با تمام قدرت روی تن نحیفم کوبید.
بهش چه جوابی میدادم؟
چجوری دلش رو آروم میکردم.
هر چقدر که میزد انگار بیشتر تشنه ی ریختن خونم میشد.
از بین دندونای کلید شده غرید:
-باهات چکار کنم استخوونِ لای زخم!
دستش رو به آرومی گرفتم و خیره به چشماش نوازشش کردم:
-ببخشید...چکار کنم حالت خوب شه؟!
بغضم توی هوای بارونی ترکید و صدای هق هقم رعد و برق رو خجالت زده کرد.
چقدر حالم بد بود.
کمربند رو بالا برد و دوباره روی تنم کوبید:
-خفه شو ات...خفه شو...
بیشتر از این گوه نزن به اعصابم
بی رحمانه و محکم میزد.
خون جلوی چشماش رو گرفته بود.
اخرین ضربه رو که زد نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
-وقتی اومدی باعث خوب شدن دردام شدی ولی الان خودت دردی
شدی درد بی درمون دختر...
نمیدونستم ضربه چندم بود که روی تن و بدنم میزد،اصلا آروم نشده بود.
مثل همون اوایل مرگ بوگوم از شدت خشم میلرزید.
بالاخره طاقتم تموم شد و دستش رو گرفتم تا نزنه.
صدای جیغم با برخورد دونه های بارون به شیشه در هم آمیخته شد.
آسمون هم برای من و بوگوم و جونگکوک گریه میکرد و غصه داشت.
برای دل ات اشک میریخت،برای بچه ای که کشتم.
برای پدری که بی پسر شده بود.
نمیدونستم ضربه ی چندم بود که زد اما پاهام خالی کرد و روی زمین افتادم.
حتی پاهام تحمل وزنم رو نداشت.
سرش رو پایین اورد و جوری به چونه ام چنگ زد که صورتم از درد مچاله شد:
-چه غلطی میخواستی بکنی که ازم دزدی کردی؟
نه صدای فریادش،نه صدای کمربند.
هیچکدوم ترسناک نبود.
فقط غم داشت.
خش گرفته بود،بغض داشت.
دلتنگی از تک تک کلماتش بیرون میزد.
جونگکوک شکسته بود و برای آروم شدنش ات رو بی رحمانه میزد.
وقتی کمربند رو دولا توی مشتش گرفت فکر میکردم تموم شده اما بی رحمانه به گلوم چنگ زد.
تنم رو بالا کشید و پشتم رو به کمد کوبید.
سرش رو که نزدیک آورد اشکام روی گونه هام غلتید.
نمیخواستم اون همه درد رو توی چشمای مردی که عاشقشم ببینم.
دندون روی هم سابید و با اون صدای خشدار گفت:
-من باهات چکار کنم ات؟
وقتی جوابی بهش ندادم
کمربند رو بالا برد و با تمام قدرت روی تن نحیفم کوبید.
بهش چه جوابی میدادم؟
چجوری دلش رو آروم میکردم.
هر چقدر که میزد انگار بیشتر تشنه ی ریختن خونم میشد.
از بین دندونای کلید شده غرید:
-باهات چکار کنم استخوونِ لای زخم!
دستش رو به آرومی گرفتم و خیره به چشماش نوازشش کردم:
-ببخشید...چکار کنم حالت خوب شه؟!
بغضم توی هوای بارونی ترکید و صدای هق هقم رعد و برق رو خجالت زده کرد.
چقدر حالم بد بود.
کمربند رو بالا برد و دوباره روی تنم کوبید:
-خفه شو ات...خفه شو...
بیشتر از این گوه نزن به اعصابم
بی رحمانه و محکم میزد.
خون جلوی چشماش رو گرفته بود.
اخرین ضربه رو که زد نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
-وقتی اومدی باعث خوب شدن دردام شدی ولی الان خودت دردی
شدی درد بی درمون دختر...
نمیدونستم ضربه چندم بود که روی تن و بدنم میزد،اصلا آروم نشده بود.
مثل همون اوایل مرگ بوگوم از شدت خشم میلرزید.
بالاخره طاقتم تموم شد و دستش رو گرفتم تا نزنه.
- ۵۳.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط