{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی

پارت ۱۷
لبخند فیکی بهم زد و گفت

عزیزم من میرم پیش اعضای باندم شما راحت باشین


_ خیلی خوب باشه عشقم

ویو ات

رفتم پیش یجی و محکم بغلش کردم


° معلومه چند وقته کجا غیبت زده می دونی چقدر نگرانت بودم

یجی داداشت منو دزدید و مجبور شدم زنش بشم

°چی؟ اون بی وجود بهت دست زد

گفت به شرطی بابامو ازاد میکنه که...

° نمیخواد بقیه شو بگی دیگه فهمیدم اما مگه روش کراش نداشتی شیطون ؟

چرا داشتم و هنوزم دارم اما باید نمیخوام بفهمه دوستش دارم


° دیوونه شدی بهش بگو دوستش داری اگه بهش نگی هم خودت اذیت میشی هم اون

یجی تو اصلا میفهمی چی میگم من؟

°این غرورتو بزار کنار اگه صدبار بهت گفته دوست دارم حتماً دوست داره دیگه

واقعاً میگی ؟


° اوهوم ، میتونی امشب باهاش صحبت کنی

پس امشب باهاش حرف میزنم


ویو هیونجین :

آقای گو: هیونجین پسرم خیال نکن بعد مرگ دخترم هم باهات همکاری میکنم

_ چه چیزی میخوای که باهام همکاری کنی ها؟

آقای گو: هوانگ هیونجین یا زنت رو بکش یا از شغلت کنار بکش اون زن باعث شکست تو میشه

_ ساکت شو

آقای گو: اونو بکش هوانگ هیونجین اگه میخوای رازت لو نره باید بکشیش ، اگه نمیتونی بکشیش خودم میکشمش برات

نمی‌دونستم چی بگم اگه رازم برملا بشه هم شغلم و از دست میدم هم زندگیم هم ات رو باید بین این سه تا یکیو انتخاب کنم


_ امشب خبرشو بهت میدم

مهمونی تموم شد و داشتیم به سمت خونه میرفتیم ات می‌خواست یه چیزیو بهم بگه اما نمیتونست پس خودم پیش قدم شدم


_ چیزی میخوای بگی ؟


اینجا نمیتونم بگم میتونیم بریم یه جایی پیاده روی کنیم بعد بگمش ؟

_ اره اتفاقاً منم میخواستم یه چیزیو بهت بگم

به دریا رسیدیم از ماشین درومدیم و روی شن های دریا قدم زدیم

_ خب میخواستی چی بهم بگی

هیونجین...من...من از بچگیم روت کراش داشتم و چون دشمن هم بودیم تظاهر میکردم ازت متنفرم اما در واقع دوست دارم هیونجین

ماتم برده بود ، پس حسم بهش یه طرفه نبود اما فقط سه تا راه داشتم پس بدون حرف زدن لبامو روی لبای ات گذاشتم و بوسیدمش و اونم همراهیم کرد همونطور که درحال بوسیدنش بودم تصمیممو گرفتم ، اسلحمو درآوردم و روی قلب ات گذاشتم

ویو ات

با حس کردن سلاحی سرد روی قفسه سینم میخواستم به پایین نگاه کنم که هیون ازم جدا شد و هولم داد و اسلحشو به سمتم کشید

‌ داری‌..چیکار....میکنی ؟


_ات باید بین شغلم تو و زندگیم یکیو انتخاب میکردم

هیون...داری میگی... میخوای بکشیم؟( با بغض)

_ اگه تورو بکشم دیگه نقطه ضعفی ندارم

عشقم...نفسم..هیون...تو میخوای بکشیم؟

_ انتخاب کن به قلبت شلیک کنم یا مغزت

لعنت...هق هق ...لعنت به این قلبی که هر بلایی سرش آوردی بازم عاشقت موند...لعنت....
دیدگاه ها (۱)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت16 رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ات: شدم(شروع شد)ات: از همین الان د...

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط