اخرین سختی
پارت ۱۹ :
وقتی که جیانگ رفت برات قهوه بیاره نشستی پشت میزت و کامپیوترت رو روشن کردی . همینکه خواستی کارتو شروع کنی در اتاقت با شتاب باز شد و اجوما به سرعت و با گریه وارد اتاقت شد و اومد سمتت و بغلت کرد . موهاتو نوازش میکرد و گریه میکرد .
اجوما: وای دخترم وای . تو زنده ای؟ وای باورم نمیشه .
دوتادستشو گذاشت روی گونت و بوسیدشون . بخاطر مهربون بودنش لبخندی زدی .
ا.ت: ممنونم اجوما . یسری اتفاق ها افتاد مجبور شدم اینکارو بکنم .
اجوما:اصلا به من توضیح نده اصلا . خیلی خوشحالم که اینجایی . من افسردگی گرفته بودم در نبودت دختر قشنگم .(بغض)
بغلش کردی و سرشو بوسیدی .
ا.ت:اجوما برو استراحت کن معلومه خیلی خسته ای (لبخند).
اجوما:باشه دخترم باشه . امشب برات کلی غذای خوشمزه درست میکنم قشنگم (لبخند و بغض)
ا.ت:ممنونم اجوما .
اجوما بوسه ی دوباره ای به لپت رد و از اتاقت بیرون رفت . تو هم رفتی بیرون که بری ببینی قهودت چی شد . همینجوری که راه میرفتی نگاه کارکنای کمپانی رو روی خودت احساس میکردی . پچ پچ میکردن ولی برخلاف گذشته پشت سر تو نبود . پشت سر کسایی بود که تورو اذیت کرده بودن . جیانگ و دیدی و رفتی سمتش .
ا.ت: رفتی اتم کشف کنی ؟ یه قهوه خواستی بیاری (خنده)
جیانگ:شرمنده درست کردن فهوه مورد نظر خانم طول میکشه .
خنده ای کردی و دستتو روی شونه جیانگ گذاشتی.
ا.ت:ممنونم جیانگ بابت اینکه بهم کمک کردی.
جیانگ:من از تو ممنونم که منو از اون مخمصه نجات دادی .
همینجوری داشتین با هم حرف میزدین که دستت توسط کسی گرفته شد . برگشتی و هیونجینو دیدی. قلبت شروع کرد به تند زدن ولی ریکشنی نشون ندادی. منتظر بودی حرف بزنه ولی کلامی از دهنش خارج نمیشد فقط با بغض و شوک بهت نگاه میکرد . بعد از چند دقیقه گفت .
هیونجین:ا.ت....خودتی؟(بغض)
دستتو از دستش دراوردی .
ا.ت:اره خودمم .مشکل چیه؟(اخم)
هیونجین: ا.ت...دلم برات تنگ شده بود ...(بغض)
خواستی بری سمت اتاقت که التماس کنان جلوتو گرفت و گفت .
هیونجین:تروخدا بیا تنها با هم صحبت کنیم .
ا.ت:چه صحبتی داریم با هم ؟
هیونجین:خواهش میکنم ا.ت لطفا .
کلافه پوفی کشیدی و برگشتی سمت جیانگ .
ا.ت:جیانگ تو برو تو اتاق من . من چند دقیقه میرم توی حیاط .
جیانگ:باشه ا.ت من میرم تو اتاق .
ا.ت : ممنون.
بدون توجه به هیونجین رفتی سمت حیاط و برگشتی و دیدی اومد سمتت و محکم بهت چسبید و لبشو روی لبات چسبوند و بوسه ای شروع کرد . خواستی هلش بدی ولی دلت براش تنگ شده . برای طعم لباش . اما سریع به خودت اومدی و هلش دادی عقب و سیلی ای تو گوشش زدی . هیونجین برگشت سمتت و با گریه بهت گفت .
هیونجین:منو ببخش ا.ت خیلی پشیمونم .
ا.ت:...
بفرمایین قشنگام 🌹🌹🌹💘💘
وقتی که جیانگ رفت برات قهوه بیاره نشستی پشت میزت و کامپیوترت رو روشن کردی . همینکه خواستی کارتو شروع کنی در اتاقت با شتاب باز شد و اجوما به سرعت و با گریه وارد اتاقت شد و اومد سمتت و بغلت کرد . موهاتو نوازش میکرد و گریه میکرد .
اجوما: وای دخترم وای . تو زنده ای؟ وای باورم نمیشه .
دوتادستشو گذاشت روی گونت و بوسیدشون . بخاطر مهربون بودنش لبخندی زدی .
ا.ت: ممنونم اجوما . یسری اتفاق ها افتاد مجبور شدم اینکارو بکنم .
اجوما:اصلا به من توضیح نده اصلا . خیلی خوشحالم که اینجایی . من افسردگی گرفته بودم در نبودت دختر قشنگم .(بغض)
بغلش کردی و سرشو بوسیدی .
ا.ت:اجوما برو استراحت کن معلومه خیلی خسته ای (لبخند).
اجوما:باشه دخترم باشه . امشب برات کلی غذای خوشمزه درست میکنم قشنگم (لبخند و بغض)
ا.ت:ممنونم اجوما .
اجوما بوسه ی دوباره ای به لپت رد و از اتاقت بیرون رفت . تو هم رفتی بیرون که بری ببینی قهودت چی شد . همینجوری که راه میرفتی نگاه کارکنای کمپانی رو روی خودت احساس میکردی . پچ پچ میکردن ولی برخلاف گذشته پشت سر تو نبود . پشت سر کسایی بود که تورو اذیت کرده بودن . جیانگ و دیدی و رفتی سمتش .
ا.ت: رفتی اتم کشف کنی ؟ یه قهوه خواستی بیاری (خنده)
جیانگ:شرمنده درست کردن فهوه مورد نظر خانم طول میکشه .
خنده ای کردی و دستتو روی شونه جیانگ گذاشتی.
ا.ت:ممنونم جیانگ بابت اینکه بهم کمک کردی.
جیانگ:من از تو ممنونم که منو از اون مخمصه نجات دادی .
همینجوری داشتین با هم حرف میزدین که دستت توسط کسی گرفته شد . برگشتی و هیونجینو دیدی. قلبت شروع کرد به تند زدن ولی ریکشنی نشون ندادی. منتظر بودی حرف بزنه ولی کلامی از دهنش خارج نمیشد فقط با بغض و شوک بهت نگاه میکرد . بعد از چند دقیقه گفت .
هیونجین:ا.ت....خودتی؟(بغض)
دستتو از دستش دراوردی .
ا.ت:اره خودمم .مشکل چیه؟(اخم)
هیونجین: ا.ت...دلم برات تنگ شده بود ...(بغض)
خواستی بری سمت اتاقت که التماس کنان جلوتو گرفت و گفت .
هیونجین:تروخدا بیا تنها با هم صحبت کنیم .
ا.ت:چه صحبتی داریم با هم ؟
هیونجین:خواهش میکنم ا.ت لطفا .
کلافه پوفی کشیدی و برگشتی سمت جیانگ .
ا.ت:جیانگ تو برو تو اتاق من . من چند دقیقه میرم توی حیاط .
جیانگ:باشه ا.ت من میرم تو اتاق .
ا.ت : ممنون.
بدون توجه به هیونجین رفتی سمت حیاط و برگشتی و دیدی اومد سمتت و محکم بهت چسبید و لبشو روی لبات چسبوند و بوسه ای شروع کرد . خواستی هلش بدی ولی دلت براش تنگ شده . برای طعم لباش . اما سریع به خودت اومدی و هلش دادی عقب و سیلی ای تو گوشش زدی . هیونجین برگشت سمتت و با گریه بهت گفت .
هیونجین:منو ببخش ا.ت خیلی پشیمونم .
ا.ت:...
بفرمایین قشنگام 🌹🌹🌹💘💘
- ۳۳.۰k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط